تبليغاتX
چرااسم تو لیلا نیست؟

یکشنبه چهارم شهریور 1386

نیمه شعبان

اول:

Your browser may not support display of this image.: يک نگاه زلال بياوريد و يک دل دريايي تا به بالابلندي

اقتدا کنيم که تمامي ملائک در هلهله آمدنش دف گرفته اند و

ذکر مي گويند.  

دف ، ذکر، دف ، ذکر و در اين دفادف نجيب ، عرشيان به سماع

 افتاده اند و فرشيان آينه به دست ، آمدنش را به انتظار نشسته اند.

 تنها کسي که سوخته مي داند، انتظار يعني تشويش مداوم

در شعله ، يعني هراس بي پايان پروانه. 

تنها کسي که منتظر است ، مي داند پنجره يک بهانه بيشتر نيست

 تا چشم براهي مان را به رخ کسي نکشيم. 

ما از سر تشويش هاي مداوم مي آييم. با شعله هاي سرکشي

 در دل ، که شايد آقا بيايد و گونه هاي سوخته مان را عيادت کند.

ما سالهاي پي درپي شعله نوشيده ايم و مشت مشت

خاکسترمان را در مسير آمدنت پاشيده ايم. 


ما سالهاي سال بي بهار به چلچله انديشيده ايم. 

سالهاي سال بي لبخند قهقهه زده ايم و بي باران شکوفه

 داده ايم و اين عين انتظار است ، انتظار محض که بيايي و عدالت

را بين همه اهالي درد تقسيم کني. 

ما سالهاست که دل به ماه سپرده ايم و چشم به راه ، تا مگر

دستاني نجيب ، سمت آمدنت را نشانمان دهد؛ چراکه بدون تو

 زمين بي درخت بزرگ مي شود، درخت که نباشد پرنده هم

 نيست ، پرنده که نباشد پرواز هم نيست ، پرواز که نباشد زمين

 بوي تند تعفن مي گيرد ، تو بايد بيايي تا زمين هوايي شود تا

 پرواز ممکن شود. 

تو که بيايي ، بال هيچ کبوتري ترکش نمي خورد، آخر هيچ

کوچه اي بن بست نمي شود، دل هيچ آينه اي ترک برنمي دارد ،

سهم هيچ نگاهي ديوار نمي شود، لاي هيچ پنجره اي

 بسته نمي ماند. 

تو که بيايي ، مهرباني اتفاق عجيبي نيست ، نان دغدغه اول

آدمها نيست ، خورشيد بي مضايقه خواهد تابيد و آسمان

سهم همه مي شود. 

آقا؛ درها براي ديدن تو باز مي شوند و ما سالهاست که تمامي

دلخوشي مان کشف نجيب لبخندهاي تست. دلخوشيم که در

شبي آفتابي ، پابه پاي باران ، با ضرباهنگ چشمان از دريا

برگشته ات ، بباريم تا ناگهان گل دادنت را به نماز بنشينيم و

در ربناهاي ايلياتي مان سربلند شويم. 
دلخوشيم که مي آيي و کمي بالاتر از رواق دلهاي منتظر ،

در فاصله قيام عشق و قنوت شکر ، زيارت امين الله مي خواني و: 


گل مي شوند ماسه و شن زير پاي ما 
کف مي زنند برگ درختان براي ما

دوم:به همین بهانه:

                 ظهور

این عقده های در گلو را می شنا سم

سجاده های آبرو را می شناسم

ای لحظه های گنگ پیچیده به حالم

آدینه سنگ و سبو را می شناسم

می آید ازسمت غرورم در شبی سخت

می آید آن مردی که اورا می شناسم

آن شب شکایت می برم :" آقا دراینجا

مردان سبز بی وضو را می شناسم"

شاید تمام حرف من این است آنروز:

"آن کاخهای روبرو را می شناسم"

           دیر است آقا

دلم از پونه ها سیر است آقا

تمام باغ دلگیر است آقا

کسی فانوس گلها را شکسته است

نمی آیی مگر دیر است آقا

 

سوم:دلم نیومد شما رو از این همه

آرامش نجیب حسین آقا محروم کنم :

 

 

حسین من

نوشته شده توسط علی طلوعی در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386

کاش میشد بگشایی سر صحبت با من

۱-گلبانو

"ای پرازعاطفه در قحط محبت با من

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من"

کاش می شد غزلی تازه بگویم بی تو

تابدانی که چه کرده غم غربت با من

فال حافظ زدم و قصه گیسوی تو بود

تا دل شب گله از چشم سیاهت با من

غزل آلود نگاه تو شدم گلبانو

داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

ای پرازعاطفه گیسوبتکان دریا باش

بعدازاین حرمت مواج نگاهت با من

 -----------------

۲- حسین وهندوانه

 

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم تیر 1386

بیقراری ها3

دگر غم از دوتارم برنخیزد

دلم آهسته دارد می گریزد

به یادم یک دو بیتی دست وپا کن

که از تابوت من غربت نریزد

 

دلم آزرده اسبی بیقرار است

زبانم زخمی "الله مزار" است

علاج شعله های سرکش من

دوتاراست و دوتاراست ودوتاراست

 

تو و دلشوره های ساز و آواز

من و دلشعله های رو به پرواز

ملالی نیست هردوبی نصیبیم

کبوتر با کبوتر  باز با باز

 

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم تیر 1386

خاطرات زلال

10سال می گذرد درست ده سال ازفضای سنگین آنروزهای دانشگاه

واز سبک بازی ما دانشجویان درکنگره شعردانشجویی شیراز76

واقعا این قافله عمر عجب می گذرد ایکاش بچه های کنگره شعر

شیراز وهمدان با من این خاطرات زلال رازمزمه کنند

یک نفر مست پیش می آید

کوزه در دست پیش می آید

چه کسی گفته عاشقی جرم است

اتفاق است پیش می آید

 

دیشب غزلی سرود عاشق شده بود

بادست و دلی کبود عاشق شده بود

افتاد. شکست .زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود عاشق شده بود

 

درمدرسه از حیاطمان کم کردند

ازفرصت ارتباطمان کم کردند

رفتیم به هم عشق تعارف بکنیم

ازنمره انضباطمان کم کردند

نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم تیر 1386

بیقراری ها2

بیقراری ها2

هم همنفس شعر و شرابم کردی

هم با غزلی شکسته خوابم کردی

ایمان به قیامت خدا آوردم

روزی که سرکوچه خرابم کردی

 

من مانده ام ونجابت گاه به گاه

دیگربسلامت آی چشمان سیاه

دریا نشدم ولی دلم آبی ماند

لا حول ولا قوه الا با لله

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم تیر 1386

بیقراری ها

 

بیقراری ها

شبی عکس توبا آیینه برخورد

دلم راایل چشم وحشی ات برد

تو ماندی و همین آواز بومی

من وچشمان مست دختر کرد

 

همین که تو از عشق دم می زنی

شب و روز من را به هم می زنی

کدام اتفاق خوش افتاده  است

که در چشم خیسم قدم می زنی

 

اگر چه درمقامت دیر کردم

میان چشم هایت گیر کردم

به پای جشم های مهربانت

دوتار کردیم را پیر کردم

نوشته شده توسط علی طلوعی در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم اسفند 1385

حضرت آئینه سلام علیک

  باز محرم شده پیشانی ام

با توام ای آنکه نمی دانی ام

 باز محرم شده آکنده ام

منتشرم باز پراکنده ام

باز من وگریه درخویشتن

باز توهستی وغزل هست ومن

باز من وگریه و افروختن

پرزدن وپرزدن و سوختن

 باز من وتازگی عاشق شدن

باهمه سادگی عاشق شدن

باز محرم شده زنجیر کو؟

زخم نگاههای نفسگیر کو؟

منتظرم کو غزل آهنگ کو؟

شیشه شدم حادثه سنگ کو؟

 باز کسی تنگ غروب آمده است

آینه پوشی زجنوب آمده است

عقده دیرینه سلام علیک

حضرت آئینه سلام علیک

سبزترین حادثه خوبی هنوز؟

مثل منی اهل جنوبی هنوز؟

داود یاراحمدی / DAVOOD YARAMADI

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385

انتظار

این عقده های درگلو رامیشناسم

سجاده های آبرو را می شناسم

ای لحظه های گنگ پیچیده به حالم

آدینه سنگ وسبورامی شناسم

می آید ازسمت غرورم درشبی سخت

می آید آن مردی که اورا میشناسم

آن شب شکایت می برم:آقا دراینجا

مردان سبز بی وضو رامی شناسم

شایدتمام حرف من این است: آقا

آن کاخهای روبرورا می شناسم

این هم یک غزل برای این جمعه دلگیر-یاعلی مدد

نوشته شده توسط علی طلوعی در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385

یک دوست و یک شعر

         عشق بزرگ

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگي

پرنده بودم اما هوای باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن

ميان اين من حال و تو ای من پيشين

تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری يک پرنده ...

نوشته شده توسط علی طلوعی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385

یک دوست و یک شعر

           سفر

دلم گرفته خدا را بگو چه کار کنم 

غروب می وزد از چارسو چه کار کنم

گرفتم اینکه دل از خانه خودم کندم

 به آن دو پنجره روبرو چه کار کنم *  

به آن دریچه سبزی که صبحها لب او

شکفته می شد با گفتگو چه کار کنم  

تمام این همه فانوس نیمه روشن هیچ

به آن چراغ فروزان - به او - چه کار کنم

شکسته های دل خسته را کجا ببرم

به درد این سر پر های و هو چه کار کنم

 

به فرض هم که فراموش می شود همه چیز

به نعش یک دل بی آرزو چه کار کنم

اگرچه با دل خون نیز می شود خندید **

ولی به بغض غریب گلو چه کار کنم

زمان زمانه ننگین مرد سالاریست

پدر،برادر،دایی ،عمو چه کار کنم  

نه! من چکار به سالاری شما دارم

دلم گرفته فلانی بگو چه کار کنم

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

یک دوست و یک شعر

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

نوشته شده توسط علی طلوعی در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

یک دوست و یک شعر

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است

به من! که هر نفسم آه در بی آه است

در آسمان خبری از ستاره من نيست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنيد

دليل سر به هوا بودن زمين ماه است

شب مشاهده  چشم آن کمان ابروست! 

کمين کنيد که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه ديدار

شب خجالت من از لب تو در راه است....

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

یک دوست و یک شعر

 

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •