تبليغاتX
چرااسم تو لیلا نیست؟

شنبه بیست و ششم خرداد 1386

نماز گریه

 احساس می‌کنم شدیداً همسایة پاییز شده‌ام‌. اصلاً چه می‌شد اگر امروز مهربود

 

آبان بود آذر بود‌، تا در حوالی زرد او قدم می‌زدم و به مجلس ترحیم گلها هم سری می‌زدم‌.

گلها که نه‌، به مجلس ترحیم باغ می‌رفتم‌. برگها را زیارت می‌کردم و دوشادوش باران برای برگهایی که باید بمیرند‌، برای بیدهایی که سر به زیرتر از همیشه‌اند‌، کمی گریه می‌کردم‌.

به جز من و باران‌، کسی در این حوالی آفتابی نمی‌شود‌. ای کاش امروز پاییز می‌شد

 

تا من تمام  پاییزهای نماندة عمرم را با مرگ درختان که نه‌، مرگ برگهای سبز شعر

 

می‌بافتم و بر مزار نامعلوم خویش می‌آویختم‌.

 

ای کاش حالا پاییز می‌شد تا در شب‌های نه چندان گرم او‌، کنار درخت‌، زیارت‌نامه

 

می‌خواندم و برای برگ‌ها دعا می‌کردم‌، یا حداقل سر سلامتی به باغ می‌گفتم‌.

 

ای کاش امروز پاییز بود‌، تا از مزار گلهای باغ بر می‌گشتم و دعــا می‌کردم:

 

«خدایا‌، نماز گریه‌ام را در آستان درختان بی‌برگ قبول کن.»

نوشته شده توسط علی طلوعی در 8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •