شنبه نوزدهم مرداد 1387
برای وحیدوشهریور شیمیایی اش
به افق شهريور
من در بي قراري عاشق نمي شوم
كه قرارهايم خاكي تر ازباران مرداد است
حالا چه كسي خواسته وصيتم كند؟
تو؟
توكه ميدانم تا بهار برميگردي!
پس چه مرگم شده؟
كه در سيبستان اردي بهشت هي سرك مي كشم
تا گلوله اي ازجنوب شليك شود
براي آمرزش گرمسيري كه آمدنت را رفته است
●
به قرارچه كار داري؟
من كه در بي قراري مقرمي آيم:
"وتو خوب مي داني روزهاي ديري نيست كه
پروانه هايم را به سيمهاي خاردار
رفو زده ام "
وهمچنان منتظرم
تا گلوله اي ازجنوب غربي ترين لبخند
شليك شود!
●
دارم سر قرار
مي رسم
اما مثل روزهاي ديري كه نيست
يا پلاكت با پلاك اين كوچه خوشبخت نمي خواند
يا من دير رسيده ام
كه مادرم بزرگتر شده است
كه آينه ها آب رفته اند
كه كلمات قد بلند در آينه سر ريز مي شوند
●
به قرار چه كار داري؟
مهم اين است كه
همچنان منتظر باشم تا در بي پلاكي كوچه
گلوله اي از جنوب شهر شليك شود
وتو از غربي ترين سمت شهريور
بهاري شوي

