تبليغاتX
چرااسم تو لیلا نیست؟

یکشنبه دوم فروردین 1388

بهاريه

  

   كردانه اي از ليلي

 کمی پایین­تر از ایل بارانی، نرسیده به سیبستان شایجان۱

دشت بسیار زلالی است به نام تکمران۲ که مردمانش

 یا عاشقند یا بخشی۳یعنی یا به رسم مجنون دوتار

می­نوازند و یا به شیوه لیلی عاشقانه آواز    می­خوانند

 و این تمام دلخوشی ایلیاتی آنهاست و دار و ندارشان.

 

این روایت به روزگار تکمرانی ما هفت نفر برمی­گردد.

روزگاری که شش شب و هفت روز بود خواب از چشمانمان

 گذر نکرده بود.فواره بی­خوابی در چهره­هامان فوران می­کرد

 و نی نی چشم­ها کاسه خون شده بود. دچار مرض مرموز

 و غریبی شده بودیم. ما هفت نفر با نفس­های به شماره

 افتاده، به بوران توهم و درد خورده بودیم و حس منجمد

 خوابمرگی امانمان را بریده بود.

حس می­کردیم مرگ پشت در است و با خوابیدن

 قطعاً از ما خواهد گذشت.

 وحشت از مرگ کلافه­مان می­کرد و خواب را از چشمان­مان

 می­ربود.

تکمران، طبیب و حکیم درست و درمانی نداشت بجز ننه قیمت

و ملا ابراهیم.

ننه قیمت – زنی کامله و دنیا­دیده- که هم تنها قابله آنجا بود

 و هم تنها زنی که سواد مکتبی داشت.

 چند حکایت از بوستان سعدی واکثرداستانهای شاهنامه

 را حفظ بود معمولاً تجربیاتش را با اعتماد به نفسی مثال­زدنی

 نسخه­پیچی می­کرد و دستش خیلی سبک بود.

 ننه قیمت برای ما معجونی تجویز کرد با آب خالص دریا،

 به تلخی زهرمار اما هیچ افاقه­ای نکرد و همچنان درد

 بی­خوابی داشت بیچاره­مان می­کرد.

ملا ابراهیم تنها مکتب­دار ما، هم دعا می­نوشت و هم

 معلم بود. علوم غریبه را می­فهمید و سر و سرّی هم با

ارواح و اشباح داشت. او معتقد بود که ما را طلسم کرده­اند

 و روز هفتم - که قمر در عقرب نبود- برایمان روی سه کاغذ

 جداگانه چند مربع و مثلث و لوزی با آب زعفران کشید و آنها را

با کلماتی نامفهوم، چند نقطه و ضربدر ... پرشان کرد.

یکی از آن کاغذها را در لیوانی انداخت و آب آن را به هفت

 قسمت مساوی تقسیم کرد و داد تا بخوریم. یک کاغذ را با

موی گربه پیچید و وادارمان کرد تا لای درز تنها خزینه روستا

 چال کنیم. البته تأکید کرد که آن درز حتماً باید از قد کودک

هفت ساله طوبی بلندتر باشد.

کاغذ سوم را روی اسپند ریخت، فوت کرد تا آتش بگیرد و زیر لب

 وردی مبهم می­خواند.

 ملا ابراهیم   می­گفت که این دعاها را وقتی نوشته، ساعت

 بوده، قمر در عقرب هم نبوده پس حتماً تمام طلسم­ها را باطل

 خواهد کرد به شرط آنکه هفت قدم به سمت قبله برداریم،

 تا مرض خوابمرگی ما شفا پیدا کند.

از خانه ملا ابراهیم تا خزینه راهی نبود. مسیر را به هفت

 قسمت مساوی تقسیم کرد و قرار شد هر کدام از ما دعا را

 بدون آنکه پلک بزنیم به دیگری برسانیم.

 او می­گفت که باید شمرده شمرده قدم برداریم. به باران خیره

 نشویم که زلالی باران اثر جادو را می­گیرد و باطل السحر است

و باید در زمان انتظار چشم­هایمان بسته باشد.

من نفر آخر بودم و شاید فراموش کرده بودم که در باران پلک نزنم

و شاید درزی که دعا را در آن چال کردم از قد دختر طوبی کوتاه­تر

 بود و شاید یک نفس دویده بودم که اتفاقی نیفتاد و دعای ملا

اثری نکرد ما همچنان در آن مرض موهوم دست و پا می زدیم.

نمی­دانم چرا بی­تاب­تر از دیگران شده بودم، طاقتم طاق شده

 بود. پشت سر هم چهار قل می­خواندم. رعشه­ای خفیف بر جانم

افتاده بود. البته فکر خوابمرگی ذهن مرا و همه ما هفت نفر را

 تسخیر کرده بود. عطش داشتیم،  زبانه می­کشیدیم. همه خراب

 خواب بودیم و خواب خراب همه ما.

حتم داشتیم که شب هفتم بی­خوابی شب آخر زندگی ماست

و حتماً سپیده­­دم فردا، آسمان بر سرمان آوار خواهد شد.

***

روز هفتم داشت غروب می­کرد و بی­محابا باران می­بارید.

 قطرات باران مثل پتک بر سرمان می­خورد.

     بی­خوابی، ضعیف و بی­حوصله­مان کرده بود. هر دوا و درمانی

 که همه بلد بودند به خورد ما دادند اما انگار نه انگار.

باران شدید و شدیدتر می­شد و ما مستأصل­تر در گیر و دارِ

 دلواپسیِ کشنده و باران بی­رحم و بی­خوابی مزمن بودیم

که مسافری غریبه وارد تکمران شد.

مسافری که یکدست سپید پوشیده بود با سرآستین­هایی

 ترمه­دوزی شده. قد بلندی داشت با چشمان مشکی و ابروانی

مشکی­تر. هیچ کدام از ما هفت نفر او را نمی­شناختیم.

دوتار سوخته و تشنه­ای در دستش بود. فکر کردیم چون دوتار

 دارد پس یا مطرب است یا کولی!

اما او نه به کولی­ها می­ماند و نه به مطرب­ها، انگار غریب آشنای

همه ما بود. جذبه نگاهش معرکه بود و از ما هفت نفر یک نگاه

 ساخته بود. او در بارانِ بی­رحم شب هفتم آمده بود اما  خیس

 نشده بود. ناخودآگاه به دورش حلقه زدیم. بی­مقدمه، قصه

 بی­خوابی و خوابمرگی­مان را واو به واو برایش شرح دادیم.

 خواست چیزی نگوید اما زیر لب زمزمه کرد.

"خواب همان مرگ است، مرگ که ترس ندارد. آدمها برای بهتر

 زندگی کردن باید بهتر بمیرند همانطور که برای بیداری بهتر،

 باید بهتر بخوابند".

انگار چیزی نگفت، نشست، لبخند ملیحی زد و زخمه­ای بر دوتار

زخمی­اش. شاید می­خواست با دوتار حرف دلش را بزند.

مات و مبهوت نگاهش می­کردم. احساس کردم می­خواهد

الله مزار[4] بخواند اما لالایی خواند.

چشمانش را از همه ما دزدید و به دورهای نزدیک خیره شد

و باز هم لالایی خواند.

لالایی می­خواند و باران همچنان می­بارید.

لالایی می­خواند و دریا را به دیده­ی ما می ریخت.

لالایی می­خواند و آسمان را هراسان زمین تکمران می­کرد.

لالایی می­خواند و ما چشم­هایمان گرم و گرم­تر می­شد اما

حالا دیگر دوست نداشتیم بخوابیم. دوست داشتیم شب هفتم

را هم بیدار بمانیم تا تمام شویم.

دوست داشتیم تا صبح فقط به چهره غریبه زل بزنیم. دچار شده

بودیم، دچار لالایی و دوتار شعله­ورش.

غریبه، لالایی می­خواند و می­بارید و از بارش مداوم چشمانش

بوی کاهگل باران خورده مست­مان می­کرد.

جرأت صحبت کردن نداشتم. از خودم می­پرسیدم که این همه

 ملکوت در کجای پنجه او خوابیده است.

او یکریز می­خواند و ما با صدای سوخته­اش به میهمانی خواب

 می­رفتیم.

هنوز سپیده بر جان شهر جاری نشده بود به خواب رفتیم.

 خوابی عمیق، خوابی بسیار عمیق.

***

درست هفت شبانه­روز از آن لالایی مستانه گذشت تا ما

از آن خواب باستانی بیدار شدیم.

حسی غریب تن و جان و شانه­هایمان را می­آزرد.  معلق بین زمین

 و آسمان، مرده بودیم و زنده شده بودیم. حس بدی بود،

 حس گم شدن دوباره. حس بد گم کردن، حس تنها شدن.

سراسیمه سراغ غریبه را گرفتیم. پا­برهنه تمام تکمران را گشتیم،

نه ردی از او بود و نه اثری از دوتار بارانی­اش. بجز ما هفت نفر

هیچ کس او را ندیده بود هیچ کس لالایی­های او را نشنیده بود.

تازه متوجه شدیم که ما فراموش کرده­­ایم یا شاید فرصتی

نبوده که اسمش را بپرسیم چه رسد به رسمش.

***

او آمد. ما را دچار حیرت کرد. آشنای همه ما شد و رفت

 اما بی­نام و گمنام. گم شد و ما دل­شکسته و خسته به

 احترام شب هفتم بی­خوابی و به حرمت لای­لای­های زلال آن

 غریبه دوتار بدست، نامش را گذاشتیم    لِی­لی.

لیلی یعنی کسی که عاشقانه، لالایی می­خواند و دوتار می­زند.

***

بعد از آن واقعه بارانی، حالا سال­هاست که دوتار، میراث

 عاشقانه سرزمین پدری­ام- تکمران- شده است و لیلی

 گمشده ما هفت نفر روی زمین. گمشده ما که هنوز پریشانیم

 و سردرگم، بی­خوابیم و سرگردان. ما که هنوز دچار جنونیم و

خوابمرگی. لیلی، گمشده ماهایی است که مجنونیم.

البته هفت روز بعد از گم شدن لیلی، یکی از ما هفت نفر

 که عاشق­تر و بی­تاب­تر از بقیه بود در کنار خزینه دوتار بارانی­اش

 را پیدا کرد و هنوز با او زندگی می­کند و بخشی شده است.

تنها او بخشی مانده است و ما همچنان پریشان و هراسان

می­زنیم زیر آواز و لالایی می­خوانیم۵

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              


[1].  نام مناطقی است در شمال خراسان

[2].  همان

[3].  به نوازنده های دوتار می گویند.

[4] . از آهنگ­های ماندگار کردی است.

[5]. بخشی­ها عاشقانه پنجه می­ریزند اما خوب لالایی نمی­خوانند و عاشق­ها مستانه

 لالایی می­خواننداما خوب پنجه نمی­ریزند.

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

به رسم نامه های بارانی

 قبل از خداحافظی

گفتم برایت کاغذی، نامه­ای چیزی بنویسم. درست مثل نامه­های چند سال پیش بدون سلام

 و خداحافظی با کمی شبنم و نمک.

 با همان واژه­های دلواپس همیشه و کلمات بالابلندی که فقط از چشمان تو سرازیر می­شوند

. نمی­دانم الان کجایی. در کوچه چندم اسرار در زیر کدام باران نباریده قدم می­زنی

 یا در پای کدام غربت نجیب به نماز ایستاده­ای ولی خوب می­دانم هر کجا که هستی

 آوازهای شرقی­ات را فراموش نکرده­ای و نیمه پلاک گمشده­ام را در دست­هایت می­چرخانی.

فکر نکنی اتفاقی افتاده است نه، اصلاً: فقط کمی دلگیر همه باران­های نباریده­ام.

دلواپس نباش هنوز تا دلت بخواهد کوچه پر از مجنون است! و هنوز تا دلت بخواهد

 من تنهایم. گفتم برایت بنویسم تا این تنهایی سرریز را سر کرده باشم. فقط همین.

می­دانی که سالهای سال است به خودم قول داده­ام فقط با آواز پلک­های سیاه تو بخوابم

 و با برق نگاه روشنت صبحم را برقصانم که باتو فقط با تو می­شود مشغول ارادت گل و سلام و آینه بود

. که با تو آب از سر تنهای نمی­گذرد و خانه لبریز از شکوفه­های لبالب می­شود.

دیشب خواب روشنی از چشمانت دیدم:

 ". در مه گم­شده بودیم، دستهایم در کنار باران می­لولید و پاهایم کنار درخت توتِ تنهایی

می­لرزید لب­های عنابی­ام به موازات چند بید مجنون،بی­لیلی و غزل مرثیه می­خواند."

خواب عجیبی بود تو با همان لباس شیری شرابی رنگت که نجیب­تر می­شوی.

 حضور داشتی ولی نه سراغ بیدهای مجنون رفتی و نه به توت سر کوچه تکیه دادی.

 چرخی زدی. رقصی و در سمت مه­آلود شبنم و نمک لب­های عنابی­ام را

که ذکر آیة­الکرسی گرفته بودند – تا گمت نکنند-  پر از شهد شیرین شعر کردی.

خواب شیرینی بود، تو در مه رفتی ولی من و درخت توت و بیدهای مجنون ماندیم

که رفتنت را دم گرفته باشیم.

از خواب پریدم. لب­هایم می­لرزید. وقت نماز بود و در رکعتی وتر فقط نام زیبای

 تو را تکرار کردم که لب­های رنگ­پریده لرزانم آرام شود.

 دیشب یکریز باران بارید با رعد و برق­های نامهربان. می­دانی که چقدر باران را دوست دارم

 و چقدر شعر سهراب در باران را.

 اما باران دیشب وحشت نبودنت را بیشتر می­کرد و رعد و برق­ها ته دلم را خالی­تر.

دیشب باران بارید و قرار بود تو با باران بباری. با پیراهن شیری شرابی­ات، با لبخند عنابی،

 با لپ­های آویزان و معصومیت کودکانه کشنده­ات.

انگار سال­هاست که رفته­ای. انگار چند چله از خداحافظی بدون سلامت می­گذرد.

مگر همین باران بی­رحم دیروز نبود که تو را در بارش یک­ریز شمال چشمانت به پنجره اتاقم کوبید؟

پس چرا نیستی؟ دارد باران می­بارد و تو نیستی و تو خوب می­دانی که این درد کمی نیست.

 دارد باران می­بارد. من همچنان در دست­های کوچکت کش می­روم.

 

روزها را گم کرده­ام و شنبه­هام مقدس­تر از همیشه­اند.. همان شنبه­هایی که قرار است

 تو را و باران را به پنجره اتاقم بیاویزند.چشمان خسته­ام را که تا صبح نافله نیاز مرور کرده­اند.

 بر تقویم خسته­ اتاقت آویخته­ام تا شنبه را قبل از همه جمعه­های متنظر بارور کند.

دست خودم نیست از ازدحام دلواپسی در این شهر، تب کرده­ام و نفس­های عاشقم

 در این شهر بی­لیلی بی­کبوتر، در این حسرت شتابان و ازدحام نامهربان مردم

 به شماره جنون افتاده­اند.

دست خودم نیست دیشب که باران - بی­اجازه دل من و شب بیست و سوم-

در کوچه پنجم خواجه عبدالله بارید اراده کردم تمام شب، چشمانت را بی­محابا شمع آجین کنم

تا همه همسایه­ها باخبر شوند که باران بی­دریغ یک نفر را عاشق­تر کرده است.

بگذریم پشت پیراهن تب­دار امشبم، حرمت لرزه­هایی است که باداباد چشمان تو

 جاری کرده است و من در پس لرزه­های آمدن و نیامدنت، تب لرز گرفته­ام.

دست خودم نیست کسی از عریانی آینه­های روبرو نام ترا می­خواند

 و من سراسیمه تا عمق آینه می­دوم خبری از معرکه بودنت نیست و من ناخودآگاه تکرار می­کنم:

" سفر نرفته­ات به باران خورده یا طوفان؟ که شهری هراسان نیامدنت شده­اند. "

کسی از عریانی آینه­های روبرو نام ترا می­خواند و در معرکه چشمانم خبری از ردپای تو نیست.

راستی از دیشب که نبودنت را باور کردم بوسه­های نازکم را در بال ترمه­ای پروانه­ها پیچیده­ام

 تا وقت آمدنت تازه و ترد بمانند.

ازدیشب که رفتنت را باور کردم، پاییز، بی­مقدمه به کوچه ما برگشت – سرزده و نامهربان-

و من با رگبرگ­های سرخابی­اش. گیسوان آشفته­ات را بافتم تا همه بدانند بوسه­های تو

 در پاییز طعم تمشک باران خورده می­دهد و چشمانت بوی کاهگل کوچه کودکی­هایم را.

دارد دیر می­شود زودتر بیا! با باران شنبه خودت را به بوسه­های پیچیده در بال ترمه­ای پروانه

برسان می­ترسم گیسوان شرابی­ات را در بقچه پاییز جا بگذارم.

این را از این بابت گفتم که دیشب در کابوس مکدرم دستی تمام شنبه­ها را از آینه نگاهم

پاک کرده است و من کلافه و حیران. خانه­نشین شنبه­های فراموش شده­ام.

 خوابم که خراب شد خراب خواب از خودم پرسیدم: آمد و این شنبه منتظر نیامد تو که خواهی آمد؟

بگذریم تو که نیستی همه این کوچه­ها بن­بست شده­اند و من راهی به روشنایی

 غزل­های هر شبم ندارم دلتنگ زیارت و حضورم و این بن­بست مرموز تو را، پنجره را

و برادران شکسته­ام را از من دور کرده است.

گفتم برایت کاغذی، نامه­ای، چیزی بنویسم، درست مثل نامه­های چند سال پیش؛

 بدون سلام و خداحافظی؛ با کمی شبنم و نمک

 در ازدحام اشک و لبخند. با همان آوازهای دلواپس همیشه و کلمات بالابلندی

 که فقط از چشمان تو سرازیر می­شوند.

                                    

نوشته شده توسط علی طلوعی در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آذر 1387

چند روایت

 

روایت اول:

 هر وقت بیدار می‌شدیم تا برای نماز شب وضو بگیریم شرمندة بسیجی عارف مسلکی بودیم

 که انگار خواب نداشت و همیشه یکساعت قبل از همه بیدار می‌شد و دستشویی‌ها را تمیز

 می‌کرد و می‌شست. بعضی‌ها کربلایی صداش می‌کردند و ما خراسانی‌ها مشتی.

 کربلایی-خادم بسیجی- چهره نجیبی داشت و من همیشه به او می‌گفتم: "مشتی!

ثواب کار تو کمتر از نماز شب این رزمنده‌ها نیست"

 و با لبخندی نجیب‌تر رضایتش را تکثیر می‌کرد  شب عملیات بیت‌المقدس2 پای ارتفاعات 33 پیچ

بود که فهمیدم کربلایی -آن خادم نجیب- فرماندة‌ لشگر ما بود.

روایت دوم:

 حاج وحید آمده بود قرارگاه سری به بچه‌ها بزند -با پسرش آقا وهاب- حاجی

فرماندة‌ قرارگاه بود و بچه بسیجی‌ها وحشتناک دوستش داشتند.

 نماز جماعت ظهر را که با ما خواند با آقا وهاب برگشت اهواز

 -خانواده حاجی در اهواز ساکن بودند   ناهار که خوردیم با چند تا از رزمنده‌ها آمدیم شهر.

 کنار پل چوبی اهواز. حاج وحید را دیدیم که داشت با وهاب ساندیچ می‌خورد.

  رفتیم جلو. سلام کردیم و شروع به گله‌گذاری که "حاجی جون تخریب‌چی‌ها تو قابل

 ندونستی که باهاشون ناهار بخوری یا غذای پادگان به مذاق آقا وهاب خوش نمی‌آد؟"

حاجی که احساس کرد شاید بچه‌ها ناراحت شدن و سرخورده رو به ما کرد و گفت:

"امروز مرخصی بودم و حق نداشتم از بیت‌المال استفاده کنم. اون ناهار هم مال

شما رزمنده‌ها بود نه من و وهاب"

روایت آخر:

همه اذعان دارند که جامعه امروز مااگر نگوییم با "بحران مدیریت کارآمد" قطعاً می‌شود گفت که

 با "مسألة مدیریت کارآمد" مواجه‌است و مدیریت بسیجی با مختصات منحصر به فردی چون:

ساده‌زیستی، اقتدار، جسارت، مسئولیت‌پذیری، قانون‌پذیری، تقواپیشگی، ولایت‌پذیری،

 عدالت، امانت‌داری، تعهد، صبر و تحمل، انتقاد‌پذیری، تواضع، تزکیه، مردمی بودن و …

 که در آن نهادینه شده است به‌عنوان یک الگوی بومی قابل اعتنا و بررسی جدی است.

گفتم حالا که در هفته  بسیج قرار داریم و شنیده‌ها حاکی از آن است که محققان و

تئوری‌پردازان عزیز ما اینروزها سخت مشغول تدوین یا طراحی مدل مدیریت ایرانی اسلامی

 هستند، می توانند گوشه چشمی هم به مولفه های این نوع مدیریت داشته باشند

.شاید فرجی شد

نوشته شده توسط علی طلوعی در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم مهر 1387

به حرمت لیلی

                                                                                     "لیلی من آبروی عاشقان جهانم

                                                                                                                               مريزي ام بر خاک"

به حرمت ليلي

1

پیش از تو زنی به زندگی ام آمده بود که مرگ را می‌شناخت و غزل را.

 زنی زلال که در مریمی‌هایم مچاله شده بود -مریمی‌های گلخانه‌ای‌ام-

زنی که حس می‌کرد سالهاست مسیح را بدنیا آورده است.

 زنی که برای زخم‌های مرموزم لالایی می‌خواند

زنی که مردنش را به رخم می‌کشید و کماکان سرفه‌های صبورم را از دامنش نمی‌تکاند

زنی که سالها در تابوتم خوابش برده بود تا فرصت مردن را از من گرفته باشد

پیش از تو زنی به زندگی‌ام آمده بود تا شعرهای نرگس آلوده‌اش را در اتاق برفی‌ام

به حراج بگذارد -با دورکعت شراب و شعله و شیون-

زنی که عبور سرکشش بارانی‌تر از حضور شعله‌ورش بود.

2

کاشفان نجیب چشمت خبر آورده‌اند که ترا دربارش مهربان عقیق و فیروزه،

 کمی بعد از معرفت عطار و جنون خیام، در بساط شعله‌ور شهریور دیده‌‌اند …

و در لکنت مداوم خنده از تو پرسیده‌اند :‌ "چرا گریه کرده‌‌ای لیلی"؟

از گذر يکریز نیشابور تا حجره خالی از انگور ما که راهی نیست پس همین روزها می‌آیی

 راستی چقد رمعجزه بلد بودی که قبل از آمدنت هم مرا عاشقت کرده‌ای و هم زنم را!

3

بد نیست بدانی چند وقت است که کارگر روزنامه شده‌‌ام تا خبر آمدنت را منتشر کنم

و نمی‌دانم چرا بدلم افتاده که تو یک روز صبح -که دیگر رمق ندارم  پاهای خسته‌ام را در

برفا برف شهریور این شهر برقصانم- می‌آیی.

یک روز می‌آیی با ارثیه اسطوره‌ایی نیاکانت -باچشمانت-

 تا با آنها بتوانی تمامی تالاب‌های انزلی را بخشکانی.

 و بتوانی دوباره الهه مقدس همه معدن نشینان نیشابور شوی.

 تا بتوانی گیسوان فیروزه‌ای تمام دختران زمین را پریشان کنی

یک روز می‌آیی با تمامی کلمات محترمی که مايملك تواند

. کلماتی که ناقدان ناموزون روزنامه‌ها سالها بر سرم کوبیده‌‌اند.

 تو می‌آیی و من دیگر هیچ وقت برای یک مشت دایره محدود واژگانی تحقیر نمی‌شوم

 تو می‌آیی و من از کلماتم فارغ می‌شوم

4

از خودم می‌پرسم تو کدام تکه گمشده‌ منی؟

اگركه نسب کویر ندیده‌ات به بدبیاری‌های وحید برسد

 واگربه سردرگمی فراوانش بعد از حکم دختر كف بين کولی و دربدري درکوچه سلسبیل

واگربه چله نشيني پاي  ضریح گمشده‌اش برسد حکماً اوقات همه را تلخ می‌کنی

اگرتو پس‌مانده‌های جنون بی‌محابای لیلی باشی که درمن جامانده است

قطعاً در سینه همه پسران ساده‌ام مجنون می‌شوی

ولی هرچه باشی فراموش نکن که در ناگزیری این شهر شلوغ باید

از من رو بگیری می‌ترسم دوباره عاشقت شوم.

۵-

از پدرت چیزی نپرس که در خیابان میرداماد خیز رفته است

تا خمیازه خمپاره‌های لعنتی دامنت را نگیرد

از پدرت چیزی نپرس که کبودی این سرفه‌های روشن کلافه‌ات می‌کند

 که چشمان لرزان عصا بدستش حرف تازه‌ای برایت ندارد.

شاید هنوز دنبال عطر باران‌های هار کوچه اسرار است.

دنبال تمام عطاری‌های نیشابور و بابونه‌های وحشی‌اش،

 دنبال دختر کولی کف‌بین کوچه کاشف،

و شاید هنوز دچار هروله بین سعدیه و حافظیه شیراز شعله‌ریز است.

ولي باید قبل از آمدنت وضعیت زمین را می‌پرسیدم. وضعیت هوا را که حتم داشتم

 با آمدنت زمین را هوایی می‌کنی

باید قبل از آمدنت می‌گفتم که هنوز هم در بساط ما عشق همان است که گاه‌ و بیگاه

از چشمان تازه‌ات سرازیر می‌شود.

بايد قبل از آمدنت مي پرسيدم :  "  شیمیایی که نشده ایی لیلی؟"

۶-

باور می‌کنی الان سحرگاه هشتم شهریور است و دارد در مشهد،

 درست در مشهد باران می‌بارد –این باران همان دریاست که ایستاده می‌ریزد- بارانی که

طعم سوختنش کوچه اسرار را مست کرده است.

بارانی برای دچار شدن به گریه‌های هار، بارانی کویری که دختران کرد سلسبیل

 را به رقص در آورده است

باور می‌کنی سالهای دوری است که : "دیشب نخوابیده‌ام" چیزی از جنس رویا و

کابوس در من است –سخت و شیرین-

سنگینی تمام این جمعه خسته را به پاهای نازکم بسته‌ام

 و تنهاتر از هر روز به هشتم شهریور رسیده‌ام

درد را که نه ولی حتم دارم عشق در هشتم شهریور بدنیا آمده است

 که از این هشتم شهریور شلوغتر از شیراز دارد جنون می‌ورزد.

 ولی اینجا نه حافظیه است و نه سعدیه که من به هروله افتاده‌ام.

 ضربان قلبم ملتهب‌تر از همه گنجشک‌های این بیمارستان شده است.

 دچار بوران دردهای دیروزم دچار برفی که بر موهای خرمایی‌ام نشسته است

. چیزی بین رقص و رعشه وتب لرزآمدنت را منتشر می‌کند.

                                                                                   ۸/شهریور/۱۳۸۷بیمارستان آتیه

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386

زاده عشق


ما زاده «عشقيم» و پسرخوانده «جاميم»

13 خرداد ماه 1386   02:52
 دکتر علی طلوعی
images/20070603/EMAM.jpg آيا تا به حال اتفاق افتاده به بهانه مشق و درس ، با واژه عشق و مشتقاتش دمخور شده باشي و رفيق. تا به همذات پنداري با «بايزيد» دچار شوي که:
«به صحرا شدم عشق باريده بود و زمين تر شده ، چنان که پاي به برف فرو شود به عشق فرو مي شد». آيا تا به حال از خودت پرسيده اي در «عشق » کدام حس نجيب پنهان است که مولاناي بزرگ هم در مقامش به رقص مي افتد و چرخ زنان مي خواند: مرده بدم زنده شدم / گريه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من / دولت پاينده شدم.
هيچ وقت به دنبال پاسخ اين پرسش بوده اي که روح کدام قداست بر کالبد حضرت «عشق» دميده شده که همه عرفاي ما معترفند: «عاشقي کردن اصالتا کاري خدايي است و زاهدي کردن کاري بشري و حضرت خداوند عشق مي ورزد اما زهد نمي ورزد.» يعني عشق خصلتي خداگونه است نه انساني پس انساني که عاشق مي شود به خدا نزديکتر است تا بنده اي که زاهد است. اگر به دنبال پاسخ به سوالات فراواني از اين دست باشي و سر از ديوان حضرت امام در آوري ديوان اشعاري که لبريز از زيبايي است. آنجاست که خواهي ديد حضرت ايشان هم دچار مقام عشقند و چقدر زيبا مرحله عشق را عبور کرده اند.به همان زيبايي که مولانا رفته است و حافظ، به همان شکوهي که حلاج گذرانده است و عين القضاه ، به همان زلالي که عطار طي کرده است و سنايي و....
در اين نوشته که حاصل گذري اجمالي بر سروده هاي آن عزيز سفر کرده است به ويژگي هاي عشق از منظر ايشان پرداخته شده است اگر چه عشق در گفت و شنيد نمي گنجد و با زبان عقل بيان نمي گردد که:
عقل از مرتبه عشق ندارد خبري
چون از اين مرحله دور است خياباني چند

انواع عشق

عشق در ادبيات ما دو جلوه بزرگ دارد. نخست عشق انساني که در مثنوي هاي رودکي و عنصري جلوه کرده است و در مثنوي هاي نظامي به اوج رسيده و عاشقان و معشوقان بزرگ چون: خسرو و شيرين ، فرهاد و شيرين ، يوسف و زليخا، مجنون و ليلي ، اورنگ و گلچهر و نظاير آن پرورده يا حديث آنان را به مبالغه شاعرانه بيان کرده و با غزل ، بهترين و موجزترين قالب بيانش را يافته است که بهائالدين خرمشاهي معتقد است اوج مطلقش در غزل سعدي و حافظ است جلوه بزرگ دوم عشق ، عشق الهي يا عرفاني است که ابتدا در  

ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

تحلیل جامعه شناسانه مناسبات جنسییتی درسینمای ایران

سينماي ايران با «جنسيت» و «مناسبات جنسيتي»  گره خورده است. تغييراتي كه سينماي ايران درSample Image عرصه جنسيت تجربه كرده يكي از پديده‌هاي مهمي است كه نشان از رشد و تحول اجتماعي دارد. مناسبات جنسيتي تنيده شده در فضاي دراماتيك فيلمهاي سينماي ايران صورت‏هايي را سامان داده است كه در بستر تحولات اجتماعي بار سنت و مدرنيته را به دوش مي‌كشند. در اين تحقيق با استفاده از نظريه‌ي فمينيسم ليبرال و با بهره‏گيري از تكنيك تحليل محتوا، قرابت فمينيسم و مدرنيته در سينماي ايران مورد بررسي قرار گرفته است.افزون براين، وضعيت مدرنيته در جامعه‌ي ايران از طريق كاوش در بازنمايي مناسبات جنسيتي در فيلمهاي سينمايي پس از انقلاب اسلامي دنبال ‌شده است. 

 

فرضيه اصلي تحقيق اين است كه مناسبات جنسيتي در سينماي ايران از صورتي پدرسالارانه در سالهاي اوليه‌ي پس از انقلاب، به صورتي برابري‌طلبانه در سينماي سالهاي اخير تغيير يافته است.  يافته‌هاي تحقيق ضمن تأييد فرضيه‌ در غالب مناسبات جنسيتي، مي‌تواند به معناي غلبه‌ي نوعي تجربه‌ي مدرنيته در فضاي جامعه‌ي ايراني تفسير شود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

شکاف جنسی درایران

 

براساس گزارش شکاف جنسی در جهان منتشر شده در سال2006 توسط فوروم اقتصادی جهان، ازبین 115 اقتصاد مورد بررسی درجهان که بیش از 90 درصد جمعیت دنیا را در بر می گیرد، ایران رتبه 108 را بدست آورده و با بدترین وضعیت در دنیا از نظر نابرابری حنسی 7 مقام فاصله دارد! 10 کشور نخست دنیا که دارای کمترین شکاف و فاصله جنسی دردنیا هستند عبارتند از: سوئد، نروژ، فنلاند، ایسلند، آلمان، فیلیپین، زلاندنو، دانمارک، انگلستان، ایرلند.

این گزارش مبتنی بر چهار شاخص اساسی زیر تدوین شده است:

1. مشارکت وفرصت اقتصادی بر اساس دستمزدها، سطح مشارکت و دسترسی به اشتعال دارای مهارت بالا،

2. دسترسی به آموزش براساس دسترسی به آموزش ابتدایی و سطوح عالی تر،

3. توانمندی سیاسی یر پایه نمایندگی درسا ختارهای  تصمیم گیری سیاسی

4.  بهداشت و بقا بر اساس امید به  زندگی و نسبت جنسی.

اطلاعات مبتنی بر این گزارش براساس 4 شاحص فوق در


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

پایان نامه بررسي پيامدهاي اجتماعي احساس بي عدالتي جنسي

  PDF(فقط براي متون انگليسي) چاپ پست الكترونيكي
Sample Image
چكيده: بي عدالتي جنسي يكي از مهمترين مسائل و مشكلات موجود در جامعه مي‌باشد كه مي‌تواند نظم اجتماعي، توسعه و حتي ثبات سياسي جامعه را تهديد كند. بي عدالتي جنسيتي، خود تحت تأثير عواملي چون شهرنشيني، صنعتي شدن و ... به احساس بي عدالتي در زنان منجر مي‌شود. در اين تحقيق سعي مي‌شود كه پيامدهاي احساس بي عدالتي جنسيتي و به طور خاص، رابطه بين احساس بي عدالتي و انگيزه تحرك اجتماعي (به عنوان يكي از پيامدهاي احساس بي عدالتي) در بين دختران دانشجو مورد بررسي قرار گيرد.

در رابطه با مطاله مطرح شده، نظريه‌هاي مختلف مورد بررسي قرار گرفت كه نظريه‌هاي عدالت (محدوديت نسبي، مبادله) نظريه‌هاي قشربندي (پارسنز، ديويس دمور) و نظريه‌هاي تابرابري جنسيتي و قشربندي (بلومبرگ و چافقز) از آن جمله‌اند. در نهايت نظريه چانتز به عنوان نظريه اصلي تحقيق و به منظور تبيين رابطه بين احساس بي عدالتي جنسيتي و انگيزه تحرك اجتماعي به عنوان متغير وابسته، مورد استفاده قرار گرفت.
در اين بررسي روش تحقيق، «پيمايش» است و با استفاده از پرسشنامه، داده‌ها جمع‌آوري گرديده است. جامعه آماري در اين تحقيق كه دانشجويان دختر دانشگاه تهران هستند كه بر اساس شيوه نمونه گيري «كوكران» 373 نفر از آنان به عنوان نمونه انتخاب شدند.
براي تجربه و تحليل داده‌ها از رگرسيون ساده و چند متغير استفاده گرديد تا تأثير مجموعه متغيرهاي مستقل بر متغير وابسته مورد بررسي قرار داده شود. بر اساس يافته‌هاي تحقيق، 9/94 درصد از دانشجويان در جمعيت نمونه، داراي احساس بي عدالتي بالا و خيلي بالا و 9/98 درصد داراي انگيزه متحرك بالا و خيلي بالا بودند. در مجموع 52 درصد از تغييرات انگيزه تحرك اجتماعي توسط احساس بي عدالتي تبيين مي‌شود كه خود داراي 5 بعد است و اين ابعاد به ترتيب تأثير عبارتند از... احساس بي عدالتي سياسي، احساس بي عدالتي حقوق، احساس بي عدالتي اجتماعي، احساس بي عدالتي فرهنگي و احساس بي عدالتي اقتصادي.

واژگان كليدي:
1- احساس بي عدالتي، 2- انگيزه تحرك اجتماعي، 3- دختران دانشجو



ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

یک عکس ازسایت کارگاه

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •