پنجشنبه دهم خرداد 1386
رسم عاشقی
نمیدانم چرا یاد روزهای دانشکده افتادهام روزهای بارانی و شبهای آفتابی،روزهای واحد فرهنگی وشبهای کوچة سلسبیل، روزهای دغدغههای عاشقانه و حرفهای سفارشی با نون اضافی .
یاد کوچه اسرار افتادهام، یادت که هست؟ من بودم و تو بودی و دغدغــههای وحید.
من میگفتم: وحید تا عاشق نشدی ازدواج نکن.
تو میگفتی: در ذات ازدواج عشق پنهان است.
و چقدر دلایل کج و معوج علمی برای اثبات نظریه هایت میآوردی.
یاد وکیل آباد افتادهام. من بودم، تو بودی، دغدغههای وحید بود و آن دختر کولی که نمیدانم از کجا روبرویمان سبز شد.
راست رفت سراغ وحید؛ به چشمهایش نگاه کرد بدون هیچ مقدمهای به او گفت :
از عاشقی نترس؛ ازدواج کن؛ یک اربعین که از ازدواجت گذشت عاشق میشوی.
وحید نگاهش را دزدید؛ لبهایش لرزید؛ رنگش پرید؛ رعشهای تمام وجودش را گرفت.
دختر کولی ادامه داد :
چهل روز که از ازدواجت گذشت، بارانی نجیب خواهد بارید و تو باید با چشمانی باز به آسمان خیره شوی؛ بیست و چهار بار ، چهار قل بخوانی و بعد از هر قل اسم لیلا را تکرار کنی . بعد باید بروی کنار آینه بایستی زل بزنی به آینه، در چشمان باران خوردهات کسی را نمیبینی بجز لیلا . و آنقدر عاشقیات زلال میشود که تمام کوچه از بوی آن سرمست می شوند.
دختر کولی رفت؛ وحید دلش لرزید . آنقدر حالش بد شد که از وکیل آباد تا حرم را یک نفس دوید و درست بعد از آن اتفاق بود که ازدواج کرد، به امید اربعین و باران.
داشت یک اربعین از ازدواج وحید میگذشت؛ اما هنوز باران نباریده بود؛ آسمان مشهد فراموش کرده بود که وحید میخواهد در کوچه اسرار عاشق شود.
وحید مثل مرغ پر کنده، پرپر میزد. وحید به دنبال باران میگشت؛ در بساطش آهی هم نداشت كه با ناله سودا کند. از تو پول گرفت، سوار اتوبوس شد؛ به شمال رفت؛ تا زیر باران شمال 24 بار 4 قل بخواند تا عاشق شود.
یادم نیست رسیده بود به رشت یا رامسر، که باران گرفته بود، از اتوبوس پیاده شده بود، به آسمان وباران خیره شده بود، بیست وچهار بارچهار قل خوانده بود. به آسمان و باران خیره شده بود و بعد از هر قل نام لیلا را تکرار کرده بود.
بعد از آن رفته بود کنار آینه ایستاده بود و هر چه در آینه نگاه کرده بود در چشمانش ردپایی از لیلا ندیده بود.
طفلکی وحید دست از پا درازتر برگشت به مشهد، یک راست رفت وکیلآباد. دربدر دنبال دختر کولی گشت، حال و روزش اصلاً تماشایی نداشت.
دختر کولی را کنار امامزاده پیدا کرد تا آمد حرفی بزند، دختر کولی پیش دستی کرد. زل زد به چشمهای وحید و گفت:
باران شمال که آدم را عاشق نمیکند. علاج چشمهای گُرگرفته، باران کویراست؛ کویر و باران که به هم برسند دنیا را مجنون میکنند. باران کویری بر چشمهای هر کس که ببارد عاشق میشود.
وحید که ناامید از دختر کولی و باران و اربعین و عاشقی به خانه برگشته بود از همسایهها هم شنیده بود که:
چندشب پیش درکوچه اسرار، بارانی باریده بود که گرمای کویر را داشته و طعم سوختن میداده.
از همان روز وحید از این که ازدواج کرده بود و عاشق نشده بود احســـاس میکرد سرش سنگینی میکند و هنوز هم احساس میکند سرش سنگین است؛ و برای همین با همه سر سنگین است.


