شنبه بیست و ششم خرداد 1386
نماز گریه
آبان بود آذر بود، تا در حوالی زرد او قدم میزدم و به مجلس ترحیم گلها هم سری میزدم.
گلها که نه، به مجلس ترحیم باغ میرفتم. برگها را زیارت میکردم و دوشادوش باران برای برگهایی که باید بمیرند، برای بیدهایی که سر به زیرتر از همیشهاند، کمی گریه میکردم.
به جز من و باران، کسی در این حوالی آفتابی نمیشود. ای کاش امروز پاییز میشد
تا من تمام پاییزهای نماندة عمرم را با مرگ درختان که نه، مرگ برگهای سبز شعر
میبافتم و بر مزار نامعلوم خویش میآویختم.
ای کاش حالا پاییز میشد تا در شبهای نه چندان گرم او، کنار درخت، زیارتنامه
میخواندم و برای برگها دعا میکردم، یا حداقل سر سلامتی به باغ میگفتم.
ای کاش امروز پاییز بود، تا از مزار گلهای باغ بر میگشتم و دعــا میکردم:
«خدایا، نماز گریهام را در آستان درختان بیبرگ قبول کن.»


