یکشنبه دوم فروردین 1388
بهاريه
كردانه اي از ليلي
کمی پایینتر از ایل بارانی، نرسیده به سیبستان شایجان۱
دشت بسیار زلالی است به نام تکمران۲ که مردمانش
یا عاشقند یا بخشی۳یعنی یا به رسم مجنون دوتار
مینوازند و یا به شیوه لیلی عاشقانه آواز میخوانند
و این تمام دلخوشی ایلیاتی آنهاست و دار و ندارشان.
این روایت به روزگار تکمرانی ما هفت نفر برمیگردد.
روزگاری که شش شب و هفت روز بود خواب از چشمانمان
گذر نکرده بود.فواره بیخوابی در چهرههامان فوران میکرد
و نی نی چشمها کاسه خون شده بود. دچار مرض مرموز
و غریبی شده بودیم. ما هفت نفر با نفسهای به شماره
افتاده، به بوران توهم و درد خورده بودیم و حس منجمد
خوابمرگی امانمان را بریده بود.
حس میکردیم مرگ پشت در است و با خوابیدن
قطعاً از ما خواهد گذشت.
وحشت از مرگ کلافهمان میکرد و خواب را از چشمانمان
میربود.
تکمران، طبیب و حکیم درست و درمانی نداشت بجز ننه قیمت
و ملا ابراهیم.
ننه قیمت – زنی کامله و دنیادیده- که هم تنها قابله آنجا بود
و هم تنها زنی که سواد مکتبی داشت.
چند حکایت از بوستان سعدی واکثرداستانهای شاهنامه
را حفظ بود معمولاً تجربیاتش را با اعتماد به نفسی مثالزدنی
نسخهپیچی میکرد و دستش خیلی سبک بود.
ننه قیمت برای ما معجونی تجویز کرد با آب خالص دریا،
به تلخی زهرمار اما هیچ افاقهای نکرد و همچنان درد
بیخوابی داشت بیچارهمان میکرد.
ملا ابراهیم تنها مکتبدار ما، هم دعا مینوشت و هم
معلم بود. علوم غریبه را میفهمید و سر و سرّی هم با
ارواح و اشباح داشت. او معتقد بود که ما را طلسم کردهاند
و روز هفتم - که قمر در عقرب نبود- برایمان روی سه کاغذ
جداگانه چند مربع و مثلث و لوزی با آب زعفران کشید و آنها را
با کلماتی نامفهوم، چند نقطه و ضربدر ... پرشان کرد.
یکی از آن کاغذها را در لیوانی انداخت و آب آن را به هفت
قسمت مساوی تقسیم کرد و داد تا بخوریم. یک کاغذ را با
موی گربه پیچید و وادارمان کرد تا لای درز تنها خزینه روستا
چال کنیم. البته تأکید کرد که آن درز حتماً باید از قد کودک
هفت ساله طوبی بلندتر باشد.
کاغذ سوم را روی اسپند ریخت، فوت کرد تا آتش بگیرد و زیر لب
وردی مبهم میخواند.
ملا ابراهیم میگفت که این دعاها را وقتی نوشته، ساعت
بوده، قمر در عقرب هم نبوده پس حتماً تمام طلسمها را باطل
خواهد کرد به شرط آنکه هفت قدم به سمت قبله برداریم،
تا مرض خوابمرگی ما شفا پیدا کند.
از خانه ملا ابراهیم تا خزینه راهی نبود. مسیر را به هفت
قسمت مساوی تقسیم کرد و قرار شد هر کدام از ما دعا را
بدون آنکه پلک بزنیم به دیگری برسانیم.
او میگفت که باید شمرده شمرده قدم برداریم. به باران خیره
نشویم که زلالی باران اثر جادو را میگیرد و باطل السحر است
و باید در زمان انتظار چشمهایمان بسته باشد.
من نفر آخر بودم و شاید فراموش کرده بودم که در باران پلک نزنم
و شاید درزی که دعا را در آن چال کردم از قد دختر طوبی کوتاهتر
بود و شاید یک نفس دویده بودم که اتفاقی نیفتاد و دعای ملا
اثری نکرد ما همچنان در آن مرض موهوم دست و پا می زدیم.
نمیدانم چرا بیتابتر از دیگران شده بودم، طاقتم طاق شده
بود. پشت سر هم چهار قل میخواندم. رعشهای خفیف بر جانم
افتاده بود. البته فکر خوابمرگی ذهن مرا و همه ما هفت نفر را
تسخیر کرده بود. عطش داشتیم، زبانه میکشیدیم. همه خراب
خواب بودیم و خواب خراب همه ما.
حتم داشتیم که شب هفتم بیخوابی شب آخر زندگی ماست
و حتماً سپیدهدم فردا، آسمان بر سرمان آوار خواهد شد.
***
روز هفتم داشت غروب میکرد و بیمحابا باران میبارید.
قطرات باران مثل پتک بر سرمان میخورد.
بیخوابی، ضعیف و بیحوصلهمان کرده بود. هر دوا و درمانی
که همه بلد بودند به خورد ما دادند اما انگار نه انگار.
باران شدید و شدیدتر میشد و ما مستأصلتر در گیر و دارِ
دلواپسیِ کشنده و باران بیرحم و بیخوابی مزمن بودیم
که مسافری غریبه وارد تکمران شد.
مسافری که یکدست سپید پوشیده بود با سرآستینهایی
ترمهدوزی شده. قد بلندی داشت با چشمان مشکی و ابروانی
مشکیتر. هیچ کدام از ما هفت نفر او را نمیشناختیم.
دوتار سوخته و تشنهای در دستش بود. فکر کردیم چون دوتار
دارد پس یا مطرب است یا کولی!
اما او نه به کولیها میماند و نه به مطربها، انگار غریب آشنای
همه ما بود. جذبه نگاهش معرکه بود و از ما هفت نفر یک نگاه
ساخته بود. او در بارانِ بیرحم شب هفتم آمده بود اما خیس
نشده بود. ناخودآگاه به دورش حلقه زدیم. بیمقدمه، قصه
بیخوابی و خوابمرگیمان را واو به واو برایش شرح دادیم.
خواست چیزی نگوید اما زیر لب زمزمه کرد.
"خواب همان مرگ است، مرگ که ترس ندارد. آدمها برای بهتر
زندگی کردن باید بهتر بمیرند همانطور که برای بیداری بهتر،
باید بهتر بخوابند".
انگار چیزی نگفت، نشست، لبخند ملیحی زد و زخمهای بر دوتار
زخمیاش. شاید میخواست با دوتار حرف دلش را بزند.
مات و مبهوت نگاهش میکردم. احساس کردم میخواهد
الله مزار[4] بخواند اما لالایی خواند.
چشمانش را از همه ما دزدید و به دورهای نزدیک خیره شد
و باز هم لالایی خواند.
لالایی میخواند و باران همچنان میبارید.
لالایی میخواند و دریا را به دیدهی ما می ریخت.
لالایی میخواند و آسمان را هراسان زمین تکمران میکرد.
لالایی میخواند و ما چشمهایمان گرم و گرمتر میشد اما
حالا دیگر دوست نداشتیم بخوابیم. دوست داشتیم شب هفتم
را هم بیدار بمانیم تا تمام شویم.
دوست داشتیم تا صبح فقط به چهره غریبه زل بزنیم. دچار شده
بودیم، دچار لالایی و دوتار شعلهورش.
غریبه، لالایی میخواند و میبارید و از بارش مداوم چشمانش
بوی کاهگل باران خورده مستمان میکرد.
جرأت صحبت کردن نداشتم. از خودم میپرسیدم که این همه
ملکوت در کجای پنجه او خوابیده است.
او یکریز میخواند و ما با صدای سوختهاش به میهمانی خواب
میرفتیم.
هنوز سپیده بر جان شهر جاری نشده بود به خواب رفتیم.
خوابی عمیق، خوابی بسیار عمیق.
***
درست هفت شبانهروز از آن لالایی مستانه گذشت تا ما
از آن خواب باستانی بیدار شدیم.
حسی غریب تن و جان و شانههایمان را میآزرد. معلق بین زمین
و آسمان، مرده بودیم و زنده شده بودیم. حس بدی بود،
حس گم شدن دوباره. حس بد گم کردن، حس تنها شدن.
سراسیمه سراغ غریبه را گرفتیم. پابرهنه تمام تکمران را گشتیم،
نه ردی از او بود و نه اثری از دوتار بارانیاش. بجز ما هفت نفر
هیچ کس او را ندیده بود هیچ کس لالاییهای او را نشنیده بود.
تازه متوجه شدیم که ما فراموش کردهایم یا شاید فرصتی
نبوده که اسمش را بپرسیم چه رسد به رسمش.
***
او آمد. ما را دچار حیرت کرد. آشنای همه ما شد و رفت
اما بینام و گمنام. گم شد و ما دلشکسته و خسته به
احترام شب هفتم بیخوابی و به حرمت لایلایهای زلال آن
غریبه دوتار بدست، نامش را گذاشتیم لِیلی.
لیلی یعنی کسی که عاشقانه، لالایی میخواند و دوتار میزند.
***
بعد از آن واقعه بارانی، حالا سالهاست که دوتار، میراث
عاشقانه سرزمین پدریام- تکمران- شده است و لیلی
گمشده ما هفت نفر روی زمین. گمشده ما که هنوز پریشانیم
و سردرگم، بیخوابیم و سرگردان. ما که هنوز دچار جنونیم و
خوابمرگی. لیلی، گمشده ماهایی است که مجنونیم.
البته هفت روز بعد از گم شدن لیلی، یکی از ما هفت نفر
که عاشقتر و بیتابتر از بقیه بود در کنار خزینه دوتار بارانیاش
را پیدا کرد و هنوز با او زندگی میکند و بخشی شده است.
تنها او بخشی مانده است و ما همچنان پریشان و هراسان
میزنیم زیر آواز و لالایی میخوانیم۵
[1]. نام مناطقی است در شمال خراسان
[2]. همان
[3]. به نوازنده های دوتار می گویند.
[4] . از آهنگهای ماندگار کردی است.
[5]. بخشیها عاشقانه پنجه میریزند اما خوب لالایی نمیخوانند و عاشقها مستانه
لالایی میخواننداما خوب پنجه نمیریزند.

