تبليغاتX
چرااسم تو لیلا نیست؟

سه شنبه دهم مهر 1386

شب قدری برسان ضربت پنهان شده را

تقدیرروشن زمین

قرار بر شب قدر است ، شبي که تقدير روشن زمين است ،

 شبي که مهربان ترين کلمات بر پيشاني زمين نقش مي بندند

و مقدس ترين واژه ها اتفاق مي افتند، شبي که آيه آيه روشني

تفسير مي شود و سوره سوره زيبايي تکثير.

شبي که تنزيل کتاب عظيم است و ترتيل قرآن کريم.

شبي که زمينش مقدس تر از آسمان است و زمانش عزيزتر از هزار ماه.

شبي که فرشتگان بر آستينش سجده مي کنند و بر آستانش

سر مي سايند.

شبي که لبريز از شراب رحمت است و لبالب از سکر سلام.

شبي که منبع فخر است و مطلع فجر.

شبي که مقدرات يکسال عاشقي را در بين اهالي زمين به

 حراج مي گذارند و همه فرصت تاراج «کل امر» را دارند، همه به

قدر بندگي محض ، بزرگي شان را به رخ مي کشند و سهم

هيچکس به يغما نمي رود.

قرار بر شب قدر است. شبي که تقدير روشن زمين است اما اتفاق

غريب تاريخ اين است که در جغرافياي شيعه ، شب قدر در کوچه هاي

بن بست کوفه هراسان مي شودهمه آناني که در کوفه قدم زده اند،

معترفند به سياهي ، به ظلمت جاوداني شب هايش ، به هراس و

سنگيني کوچه هايش ، که نفس ها را به شماره مي اندازد

و دلها را سرگردان مي کند. شبهاي کوفه هميشه -حتي در شب قدر-

مه آلود است و مبهم ، تاهيچ چشم نامحرمي مولا را با کوله باري از نان

و عاطفه و خرما به تماشا ننشيند.

وقتي نام کوفه و علي مي آيد، تمام شعرهاي شفاف آفرينش

کبود مي شوند، «علي» روشن ترين اتفاق خلقت مي ماند و

«کوفه» کبودترين حادثه هستي.

تقدير قدر براي ما آن مي شود که شرمنده ترين تيغ تحجر زلال ترين

لبخند زندگي را در محراب نور «رستگار» کند.

قرار بر شب قدر است و چه تلاقي مبارکي است که ملائک بين زمين

و آسمان سرگردان مي شوند. عده اي قرآن کريم را به زمين نازل

مي کنند و جمعي قرآن ناطق را به آسمان مي برند و در اين تراکم

رفت و آمدها، «علي» بهانه معاشقه اهالي «قدر» است.

چه حکمتي است شب قدر را که تقدير روشن زمين است ،

براي تمامی شيعيان يادآورظلمت شبهاي کوفه مي شود

و فرق شکافته عدالت.

چه سري است که در اين شب نزول قرآن بر زمين ، عروج

قرآن ناطق آسمان را به گريه مي کشاند.

چه غربتي است در شبي که به وسعت هزار ماه است دلگيرتر

از تمام ليالي مي شو يم و بدون آنکه بخواهيم لبريز از دعا، قرآن

به سر مي گيريم تا با ذکر «به علي» آنقدر تکثير شويم که در

آستانه تنگي نفس به رهايي برسيم.


نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم مرداد 1386

مردادهای برفی

روز تولد

 دوباره پانزدهم مرداد است و بر دوشنبه عزیز من دارد برف

 می باردپانز دهم مردادروز تولد من است من در همین روز

 بر لبان لیلا یک لبخند تمشکی کاشته ام و به حال

همه دنیا گریسته ام من که بدنیا آ مدم او رفت ومن تمام برفهای

 یکریز مرداد را به دنبالش دویدم و من هنوز هم از دویدنهای یکریز

 خسته ام و هنوز هم از دویدنها ی یکریز تنگی نفس می گیرم

 

نوروز های کودکی تقویم تقویم آ مدند

هفتاد سالی داشتم وقتی بدنیا آ مدم

 

تمام دیشب پاهایم را در برف رقصانده ام برفی که تمام اتاقم

 را سفید کرده است تمام دیشبی که فقط من بودم و بید مجنونی

که سالهاست در اتاق کوچکم پابه پای کودکیم بزرگ می شود

این درخت یادگار روزهایی است که لیلا اتاقم را با دستهای

تمشکی اش پرازبابونه های وحشی و ریحان می کردبا بونه هایی

 که بوی مریم می داد و ریحانهایی که بوی نرگس

آخرین باری که به باران زد و برف باریداز گیسوان بنفشابی اش

 سه تار مو در این اتاق جا ماندبا دو تارش.دوتارم راکوک کردم

 - مگر لیلانه هایم - طعم چین چهره اش رابدهند

 و تار باقیمانده اش رادراین اتاق کاشتم درست بر اخرین ردپایی که

 از او جامانده بود

حالا از ان پانزدهم مرداد سالهاست که می گذردومن هر شب با

دوتار زخمی ام -لیلانه- می خوانم

حالا از ان پانزدهم مرداد سالهاست که نمی گذرد وآن تار مو که

کاشته بودم بید مجنون بزرگی شده است باشاخه های بنفشابی

 سربزیر حالا هر پانزدهم مردادبرف که می باردمن یکدست

 سفید می شوم.احرامی سپید می بندم.عریانی ام رابابرف

می پوشانم وبید مجنون را طواف میکنم با ورد نجیب لیلی چرخ

میزنم چرخ چرخ چرخ تا دراین چرخاچرخ لیلا در پریشانی ام حلول

کند وباکرشمه نگاهش همه برفها آب شوند

راستی ربطی به پانزدهم مرداد ندارد من همه چهار فصلم زمستان است!

 

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

دلخو شی ها

 

 

 دلخوشي‌ها

 

دلخوشی من‌، همسایگی گنجشک‌هایی است که اسیر چشمان آسمانی تو‌اند‌. گنجشک‌ها تقطیع جزء به جزء سوره‌های بهاری‌اند‌، با ترتیل شیرین آیه‌های باران‌. گنجشک‌ها با سلیقة سوختة درخت کنار می‌آیند‌، تا مهربانی شاخه‌ها را تکثیر کنند‌.

oo

دلخوشی من‌، رنگین کمانی است که از گیسوان باران خوردة تو تا صحن مه‌آلود چشمانم پل می‌بندد‌.

دلخوشی من‌، کشف نجیب لبخندهای توست‌. کشف خلسه‌های مرموزی که گمنامی‌ات را ابدی می‌کنند‌.

oo

دلخوشی من‌، دل بریدن از نگاههایی است که به آینـه‌ها ختـــم نمی‌شوند و تکفیر گیسوانی است که بااقاقی‌های وحشی بافته نشده‌اند.

oo

دلخوشی من‌، انکار پریشانی ماه است و ایمان بی‌دریغ به شانه‌های خورشید‌، که برادر من است و خواهر صمیمی همه‌. خواهری که هر روز پاره‌های دلش را به آسمان هدیه می‌دهد تا زخم زمین پیرش نکند‌.

oo

دلخوشی من‌، خواب‌های زلالی است که از پنجره و پرنده پُر است و من پا به پای چشمانی غریبه می‌بارم‌. نم‌نم‌، ولی وحشی.

خواب‌هایی که خواب هیچ کس را آشفته نمی‌کنند و هیچ نگاه هراسانی را به در نمی‌کوبد‌. خواب‌هایی که پر از آوازهای نخوانده‌، پر از نخل‌هایی است که سرسبزی را می‌فهمند‌، پر از زخم‌هایی است که هیچ وقت شکوفه نمی‌دهند‌.

خواب‌هایی که در آن هیچ چشمی دلواپس گم شدن نیست.خواب‌هایی که عشق حرف مشترک نیست‌.

oo

دلخوشی من این است که در شبی آفتابی‌، پا به پای باران‌، با ضرباهنگ چشمان تو ببارم‌، تا ناگهان گل دادنت را به نماز بنشینم‌، یا هر روز از چشمانت کشف کنم که عشق فقط بهانه‌ای است برای نماز آیات من‌، تا در بارش گیسوانت با گلویی از ربناهای شعله‌ور سربلند شوم‌.

oo

دلخوشی من‌، یک شعر عاشقانه است. ‌یک شعر عاشقانه برای رقصاندن من کافی است. یک شعر عاشقانه که در آن باد‌، گیسوانت را بگریاند‌.

یک شعر عاشقانه که در آن عشق فقط از لبان خدا لبخند می‌شود‌. عاشقانه‌ای که در آن بدون حضور آبی خدا نشود به چشمان عاشقت اقتدا کرد‌. یک شعر عاشقانه که در آن تو ... ‌.

oo

دلخوشی من‌، این است که هر روز دستانم را در بی‌برگی کوچه گم می‌کنم‌، تا از زبان پاییز پیراهنت بشنوم که چه کسی شب‌های مرا طولانی کرده است و چه کسی خاکستر دریا را در نگاهم پاشیده است‌.

oo

دلخوشی من‌، این است که هر روز تاوان آینه را می‌دهم و هر روز مــی‌پرسم چه

 

کسی تاوان دلتنگی ام را  ...  هروقت دلتنگی‌ام گل می‌دهد‌. آینه ترک برمی‌دارد‌. آینه

 

که شکست‌، «‌تو‌» در مقابلم قد می‌کشی با چشم‌هایی گنگ ولی زلال‌. شاید قهوه‌ای ساده‌، شاید ...

oo

اگر نگاههای روبرو زبان ساده‌ام را بفهمند‌، دلخوشی‌های تازه‌ام کم نیستند‌.

 

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم خرداد 1386

نماز گریه

 احساس می‌کنم شدیداً همسایة پاییز شده‌ام‌. اصلاً چه می‌شد اگر امروز مهربود

 

آبان بود آذر بود‌، تا در حوالی زرد او قدم می‌زدم و به مجلس ترحیم گلها هم سری می‌زدم‌.

گلها که نه‌، به مجلس ترحیم باغ می‌رفتم‌. برگها را زیارت می‌کردم و دوشادوش باران برای برگهایی که باید بمیرند‌، برای بیدهایی که سر به زیرتر از همیشه‌اند‌، کمی گریه می‌کردم‌.

به جز من و باران‌، کسی در این حوالی آفتابی نمی‌شود‌. ای کاش امروز پاییز می‌شد

 

تا من تمام  پاییزهای نماندة عمرم را با مرگ درختان که نه‌، مرگ برگهای سبز شعر

 

می‌بافتم و بر مزار نامعلوم خویش می‌آویختم‌.

 

ای کاش حالا پاییز می‌شد تا در شب‌های نه چندان گرم او‌، کنار درخت‌، زیارت‌نامه

 

می‌خواندم و برای برگ‌ها دعا می‌کردم‌، یا حداقل سر سلامتی به باغ می‌گفتم‌.

 

ای کاش امروز پاییز بود‌، تا از مزار گلهای باغ بر می‌گشتم و دعــا می‌کردم:

 

«خدایا‌، نماز گریه‌ام را در آستان درختان بی‌برگ قبول کن.»

نوشته شده توسط علی طلوعی در 8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم خرداد 1386

شعله نوشی

 

 

  

مبادا انگشت‌هايمان در سي و چهارمين تاول خود تسبيح را رها كند كه بندگي‌ات را نيازمنديم و بي‌نيازي‌ات را مي‌ستاييم.

تنها كسي كه سوخته مي‌داند: عشق يعني تشويش مداوم، شعله يعني هراس بي‌پايان پروانه. تنها كسي كه سوخته مي‌داند پنجره يك بهانه بيشتر نيست و جنون ما را به عادت همين هواي دل مرده مي‌كشاند. ما از آن سر تشويش‌هاي مداوم مي‌آييم، وقتي تمام شعله مي‌شوي، كسي به عيادت گونه‌هاي سوخته‌ات نمي‌آيد.

 

بالا بلند، با بيست و چهار خنجر در دل ويرانم مكن. من صد سال پي در پي شعله نوشيده‌ام و مشت مشت خاكستر پاشيده‌ام. من صد سال بي‌بهار به چلچله انديشيده‌ام. صد سال بي‌لبخند را قهقهه زده‌ام. صد سال بي‌نيايش را بندگي كرده‌ام. صد شعله سوخته‌ام، تا كسي بيايد و تاريخ پرپر شدنش را به من بياموزد. اين عين سخاوت است! يعني كرامت محض بي‌نياز باران، يعني خودِ خود عشق. يعني سرسپردگي تمام. تمام تسليم، تسليم محض! با تو بودن، شعله مي‌خواهد و شراب و شيون!

باید کسی بیاید. باید بیاید و زخم‌هایمان را دانه دانه بکارد تا در وهم مداوم خویش نپوسیم‌. باید کسی هوای پنجره‌ها را داشته باشد. هوای دلهره‌هایمان را داشته باشد تا هزار چلچله بر پرده بنشیند .

 

باید کسی بیاید و دست‌هایمان را عمود نقاشی کند‌. ما خسته نیستیم فقط کمی

 

منتظریم تا بنفشه‌ها باغچه را فرش کنند‌؛ که آینه هایمان لبخند منعکس کنند و

 

دلهایمان بزرگ شوند‌، بزرگ‌، قدتمام قشنگی‌های عالم‌. قد تمام لحظه‌هایی که

 

فقط« تو» برای از نفس نیفتادن‌، برای تکثیر شدن‌.

 

شبنم‌، ابتدای همة روییدن است و قبلة آغاز نیایش‌. چقدر عجیب است کسی ما را

 

در تاریکی رها خواهد کرد آیا‌؟

 

فانوس برای رسیدن زیباست، نه شکستن. ای در تو رؤیت آفتاب، باوری نادلپسند

میان این همه زمزمه، «سکوت» تنها نشانة اتفاق ناگهانی توست‌.

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386

تبلیغ آرام

سلام نبودم وبرای نبودنم فقط از یک نفر شدیدا معذرت می خوام یادداشت امروزم

توی روزنامه جام جم را برای خالی نبودن عریضه گذاشتم شاید به یک بار خوندن بیارزه  

  "  تا یار چه را خواهد ومیلش به که باشد"

 

روزنامه يا ميدان مين


دکتر علي طلوعي

چهارشنبه 26 ارديبهشت ماه 1386   01:18

 

 :با عزيزي از تماشاي فيلم اخراجي ها برمي

گشتيم. راستش حس و حال خوبي نداشتم. توي

ذوقم خورده بود. يک جورايي شرمنده آن عزيز شده

بودم (که جنگ را درک نکرده بود) و شايد او هم

شرمنده شلم شورباي فيلم جنگ!

اي کاش مي شد امثال من و ده نمکي ها قدر اين

فرصتها را بيشتر مي دانستيم تا جنگ را درشت ننويسيم ، درست بنويسيم! بگذريم.

داشتم با خودم و با فيلمي که حالم را گرفته بود، کلنجار مي رفتم که با

سوال بدون مقدمه آن عزيز، به خيابان ولي عصر نرسيده به تخت طاووس

برگشتم ؛ «هر کس عقل درست درموني داشته باشه ، مي فهمه که در

جبهه از اين خبرها نبوده آخه رفتن روي مين با کدوم منطق باورپذيره ، چه اصراريه که اين همه جنگ رو غيرواقعي جلوه مي دن؟» شاهد مثالش در

فيلم هم لحظه رفتن رزمنده ها و مجيد سوزوکي بود به روي مين!

مانده بودم چيزي بگويم يا نه ، با وجود حال و روز نامساعدم. برايش از منطق

جنگ گفتم و منطق صلح و تفاوت هاي آن دو. از تفاوت ماهوي جنگ با دفاع

مقدس و اين که خيلي از رفتارهايي که در روزگار صلح کاملا بي منطق جلوه

مي کنند در گرماگرم جنگ ممکن است عين منطق باشد. تازه بحث دفاع

مقدس ما که جاي خود دارد، واقعيت آن است منطق صلح با همه زيبايي اش

اگر تحميل شود از جنگ هم بدتر است و... پس از صغري ، کبري چيدنهاي

فراوان نتيجه گيري اين که: «رفتن مجيد سوزوکي روي مين در روزگار دفاع

مقدس کاري عادي ، تجربي ، واقعي و کاملا منطقي است و قابل دفاع.

برايش از يکي از عمليات ها گفتم و از آقامجيدي که با هم در ميدان مين

زندگي مي کرديم! (يعني تخريب چي بوديم) قرار بود در ميدان مين معبري

بازکنيم تا بچه هاي گردان پياده به خط بزنند. باز نشدن معبر مساوي بود با

قيچي شدن بچه هاي گردان نصرالله و...

معبري که قرار بود بازکنيم به گره کور خورده بود، هم سيم تله هاي نامرئي

فراوان داشت و هم موانع پيچيده بسيار و هم فرصتي که اصلا نداشتيم. بچه

هاي تخريب در مواقعي که پاي کار، به گره کور مي خوردند و خنثي کردن

ميدان مين ، تقريبا غيرممکن مي شد و چاره اي نداشتند جز آن که خودشان

در مسير معبر بروند روي مين. تا راهي باز شود و ادامه دفاع مقدس ممکن

شود. مجيد بلند شد، روي تک تک ما را که سه چهار نفر بيشتر نبوديم

بوسيد. مجيد 15 سال داشت (يک سال از من بزرگتر) خيز برداشت به سمت

گره کور، چند قدم بيشتر نرفته بود که برگشت.

درستش هم همين بود. بايد مي ترسيد. قرار شد به رويش نياريم تا خجالت

نکشه ، برگشت روي کانال ايستاد، پيراهنش را از تن درآورد و به سمت من

(که حالا کاملا زمينگر شده بودم) پرتابش کرد و گفت: «اين پيراهن را ديروز از

تدارکات گرفتم. بيت المال است حيف مي شود.»

مجيد رفت و پيراهنش که تازه بود به بيت المال برگشت.

نمي دانم چرا يادداشتم براي دو هزارمين شماره که به نوعي جشن و

شادي ما جام جمي هاست رنگ و بوي باروت و ميدان مين و... به خود گرفت

، شايد خيلي هم بي ارتباط نباشد. اکنون که سالهاست از آن روزها گذشته

است و رنگ و لعاب جنگ عوض شده. حالا که رهبر معظم انقلاب مي

فرمايند «امروز جنگ دنيا، جنگ رسانه هاست»، احساس مي کنم کار در

رسانه بويژه روزنامه مانند کار در ميدان مين است و روزنامه نگار بايد تخريب

چي قابلي باشد تا تله هاي نامرئي را استادانه خنثي کند. احساس مي کنم

فرصتي را که در اختيار ما قرار گرفته ، بيت المال است. حتي جواني ترکش

خورده ما بيت المال است بايد بيشتر مواظبش باشيم.




 
نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386

هذیانهای تکراری 86 قسمت ششم

 پنجره‌اي نمانده است تا پلكي بخندم‌. ديوارهاي صميمي امانم را بريده‌اند.

دست خودم نيست بس كه فاصله چشمان ترا دويده‌ام؛ گيوه‌هايم تاول زده‌اند‌. دست خودم نيست لحظه‌هايم شهيد مي‌شوند وچشمان گُر گرفته‌ام يتيم‌.

دست خودم نيست‌. تمام روستا جواني‌ام را بر دوش مي‌كشند‌. دوست دارم براي تابوتم گيسو بتکانی‌، گل ببافي‌، بخندي‌. دوست‌دارم تمام كوچه را برف بپاشي و خنده‌هاي يخ زده‌ام را در باد برقصاني‌.

دوست دارم تمام كوچه را برف بپاشي و با خاكستر دوتارم گرم بسوزي‌. خاكستر دوتاري كه تمام دار و ندار ايل و طايفه من‌است‌. دوتاري كـــه دلمويه‌هايش صداي بالغ قوم من است‌. قومي كه يك عمر خانه بدوشي خويش را شكوه مي‌كنند - يك عمردلتنگي به باران خورده خويش را - دوتاري كه ساز دلتنگي قبيله نيست‌. ساز خنده‌هاي ناصميمي نيست‌ ، ساز شعرهاي ‌ناسروده نيست‌.

ساز الله مزار است‌، شناسنامه غربت قومي كه سماع گريه مي‌كنند‌. شناسنامه غرور قومي كه پرپر متولد شده‌اند.

oo

پنجره‌اي نمانده است كه غربتم را به تنهايي اتاق تو بكوبد. تا براي تابوت منتشرم

 

زخمه‌اي بر تاري‌، دوتاري برقصاني حالا كه‌ پنجره‌اي نمانده است تا پلكي بخنديم‌.

 

حالا که بی‌پنجره‌، بی‌دوتار‌، بی‌بهار و باران مانده‌ام بگذار خاطرات بجا مانده در نگاهت

 

را بخود بپیچم و به احترام چشمان شکسته قبیله‌ام ایستاده به انتظار بمانم تا همه

 

بدانند دیوارهای بی‌دوتار امان یک طایفه را بریده‌اند طایفه‌ای که دوتار، شناسنامه غرور

 

و سربلندی آنان است که پرپر متولد شده‌اند و پرپر کوچیده‌اند و پرپر پرواز کرده‌اند‌.

  تاری به کنار دار من بگذارید         

صد کوزه می کنار من بگذارید                     

فانوس دلی شکسته را بردارید

بر پنجره مزار من بگذارید                                                                               

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

هذیانهای تکراری 86 قسمت پنجم

 

گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم آوازهای دلگیرم کفاف هیچ دل ایلیاتی را نمی‌دهد‌. همیشه یک چیز کم دارند و هر چه بیشتر در شعله قدم می‌زنم‌، کمتر می‌جویم‌. چقدر دلم می‌خواهد همة این چیزهایی را که آزارم می‌دهد سادة ساده بگویم و از خودم خجالت نکشم و تو راحت بفهمی‌!

گاهی وقت‌ها احساس می‌کنم بی‌نشان‌ترین بادها‌، نشان از من نخواهند دید و گاهی آنقدر منتشرم که برای جمع کردن پاره‌های دلم‌، باید تابوتی به سادگی زمین داشته باشم.

oo

پلک‌هایم سنگینی می‌کند‌. چشم‌هایم کفاف دیدن را نمی‌دهد‌. تماشا چیزی بالاتر از اینها را می‌خواهد‌.

زلزله‌ای آشنا‌، تمام وجودم را گرفته است‌. فکر می‌کنم آسمان امشب در اتاقم جاری شده است‌، و زلف آویزان کسی دارد خفه‌ام می‌کند‌. فکر می‌کنم مجالی برای نرفتن نیست‌. همه دارند همهمه می‌کنند‌، ولی اصلاً خوش ندارم نام کوچکم را بر سنگ بنویسند‌. دوست دارم اسمم داغ دل شقایق پرپر شده‌ای باشد‌ و اگر وقتی بود و فوران باران‌، بهار را تکرار نکرد‌، فانوس کوچکی از ماه کنار دفتر شعرهای ناسروده‌ام بیاویزند‌. به این کوچک خط خورده به اندازة تمام آسمان مدیونم‌. برای یک شاعر خیلی سخت است که شعرهایش را کسی نشنود‌!!

oo

احساس می‌کنم چشم‌هایم کبود شده‌اند‌. شاید از خواب‌های روشنی است که می‌بینم‌. خواب‌هایی که

 

رفتنم را تکرار می‌کنند‌. خواب‌هایی که هر شب فانوسی کنار مزار غریبم بدون تبسم گریه می‌کند‌.

 

فانوسی که خجالت می‌کشد شعله‌هایش را سوسو برقصاند‌.

 

خواب‌هایی که از لحظه‌هایش بوی چشمان بر آب رفته می‌آید و آسمانش پر از غروبی خاکستری است‌.

 

احساس می‌کنم چشم‌هایم کبود شده‌اند. شاید از خواب‌های روشنی است که می‌بینم‌.

 

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386

هذیانهای تکراری 86 قسمت 3

 

سنگی بردار‌، سنگی بردارم‌؛ به سمت شاخه‌های شکسته پرتاب کنیم‌ تا کلاغ‌ها احساس امنیت نکنند.، ولی نه‌، عقده‌های ما بزرگتر از این حرف‌هاست‌.

باید می‌دانستی بعد از تو‌، من و موریانه‌، دو همسایة سایه به سایه‌ایم‌. باید می‌دانستی نه از نشستن روبروی نجابت نگاهت می‌ترسم و نه از بال‌هایی که به سمت من پرواز می‌کنند‌.

باید می‌دانستی که شب و روز من خواب همواره‌ای از دریا و درد و دریاست‌، و تو

 

همیشه غریب‌ترین آشنای مرموز منی‌.

 

یکی از همین روزها که بهار برود‌، طبق عادت نرگس و تو‌، تمام دلم را مشق شبانه‌ات

 

خواهم کرد‌،  تا گاهی که بی تو زنده‌ام‌، حرفی برای تنهايیم ذخیره کرده باشم‌، تا آینه دق برای هیچ آینه‌ای نباشم‌.

 

وای‌، چقدر دلم برای بزهای کوهی تنگ شده است‌؛ برای شلوغی چشمانی که هیچ

 

وقت سادگی‌شان را نفروخته‌اند؟ برای صخره‌هایی که با پاهای بی‌قرارم خو گرفته‌اند،

 

برای چشمه‌هایی که زلالی‌شان را هر قد‌کوتاهی به سادگی می‌فهمد‌.

 

تو قدم‌های نرسیده‌ات را برقصان‌، و من ردپاهای گمشده‌ام را‌. تو دست‌های تازه‌ات را

 

به آتش بکش و من انگشت‌هایی که به سمت تو هیزم شده‌اند‌.

 

تو چشم‌های ساده‌ات را پرپر کن و من نگاه‌هایی که دربدر تواند‌.

 

«‌ساده دل‌» بودن‌، این روزها امانتی است که به دیوانه‌ها می‌سپارند‌، فقط دیوانه‌ها‌.

 

چقدر ساده شده‌ام ـ ساده دل ـ عین سادگی عشق‌.

 

کاش زبان تازه هر روزتان را می‌دانستم تا زبان کهنة هر روزم را به بازی نمی‌گرفتید‌؛ تا

 

ماه را بر فراز تابوت شکسته‌ام می‌رقصاندم‌؛ تا ستاره‌ها را بر مزار همیشه‌تان به گریه وا می‌داشتم .

 

کاش می‌شد هر وقت از شما‌، از گل صحبت می‌کنم‌، چشم‌هایم شکوفه ندهد‌.

 

کاش می‌شد بدون تعارف، جانی اگر هست‌، فدای خنده‌هایتان کنم‌، یعنی تمام

 

بضاعت قابلی که ندارم‌.

 

چقدر می‌باری‌. چقدر در کنار خنده‌هایت می‌‌نشینم‌، تا فاتحه‌ای نثارم کنی با شاخه

 

گلی که هیچ وقت در دستت پرپر نمی‌شود‌.

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386

هذیانهای تکراری 86 قسمت دوم

شاید تو هم حس کرده‌ای اینروزها کمی عجیب‌تر از همیشه‌ام‌. گاهی برای این که

جواب سلام تو را ندهم به خودم سلام می‌کنم‌. گاهی کمتر از دیروزم‌، بیشتر از فردا‌.

اینروزها خودم را در چشمان کسی گم کرده‌ام‌.

کمی عجیب‌تر از هر روزم و دست خودم نیست اگر نجیب‌تر از خودم می‌خندم‌.

همین دیروز دور از چشم همه‌، برای سنگهايی که بر سرم کوبیده‌ای شعر خواندم.

برای دیوارهای بی‌پنجره‌‌ام دوبیتی‌های باباطاهر را با آواز دشتی مزمزه کردم و ناگهان دلم برای حافظ تنگ شد‌.

همین دیشب حس غریبی که مرا با خودش بزرگ کرده و به اندازه تو دوستش دارم می‌گفت: «‌بیا و امشب را تعطیل باش‌»‌. منهم پنجره‌ها را بستم‌، پرده‌ها را کشیدم‌، نشستم و جورابهای پاره‌ام را شستم و  نیم ساعت آنها را
اتو زدم .

آنقدرخسته شدم که رفتم و با کفشهای پارسالیم چند ساعت حرف زدم. راههایی را که با هم رفته بودیم مرور کردم‌، کوچه‌هایی را که یک نفس دویده بودم‌، چراغ قرمز هایی که به من خندیده بودند، صندلیهایی که تحملم کرده بودند و...

 

حالا هم حس می‌کنم باید بالا رفت به آسمونهايی که هیچ وقت به پايین نگاه نکردن و من همیشه از غرورشون حرصم گرفته‌. باید بالا رفت بالای بالا تا جیب‌های پاره‌ام از تکه‌های مهتاب پر شود‌. حس می‌کنم باید بالا بروم و چند لقمه از ابرهای ترد سفید بخورم‌.

 

این روزها احساس می‌کنم کمی عجیب‌تر از همیشه‌ام‌. کمی نجیب‌تر.

ولی نه‌، باور کن من همان آدم هر روزیم‌، همان آدم ساده‌، با کت و شلواری که رنگش را فراموش کرده است‌. آدمی با خنده‌هایی خیس که بدرد قاب گرفتن نمی‌خورند‌، با همان اسم‌، همان امضای کهنه‌، همان لهجة بارانی‌، همان همیشه ساکت‌، همان تلاطم خاموش‌، همان که همیشه از روزنامه‌ها بی‌خبرم و از کوچه همسایه‌ها هم‌.

حالا که جلوی آینه نشسته‌ام تا برای تو نامه بنویسم‌، تصویر روبروی من تو نیستی‌،

 

من نیستم‌، تصویر گنگی از فردای من و توست کـه در کودکی‌هایم‌، هر شب خوابهایم

 

را آشفته می‌کرد تا از خواب بپرم و تو یک لیوان مهربانی بر گونه‌هایم بپاشی‌.

 

حالا که روبروی آینه نشسته‌ام تا برای تو حرف بزنم دستی غریب‌، شقیقه‌های مرا

 

هاشور می‌زند و تصویر تو را خاکستری‌تر از چشمان من نشان می‌دهد‌. تو فکر

 

نمی‌کنی برای پیر شدن کمی زود باشد‌؟ دست خودم نیست این روزها اگر کمی

 

عجیب‌تر از دیروزم‌، شاید به خاطر روزهايی است که از دست داده‌ام و تو در آینه پیرم

 

کرده‌ای‌

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386

هذیانهای تکراری برای بهار 86

در امتداد گل چیدنت‌، دست‌هایم انگار ورق می‌خورند‌، شاید اشتباه می‌کنم‌. اما اگر دوباره به خواب من بیایی‌، با همان پیراهن شیری رنگ‌، با یک مشت پرندة شیرین‌، که بی‌قرار زمستان برفی‌اند‌، برای از خواب پریدنم‌، نقشه‌ای نخواهم کشید‌.

دست‌هایم انگار ورق می‌خورند‌، اما هنوز گیسوانت سبز است‌، هنوز دلم برای دفتر کوچک شعرت تنگ می‌شود و هنوز میانه‌ام با درختان سبز بد نیست‌. درختانی که هیچ وقت در شعرهایت جارو نمی‌شوند‌.

 

دست‌هایم انگار ورق می‌خورند و من با اضطرابی سرشار‌، به نماز ایستاده‌ام‌ تا خمیازه‌هایت را بشکنم‌. راستی‌، تنها تو هستی که نامت را نمی‌شود بلند تکرار کرد؛ از شیطان می‌ترسم‌.

 

دست‌هایم انگار ورق می‌خورند‌. تو که سر درنگ نداری‌، کاری بکن. به تو نرسیدن حکایتی است که فقط باید در گوش دریا زمزمه کرد‌، اگر موج‌ها راحتت بگذارند‌.

 

دستهایم انگار ورق می‌خورند و من زیر سقف پر ستارة روستا‌، کودکی‌های تو را

 

نقاشی می‌کنم‌. کودکی‌هایی که لبریز از گندم و مردم نیست‌. کودکی‌هایی که پر از

 

بابونه‌های لگدمال شده است‌، با خاطراتی هاشور زده‌.

 

دست‌هایم انگار ورق می‌خورند‌، بی‌آن که آرزویی داشته باشم‌، به تو می‌رسم‌. با

 

نگاهی تکه‌تکه و آینه‌ای که همیشه «‌واژگونم‌» می‌کند‌.

 

اما فراموش نکن خوشبخت‌تر از من درخت بهار نارنجی است که حرف های در گوشی

 

تو را در باد شنیده است و برای همه تکرار می‌کند‌.

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم فروردین 1386

...الي احسن الحال

  يك شاخه رز سفيد تقديم توباد

رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد

تنها دل ساده ايست دارايي من

آنهم شب عيد تقديم تو باد 

 داود یاراحمدی

 

هرگز یادم نمی‌رود روزهایی را که برای بهاری شدن روزگارم‌، در باغچـه‌ای که نداشتم‌، ریحان می‌کاشتم و مریمی‌های کوچه را پیچ و تاب می‌دادم‌، به امید روزی که چشم‌هایم در بهار شکوفه دهد‌.

از آن همه بی‌بهاری که روزگارم را سیاه کرده بود‌، دل‌خوشي نداشتم و شاید به همین دلیل بود که تا دلت بخواهد ریحان می‌کاشتم‌. تا سبز شوند‌، تا بهار شکوفه دهد‌. و شاید از همان روزهای سرسبزی ریحان‌هاست که دیگر هیچ بهاری برایم تازگی ندارد.

احساس می‌کنم بهار تکرار ریحان‌های بی‌باغچگی من است‌. تکرار کودکی‌های بی‌ریحان و جوانی پر از ریحانم‌.

حالا می‌شود فهمید که بدون زمستان‌، بهار مفهوم بکری نیست و اگر دستانم در زمستان یخ نزنند‌، در بهار شکوفه نمی‌دهد‌.

یکروز اگر در بهارستان چشمان به تنگ آمده‌ام‌، بوی مریم و مریمی‌ها مستم کرد و اگر دو رکعت حوصلة سماع، وجودم را نوبهاری کرد‌، حتماً تمام جوانی‌ام را به کوچه می‌برم و بر سر هر شاخه تکه‌ای از پیراهن غزل آلودم را می‌آویزم تا از حال و روزم عاشقانه‌هایی سبز شود که بوی ریحان و صنوبر ندهد‌.

عاشقانه‌هایی که بوی دستان پینه بستة پدرم را بدهد و طعم لبخند‌های شاعرانة مادرم را‌.

دوست دارم از روزگارم عاشقانه‌ای سبز شود که پر از باران باشد‌، ولی هیچ دلی را به باران نکشاند‌.

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

به رنگ چشمانت شرابی سیر

 این آخرین نامه ای است که درمسجدالحرام برای لیلا نوشته ام

 

 

سلام‌. پيراهني برايت خريده‌ام‌، به رنگ چشمانت ـ شرابي سير ـ .

يادم باشد وقتي تو را ديدم‌، كمي بابونه، يك دو مشت باران و يك پنجره گل سرخ محمدي برايت بياورم‌. اينجا تا دلت بخواهد بهار و شبنم و بنفشه پيدا مي‌شود..

مي‌دانم ناقابل است ولي بضاعت من روستايي همين خنده‌هاي پينه بسته است و دستاني كه ‌در پيراهن شرابي سير خواب رفته‌اند.

oo

هواي اينجا و روستا مثل هم است‌. كمي گرم و شرجي‌، كمي باراني و خيلي سبز. شايد گرماي زيادش بي‌ارتباط با چشمان داغ ديده‌اي كه هر روز از كنارم رد مي‌شوند نباشد. كسي چه مي‌داند؟

هواي اينجا درســت مثل سرچشمه‌هاي بالادست از يك جنسند و اهالي اينجا اهل باران و آينه و نمازند. همه ساده‌اند و يك دل‌، كه با لهجه هر روزشان با خدا حرف مي‌زنند. سپيدِ سپيد.

پيراهني برايت خريده‌ام‌، شرابي سيرـ همرنگ چشمانت ـ و آن را چهار بار به سياهي اين خانه كشيده‌ام، هر بار چهار قل خوانده‌ام‌. در هر قُل چهار بار شكسته‌ام و در هر شكستن چهار بار اقامه نبسته به نماز ايستاده‌ام‌.

oo

يك خبر ديگر هم بدهم ‌، اينجا كسي با كسي كاري ندارد و راحت مي‌شود از چشم همسايه‌ها دو ركعت

 

نور چيد و با كمي باران، ‌ملكوتي نجيب بهم زد. اگر چه وقتي همه از جنس آسمان باشند آسماني شدن

 

خيلي ساده است‌.

 

اگر تو هم اينجا باشي‌، كه هستي‌، راحت راحت به حرفهاي من خواهي رسيد كه رسيده‌اي‌.

 

اينجا هركار كه مي‌كني‌ كارِ دل است و همه دوست دارند دلشان را در پاي اين سياهپوش بلند بالا فرش كنند.

oo

پيراهني به رنگ چشمانت خريده‌ام ـ شرابي سيرـ به پاسداشت آن همه شبهاي طولاني باراني‌.

 

و هر شب اينجا يك شمع براي تو و يك شمع براي خودم روشن كرده‌ام ـ بنا به وصيت چشم‌هاي پرپر

 

شده‌ام ـ در دست‌راست شمع تو و در دست چپ شمع خودم را. تا بدنبال مزار گمشده‌مان آسمان را به

 

آتش بكشم‌.

شمعها تمام مي‌شوند ـ درست مثل من ـ ولي تو همچنان باراني مي‌ماني‌. با چشمهای ملتهب و خنده‌هاي تمشكي هميشگي‌ات‌. تا من بناچار تكرار كنم‌كه من از جنس شعله و آوازم و تواز جنس  باران‌ِ باران‌.

حالا در كوچه‌اي نشسته‌ام كه بن‌بست نيست. كه آخر آن خانه‌ايست چهار نبش‌، كه پر از كبوتر و پرنده است‌ .

كبوترهاي اينجا هيچ شباهتي به كبوتر شعرهاي من و تو ندارند. احساس شاعرانه‌ام را نمي‌شناسند، شايد اين كبوترها هيچ وقت شاعر نبوده‌اند كه ‌بال بالِ دروغ نمي‌زنند.

اينجا اصلاً دروغ نيست‌، زندگي نيست‌، گريه‌ها زلال‌تر از هميشه‌اند و تو خيلي راحت مي‌تواني گريه كني بدون آنكه به رخ كسي‌بكشي‌ !

oo

اصلاً حال شعر ندارم‌. ولي زلالم‌، شفافم‌، مقدسم‌. هيچ وقت اينقدر خودم را دوست نداشته‌ام‌. هيچ وقت اينقدر طعم سرچشمه‌هاي دور دست را نمي‌داده‌ام‌.

شوخي كه نيست‌. آخر اين كوچه خانه‌ايست چهار نبش‌، كه مي‌تواني بوسه‌هايت را در دستمالي ترمه

 

بپيچاني و به صاحب خانه‌هديه بدهي‌. بوسه‌هاي بنفشابي‌ات را، مي‌فهمي كه چه مي‌گويم‌؟

oo

اينجا حضور كسي‌، شانه‌هاي لاغرت را به زحمت مي‌اندازد و بعضي وقتها كه حواست جمع نيست‌، به

 

تنگي نفس مي‌افتي‌، از سرو روي اين كوچه خدا مي‌بارد و سقف آسمان كوتاهتر از هميشه است‌ .

oo

همه چيز آرام است و براي دوست داشتن هيچ مشكلي نداري‌.

 

خنده اهالي اينجا طعم سيب مي‌دهد، سيب سرخ لبناني‌! اينجا براي دوست داشتن به اندازه دو ركعت

 

گريه وقت داري و بدنيست بداني هيچ وقت گريه‌هايت قضا نمي‌شود!

 

دارد دير مي‌شود، حرفهاي ناگفته‌ام باشد براي بعد، فقط فكر كردم بايد قبل از آمدنم مي‌گفتم‌:

 

پيراهني خريده‌ام ‌. به رنگ چشمانت ـ شرابي سير.

 

تا باران فردا خدا نگهدار 

مسجدالحرام ـ 21/ 5/

 

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

خواهرم لیلی نیست

 

 English

خواهرم عادت دارد با سلیقة آسمان برقصد‌، پلک‌های نرگس را قیچی کند‌. گیس‌های مهتاب را بکشد‌، صحن ستاره‌ها را آب وجارو کند و دلشوره‌های کسی را قاب بگیرد!!خواهرم عادت دارد هر صبح گنجشک‌های پس کوچه رابشوید و یک در میان پرهایشان را اتو بزند‌.

 

خواهرم عادت دارد پله‌ها را کوتاه کند ـ لِی‌لِی ـ با سیب سرخی در دست‌. کهنه یادگار پدر‌، که با تارهای سنتور بافته شده است‌. پله‌ها را کوتاه کند با خنده‌هایی آبی‌. درست مثل خنده‌های مادربزرگ‌.

 

خواهرم عادت دارد پله‌ها را کوتاه کند ـ لِی‌لِی ـ و برای گل‌های بنفشابی لالایی بخواند و گیسوانش را به پرنده‌ها ببخشد ـ گیسوان بی‌رنگش را ـ و همیشه با همان دست‌های تمشکی اشک‌های پیرش را به رخم بکشد‌، تا سیر‌سیر  بخندد‌.

 برگشت

 

او اگر نخندد مجموعة عشق چیزی کم دارد‌.

 

خواهرم عادت دارد هر شب پاره‌ای تاریکی به خودش ب

 بپیچد‌،و در دست‌هایش کش برود‌، آنقدر که فراموش

 کند «‌مریم‌»‌، همسایة خوبی برای سوسن نیست‌.

 

خواهرم عادت دارد هر بعد‌از‌ظهر زنبیلش را پر از «‌باران‌»

 و «‌بابونه» کند‌، تا شب بدون بهار نماند و همیشه برای

 روز مبادا‌، اشک‌هایش را کنار بگذارد‌.

 

خواهرم عادت دارد هر وقت کبریت را روشن کند‌،

 انگشت‌هایش هیزم شود و بی‌هیچ بهانه‌ای باران بگیرد‌.

 

وقتی پدر در خانه نیست‌، خواهرم سرطان می‌گیرد و

 وقتی پدر سبز می‌شود‌، خواهرم سرسام‌.

 بود و نبود پدر به صلوات‌های مادر ختم می‌شود و

 خواهرم دستپاچه دستپاچه «‌الرحمن‌» نذر می‌کند‌.

 خواهرم عادت دارد با سلیقة آسمان برقصد‌.

 خواهرم لیلی نیست‌، خواهرم مجنون است‌.

 صفحه اصلی

 

 

 برگشت

 

 
نوشته شده توسط علی طلوعی در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385

تشویش مداوم

مبادا انگشت‌هايمان در سي و چهارمين تاول خود تسبيح را رها كند


كه بندگي‌ات را نيازمنديم و بي‌نيازي‌ات را مي‌ستاييم
.

 

تنها كسي كه سوخته مي‌داند: عشق يعني تشويش مداوم

 شعله يعني هراس بي‌پايان پروانه.

 

 تنها كسي كه سوخته مي‌داند پنجره يك بهانه بيشتر نيست و جنون

 

 ما را به عادت همين هواي دل مرده مي‌كشاند. ما از آن سر تشويش‌هاي

 

 مداوم مي‌آييم، وقتي تمام شعله مي‌شوي، كسي به عيادت گونه‌هاي

سوخته‌ات نمي‌آيد.

 

 بالا بلند، با بيست و چهار خنجر در دل ويرانم مكن. من صد سال پي در پي

 

 شعله نوشيده‌ام و مشت مشت خاكستر پاشيده‌ام.

 داود یاراحمدی / DAVOOD YARAHMADI

من صد سال بي‌بهار به چلچله انديشيده‌ام. صد سال بي‌لبخند را قهقه زده‌ام.

 

صد سال بي‌نيايش را بندگي كرده‌ام. صد شعله سوخته‌ام، تا كسي

 

 بيايد و تاريخ پرپر شدنش را به من بياموزد. اين عين سخاوت است!

 

يعني كرامت محض بي‌نياز باران، يعني خودِ خود عشق.

 

يعني سرسپردگي تمام. تمام تسليم، تسليم محض!

 

 با تو بودن، شعله مي‌خواهد و شراب و شيون!

 

باید کسی بیاید. باید بیاید و زخم‌هایمان را دانه دانه بکارد

 

 تا در وهم مداوم خویش نپوسیم‌. باید کسی هوای پنجره‌ها را داشته

 

 باشد. هوای دلهره‌هایمان را داشته باشد تا هزار چلچله بر پرده بنشیند .

 

باید کسی بیاید و دست‌هایمان را عمود نقاشی کند‌.

 

 ما خسته نیستیم فقط کمی منتظریم تا بنفشه‌ها باغچه را فرش کنند‌؛

 

که آینه هایمان لبخند منعکس کنند و دلهایمان بزرگ شوند‌، بزرگ‌،

 

قد تمام قشنگی‌های عالم‌. قدتمام لحظه‌هایی که فقط« تو» برای

 

از نفس نیفتادن‌، برای تکثیر شدن‌. فقط تو...

 

شبنم‌، ابتدای همة روییدن است و قبلة آغاز نیایش‌.

 

 چقدر عجیب است کسی ما را در تاریکی رها خواهد کرد آیا‌؟

 

فانوس برای رسیدن زیباست، نه شکستن. ای در تو رؤیت آفتاب

 

، باوری نادلپسند میان این همه زمزمه،

 

 «سکوت» تنها نشانة اتفاق ناگهانی توست‌.

 

                                                   از کتاب چرااسم تو لیلا نیست؟

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

بیست و چهار سالگی

 

 بیست و چهار سالگی‌ات را در ترمه ای بنفشابی جا می‌گذاری‌.

 دستِ خودت نیست‌. زیر این سقف بلند غریب که نیمی کبود است

و نیمی آبی‌، با دستهای لرزان‌.پارسالیت، بیست و چهار بار می‌نویسی‌:

«‌زندگی به توان عاطفه مساوی است با بی‌نهایت عشق‌»

و من می‌نویسم‌:

« بی‌نهایت عشق مساوی است با چشمان از دریا برگشتة تو‌»

 

درست در نیمه‌های یک روز اردیبهشت‌، بدون آن که منتظر بمانی‌،

 قطاری از راه می‌رسد که بیست و چهار سالـگی‌ات را بردوش بکشـــد

ـ جوانی‌ات را. قطاری از راه مـی‌رسد و کسـی برایـت دست تکان نمی‌دهد‌.

ایــن ایستگاه چندم است‌؟ که باد دفترهای بارانی‌ات را به پنجرة اتاق

مــن می‌کوبد‌، سهم من صفحة بیست و چهارم این دفتر است‌!

چقدر «نظریة» به تو رسیدن دشواراست و چقدر «‌ترجمة‌» چشمان تو مشکل‌.

بین من و تو‌، دیواری از نظریه و درد کشیده‌اند‌.

 دیواری از تئوری‌های سادة زندگی و چند فرضیة ناموزون‌.

حس می‌کنم در لای انگشتانم یا نه در لابلای تمام کتاب‌هایم

تکثیر می‌شوی و چقدر ساده بوی شعرهای نگفتة مرا می‌دهی‌.

 بوی شعرهای تکه تکه مرا .

حس می‌کنم همیشه پاییز شروع توفانی توست‌.

آنجا که عشق شروع می‌شود و تو ریزریز تمام می‌شوی ـ مهر‌، آبان‌، آذر ـ

حس می‌کنم تو هر روز در بهار تمام می‌شوی‌، آنجا که شاعریم

گل می‌کند‌، ولی شکوفه نمی‌دهد‌.

‌،

بانو بانوبانوی رها در باد‌... من شهادت می‌دهم با همین

 نگاههای منتشر‌، با همین دستان بارانی‌، با پیراهنی که بیست

و چهارمین بار زندگی‌اش را رفو می‌کند‌.

من شهادت می‌دهم اگر تو نبودی و اگر سهم کلمات بزرگت نبود‌،

 موریانه‌ها نام کوچک مرا به تاراج می‌بردند‌. امروز به من حق بده

سهم کلمات تو را در هوای ابری کوچه‌، بین نگاههای منتظر تقسیم کنم‌.

امروز به من حق بده‌، تو را و تمام ایلیاتی‌ات را تکثیر کنم‌.

این حق من است بگویم باران بهانة خوبی است برای گم شدن در مه‌،

 در کوچه‌، در تو‌.

تو حق داری بگویی‌: «‌باران‌، همان دریاست که ایستاده می‌ریزد‌»‌.

 تو حق داری بگویی‌: «‌دنیا‌، حاصل جمع تضادهای من و توست‌»‌.

تو حق داری بگویی‌: «‌هنوز هم اجاق همسایه خالی تر است‌»‌.

من حق دارم بگویم‌: «‌هر کس دیرتر گریه کند‌، عاشق‌تر است‌»‌.

 تو حق داری بخندی‌، من حق دارم گریه کنم‌.

 

دست خودم نیست‌. گنجشک‌های همسایه در هالـه‌ای نجیب

 

 دف می‌زنند و نگاه مخملی‌ات را در ترمه‌ای بنفشابی جا گذاشته‌اند‌!

 

 دست خودم نیست‌، گنجشک‌های همسایه بیست و چهار سالگی‌ات را

 

به آسمان می‌برند و من بی‌آن که بخواهم بیست و چهار سالـــه می‌شوم

                                                   

                                                      

                                                 متن از کتاب چرااسم تو لیلا نیست؟

   

 
نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

برای دروغهای مقدسم

 

از اينكه چهار فصلم زمستان است شكايتي ندارم‌، شكايتي اگر هست از غزلْ گريه‌هايي است كه ديگر با چشمانم برادري نمي‌كنند! شكايت از غزلهايي است كه پريشاني گيسوان ترا فراموش كرده‌اند.

 از اينكه چهار فصلم زمستان است شكايتي ندارم مهم اين است كه زندگي زيبا باشد كه زيبا هست ‌.  مهم اين است كه گاهي براي زيبايي دروغ بگويي‌، گاهي زيبا دروغ بگويي و هميشه دروغهاي زيبا بگويي‌.

 

دروغ گناه قشنگي است كه زمستان پوشت مي‌كند بدون آنكه حس كني برفي سنگين باريده‌است‌. بدون آنكه بفهمي تمام ديشب‌،

                                                             متنی ازکتاب چرااسم تو لیلا نیست؟ 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم اسفند 1385

کویر

 

 

نه اين كه دلم گرفته باشد، نه‌. ولي در دلم تكه‌هاي غريبي دارد شعله مي‌كشد، اگر چه در حال و روزم خبري از طوفان نيست.

دلهرة بيگانه‌اي دارد از ريشه بر بادم مي‌دهد كه بي‌ارتباط با اين كوير مرموز پر از راز نيست‌. كويري كه در سينه‌اش تاريخي‌غريب را دفن كرده است‌. تاريخي پر از شمشير و خون و سرنيزه‌، پر از اسبهاي بي‌سوار و سوارهاي بي‌اسب ‌.

 تاريخي پر از دلهاي شكسته ـ كه هنوزشعري نگفته عاشق شده‌اند ـ و لب‌هايي كه لبريز از عشق جان داده‌اند و هيچ وقت شعري نسروده‌اند. 

دار و ندارم از گذشته : يك حس بلند ساساني‌، چند تكه روشن از دوران جاهليت‌، يكي دو زخم كوچك باستاني يك قبيله بلندبالاي آريايي‌، تركتازي چند سوار برنو بدست‌، دو چشم مقدس قجري‌، چند صفحه تاريك مشروطي و چند سلام مرموز اجنبي‌است‌.

از امروز هم كه چيزي در بساطم نمانده است جز

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اسفند 1385

گناه ناگزیر

 

 

راه افتاده‌ام‌، نه آيه‌اي‌، نه آينه‌اي‌. هر چه هست مه‌آلود نگاههاي نامبارك است و كبودي باراني كه بي‌رحمانه بر چشمان نازكم‌ مي‌بارد، آنطرفتر از اين باران كبود آيا زلال دستاني‌، پنجره اتاقم را نوازش خواهد كرد ؟

 راه افتاده‌ام‌، پنج فصلم زمستان است وخوب نمي‌دانم بعد از اين همه برف‌، آيا كسي هست كه برقصاندم سپيد‌؟

oo

راه افتاده‌ام بدنبال گناهي ناگزير، شرمنده دستان آويزان خداوندم؛ شيطان را نشانه رفته‌ام و نمازي تكراري تمام كوچه‌ام را پركرده است‌.

 

بايد بروم‌. كمي بالاتر از خداوند شهر‌آلود من‌، چشمه‌اي زلال خوابيده است كه منتظر دستان گمشده من است‌.

راه افتاده‌ام، از بيراهه مي‌روم‌. نه آيه‌اي نه آينه‌اي، بدنبال گناهي ناگزير كه مرا مي‌خواند.

                                                                                                          متن از کتاب چرا اسم تو لیلا نیست؟

 

o

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم اسفند 1385

عدالت

 

 

 

چاره چیست، باید کسی در نگاه اول من و تو قاضی عادلی باشد.

 دست خودم نیست. رعشه‌ای بر جانم افتاده‌. نه از نگاههای زلال تو

 خبری هست‌، نه از اشتیاق مرموز من‌. اگر چه همیشه ایمان داشته‌ام

 بی‌بهار هم می‌شود پاییزی نماند‌!

 شاید به بازی خورده‌ام‌. کسی چه می‌داند‌! شاید پریشانی گیسوان تو را

 

 خدا بافته است‌. شاید چشم‌های عاشق مرا  

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

پرده خوانی

 

دروغ چرا اینروزها اصلا حال وروز خوبی ند اشتم نه ازلیلا خبری بودونه ازلیلازده ها اثری تااینکه  رضاآمد وحمیدوعباس هم

 

بچه های کوچه 64و65 بچه های شیرخوارگاه وحید -تکه های گمشده من درکوچه درباران درمه - همیشه باخودم میگویم

 

همه باید هوای عباسها را داشته باشیم برای روزمبادا . بگذریم

 

 

دارم میرم سفر وشاید اینها هذیانهای قبل ازسفر باشدکه:

 

سفر جهنم رفتن تو امتداد بهشت

 

بهشت رابه جهنم نبر الهه ناز

 

دارم میرم سفر ولی حس عباس رهایم نمیکند گفتم باشما  مثل بچه مرشدهای دیروز .عاشورا را پرده خوانی کنم

 

پرده اول‌:

عصر عاشوراست و مجلس معارفة امام حسین در هتل 5 ستاره‌. آقا میزبان است‌. و بنزهای

عاشورایی صف کشیده‌اند‌. انگار ناهار بوقلمون داریم‌.

 

پردة دوم‌:

آدم‌های متوازی با چراغ‌های قرمز‌. آن طرف خیابان عبّاس برایم  داود ياراحمدي


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

به بهانه والنتاین

  

 سلام به همه لیلازده ها

 

 

امروز روز والنتاین اعلام شده اگرچه ماایرانیها سابقه روزهای عاشقانه مون خیلی قشنگتر ازاین حرفهاست بگذریم.هرچه گفتم باکدام جمله به همه شما عرض ارادت کنم درقواره مهربانی شما  چیزی دربساطم نیافتم دیدم بدک نیست یک متن ازکتاب لیلازدگی ام راتقدیمتان کنم 

 

 

یاد کوچه اسرار افتاده‌ام، یادت که هست‌؟ من بودم و تو بودی و دغدغــه‌های وحید.

 من می‌گفتم

‌: وحید تا عاشق نشدی ازدواج نکن‌.

 تو می‌گفتی‌: در ذات ازدواج عشق پنهان است‌.

 و چقدر دلایل کج و معوج علمی برای اثبات نظریه هایت می‌آوردی.

 یاد وکیل آباد افتاده‌ام‌. من بودم‌، تو بودی‌، دغدغه‌های وحید بود و آن دختر کولی که نمی‌دانم از کجا روبرویمان سبز شد‌.

 راست رفت سراغ وحید‌؛ به چشم‌هایش نگاه کرد بدون هیچ مقدمه‌ای به او گفت :

 از عاشقی نترس؛ ازدواج کن‌؛ یک اربعین که از ازدواجت گذشت عاشق می‌شوی.

 وحید نگاهش را دزدید‌؛ لبهایش لرزید‌؛ رنگش پرید‌؛ رعشه‌ای تمام وجودش را گرفت.

 دختر کولی ادامه داد :

 چهل روز که از ازدواجت گذشت، بارانی نجیب خواهد بارید و تو باید با چشمانی باز به آسمان خیره شوی؛ بیست و چهار بار ، چهار قل بخوانی و بعد از هر قل اسم لیلا را تکرار کنی . بعد باید بروی کنار آینه بایستی زل بزنی به آینه، در چشمان باران خورده‌ات کسی را نمی‌بینی بجز لیلا . و آنقدر عاشقی‌ات زلال می‌شود که تمام کوچه از بوی آن سرمست می شوند‌.

دختر کولی رفت؛ وحید دلش لرزید . آنقدر حالش بد شد که از وکیل آباد تا حرم را یک نفس دوید و درست بعد از آن اتفاق بود که ازدواج کرد، به امید اربعین و باران‌.

داشت یک اربعین از ازدواج وحید می‌گذشت‌؛ اما هنوز باران نباریده بود؛ آسمان مشهد فراموش کرده بود که وحید می‌خواهد در  کوچه اسرار عاشق شود‌.

وحید مثل مرغ پر کنده‌، پرپر می‌زد‌. وحید به دنبال باران می‌گشت‌؛ در بساطش آهی هم نداشت كه با ناله سودا کند. از تو پول گرفت‌، سوار اتوبوس شد‌؛ به شمال رفت‌؛ تا زیر باران شمال 24 بار 4 قل بخواند تا عاشق شود‌.

 یادم نیست رسیده بود به رشت یا رامسر‌، که باران گرفته بود‌، از اتوبوس پیاده شده بود، به آسمان وباران خیره شده بود‌، بیست وچهار بارچهار قل خوانده بود‌. به آسمان و باران خیره شده بود و بعد از هر قل نام لیلا را تکرار کرده بود‌.

 بعد از آن رفته بود کنار آینه ایستاده بود و هر چه در آینه نگاه کرده بود در چشمانش ردپایی از لیلا ندیده بود‌.

 

 oo

 طفلکی وحید دست از پا درازتر برگشت به مشهد‌، یک راست رفت وکیل‌آباد‌. دربدر دنبال دختر کولی گشت‌، حال و روزش اصلاً تماشایی نداشت‌.

دختر کولی را کنار امامزاده پیدا کرد تا آمد حرفی بزند‌، دختر کولی پیش دستی کرد‌. زل زد به چشمهای وحید و گفت‌:

  باران شمال که آدم را عاشق نمی‌کند‌. علاج چشمهای گُرگرفته‌، باران کویراست‌؛ کویر و باران که به هم برسند دنیا را مجنون می‌کنند‌. باران کویری بر چشمهای هر کس که ببارد عاشق می‌شود.

 وحید که نا‌امید از دختر کولی و باران و اربعین و  عاشقی به خانه برگشته بود از همسایه‌ها هم شنیده بود که‌:

 چندشب پیش درکوچه اسرار‌، بارانی باریده بود که گرمای کویر را داشته و طعم سوختن می‌داده.

 از همان روز وحید از این که ازدواج کرده بود و عاشق نشده بود احســـاس می‌کرد سرش سنگینی می‌کند و هنوز هم احساس می‌کند سرش سنگین است‌؛ و برای همین با همه سر سنگین است‌.

 

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •