سه شنبه یکم خرداد 1386
شعله نوشی
مبادا انگشتهايمان در سي و چهارمين تاول خود تسبيح را رها كند كه بندگيات را نيازمنديم و بينيازيات را ميستاييم.
تنها كسي كه سوخته ميداند: عشق يعني تشويش مداوم، شعله يعني هراس بيپايان پروانه. تنها كسي كه سوخته ميداند پنجره يك بهانه بيشتر نيست و جنون ما را به عادت همين هواي دل مرده ميكشاند. ما از آن سر تشويشهاي مداوم ميآييم، وقتي تمام شعله ميشوي، كسي به عيادت گونههاي سوختهات نميآيد.
بالا بلند، با بيست و چهار خنجر در دل ويرانم مكن. من صد سال پي در پي شعله نوشيدهام و مشت مشت خاكستر پاشيدهام. من صد سال بيبهار به چلچله انديشيدهام. صد سال بيلبخند را قهقهه زدهام. صد سال بينيايش را بندگي كردهام. صد شعله سوختهام، تا كسي بيايد و تاريخ پرپر شدنش را به من بياموزد. اين عين سخاوت است! يعني كرامت محض بينياز باران، يعني خودِ خود عشق. يعني سرسپردگي تمام. تمام تسليم، تسليم محض! با تو بودن، شعله ميخواهد و شراب و شيون!
باید کسی بیاید. باید بیاید و زخمهایمان را دانه دانه بکارد تا در وهم مداوم خویش نپوسیم. باید کسی هوای پنجرهها را داشته باشد. هوای دلهرههایمان را داشته باشد تا هزار چلچله بر پرده بنشیند .
باید کسی بیاید و دستهایمان را عمود نقاشی کند. ما خسته نیستیم فقط کمی
منتظریم تا بنفشهها باغچه را فرش کنند؛ که آینه هایمان لبخند منعکس کنند و
دلهایمان بزرگ شوند، بزرگ، قدتمام قشنگیهای عالم. قد تمام لحظههایی که
فقط« تو» برای از نفس نیفتادن، برای تکثیر شدن.
شبنم، ابتدای همة روییدن است و قبلة آغاز نیایش. چقدر عجیب است کسی ما را
در تاریکی رها خواهد کرد آیا؟
فانوس برای رسیدن زیباست، نه شکستن. ای در تو رؤیت آفتاب، باوری نادلپسند
میان این همه زمزمه، «سکوت» تنها نشانة اتفاق ناگهانی توست.

