دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
اسفند با طعم عاشقی
اسفند با طعم عاشقی
اسفند آدم را عاشق ميكند و در حال و هواي عاشقي از دلمشغوليهاي ديگر گفتن آسان نيست. حتي اگر آن دلمشغولي عزيز باشد مثل بهار و شايد به همين خاطر دستم به بهاريه نوشتن نميرود.
حكايت اسفند يا اسپند، به حكايت فانوسي ميماند كه تمام شب را روشن بوده و در دم دماي صبح كه نفتش تمام ميشود به يكباره شراره ميكشد، شعلهاش سركشتر ميشود و بعد خاموش!
آدمها در اسفند حكم همان فانوس دم صبح را دارند و بيجهت نيست كه بزرگترها ميگويند عاشقي در اسفند مثل سپند روي آتش داغ داغ است.
حالا قبول داريد كه روي آتش قدم زدن و از باران و بهار نوشتن خيلي هم ساده نيست، اما بايد بهاريه را نوشت و اين حرفها دردي را دوا نميكند، گفتم حالا كه ناگزير به قدم زدن در اسفند امروزم و به ياد نوروز فردا بهتر است به بالاي بلند بالا بلندان اقتدا كنم و ركعتي عشق را به جماعت بگذارم، مگر گشايشي. فرجي حاصل شود، ديدم در بساطم نه از نگاه باران خورده خبري هست و نه از دل به دريا زدن اثري،
گفتم تفالي، بيتي، غزلي، مگر راه را نشانم دهد ديدم نه حافظی جلايم ميدهد و نه حافظانهاي مستم ميكند

گفتم راه بيف
گفتم در اين بهاريه از جواد و رسول و وحيد بنويسم، مردماني كه با تركش بزرگ شده بودند، اما هيچگاه آدم آهني نشدند و امسال سرفههاي زلالشان تا خدا قد كشيد. ديدم دستم از دامانشان كوتاه شده است و سالهاست راهمان از هم جدا.
گفتم از اين همه آسمان كه در دستان كوچكم جاري است سهم دلتنگيم را بردارم و بين اهالي درد تقسيم كنم.
ديدم آنچه قسمت ما ميشود كمي تنهايي است و فقط تنهايي! كه اگر ما آدمها تنهايي را دوست نداشتيم بهجاي ساختن پل، ديوار نميساختيم. گفتم خطر كنم و خاطرهاي از ديروزها را خرج بهاريه كنم:
هرگز يادم نميرود روزهايي را كه براي بهاري شدن روزگارم، در باغچهاي كه نداشتم، ريحان ميكاشتم و مريميهاي كوچه را پيچ و تاب ميدادم، به اميد روزي كه چشمهايم در بهار شكوفه دهد.
از آن همه بيبهاري كه روزگارم را سياه كرده بود، دل خوشي نداشتم و شايد به همين دليل بود كه تا دلت بخواهد ريحان ميكاشتم تا سبز شوند، تا بهار شكوفه دهد و شايد از همان روزهاي سرسبزي ريحانهاست كه ديگر هيچ بهاري برايم تازگي ندارد.
ديدم در اين خاطرات نوروز تكرار ريحانهاي بيباغچگي من است، تكرار كودكيهاي بي ريحان و جواني پر از ريحانم.
گفتم در بهاريهام از مجنوني بنويسم كه هر روز صبح ــ وقتي به روزنامه ميآيم ــ برايم دست تكان ميدهد و لبخند ميزند. ديوانهاي كه هر روز چشمان تازهاش را ميشمارد و هي بر سمند سفيد خيالياش هي ميزند.
ديوانهاي كه چشمانش را به همه هديه ميدهد. چشمهايي كه رنگ پريدهتر از چشمان من است، انگار با خورشيد صميميتر است.
گفتم دلخوشيها را نذر اين نوشته كنم: دلخوشي من، دل بريدن از نگاههايي است كه به آينهها ختم نميشوند و تكفيري گيسواني است كه با اقاقيهاي وحشي بافته نشدهاند. دلخوشي من، انكار پريشاني ماه است و ايمان بيدريغ به شانههاي خورشيد كه برادر من است و خواهر صميمي همه!
خواهري كه هر روز پارههاي دلش را به آسمان هديه ميدهد تا زخم زمين پيرش نكند.
دلخوشي من خوابهاي زلالي است كه از پنجره و پرنده پر است، خوابهايي كه خواب هيچ كس را آشفته نميكنند و هيچ نگاه هراساني را به در نميكوبد، خوابهايي كه در آن هيچ چشمي دلواپس گم شدن نيست، خوابهايي كه عشق حرف مشترك همه است!
باور كنيد فكر ميكردم به اندازه روزهاي يكسال فرصت دارم كه بهاريه بنويسم اما ياد هيچ روزي نميافتم، از در و ديوار اين اتاق تركش ميبارد، احساس ميكنم شيميايي شدهام، چقدر باروت حس غريبي است، چقدر شهيد ميرويد ولي اصرار دارم همچنان يك ليوان آب پرتقال تگري سربكشم تا براي بهاريه نوشتن حسم بهم نخورد.

