چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386
تبلیغ آرام
|
سلام نبودم وبرای نبودنم فقط از یک نفر شدیدا معذرت می خوام یادداشت امروزم توی روزنامه جام جم را برای خالی نبودن عریضه گذاشتم شاید به یک بار خوندن بیارزه " تا یار چه را خواهد ومیلش به که باشد"
روزنامه يا ميدان مين | ||
|
دکتر علي طلوعي | ||
|
چهارشنبه 26 ارديبهشت ماه 1386 01:18 | ||
|
گشتيم. راستش حس و حال خوبي نداشتم. توي ذوقم خورده بود. يک جورايي شرمنده آن عزيز شده بودم (که جنگ را درک نکرده بود) و شايد او هم شرمنده شلم شورباي فيلم جنگ! اي کاش مي شد امثال من و ده نمکي ها قدر اين فرصتها را بيشتر مي دانستيم تا جنگ را درشت ننويسيم ، درست بنويسيم! بگذريم. داشتم با خودم و با فيلمي که حالم را گرفته بود، کلنجار مي رفتم که با سوال بدون مقدمه آن عزيز، به خيابان ولي عصر نرسيده به تخت طاووس برگشتم ؛ «هر کس عقل درست درموني داشته باشه ، مي فهمه که در جبهه از اين خبرها نبوده آخه رفتن روي مين با کدوم منطق باورپذيره ، چه اصراريه که اين همه جنگ رو غيرواقعي جلوه مي دن؟» شاهد مثالش در فيلم هم لحظه رفتن رزمنده ها و مجيد سوزوکي بود به روي مين! مانده بودم چيزي بگويم يا نه ، با وجود حال و روز نامساعدم. برايش از منطق جنگ گفتم و منطق صلح و تفاوت هاي آن دو. از تفاوت ماهوي جنگ با دفاع مقدس و اين که خيلي از رفتارهايي که در روزگار صلح کاملا بي منطق جلوه مي کنند در گرماگرم جنگ ممکن است عين منطق باشد. تازه بحث دفاع مقدس ما که جاي خود دارد، واقعيت آن است منطق صلح با همه زيبايي اش اگر تحميل شود از جنگ هم بدتر است و... پس از صغري ، کبري چيدنهاي فراوان نتيجه گيري اين که: «رفتن مجيد سوزوکي روي مين در روزگار دفاع مقدس کاري عادي ، تجربي ، واقعي و کاملا منطقي است و قابل دفاع. برايش از يکي از عمليات ها گفتم و از آقامجيدي که با هم در ميدان مين زندگي مي کرديم! (يعني تخريب چي بوديم) قرار بود در ميدان مين معبري بازکنيم تا بچه هاي گردان پياده به خط بزنند. باز نشدن معبر مساوي بود با قيچي شدن بچه هاي گردان نصرالله و... معبري که قرار بود بازکنيم به گره کور خورده بود، هم سيم تله هاي نامرئي فراوان داشت و هم موانع پيچيده بسيار و هم فرصتي که اصلا نداشتيم. بچه هاي تخريب در مواقعي که پاي کار، به گره کور مي خوردند و خنثي کردن ميدان مين ، تقريبا غيرممکن مي شد و چاره اي نداشتند جز آن که خودشان در مسير معبر بروند روي مين. تا راهي باز شود و ادامه دفاع مقدس ممکن شود. مجيد بلند شد، روي تک تک ما را که سه چهار نفر بيشتر نبوديم بوسيد. مجيد 15 سال داشت (يک سال از من بزرگتر) خيز برداشت به سمت گره کور، چند قدم بيشتر نرفته بود که برگشت. درستش هم همين بود. بايد مي ترسيد. قرار شد به رويش نياريم تا خجالت نکشه ، برگشت روي کانال ايستاد، پيراهنش را از تن درآورد و به سمت من (که حالا کاملا زمينگر شده بودم) پرتابش کرد و گفت: «اين پيراهن را ديروز از تدارکات گرفتم. بيت المال است حيف مي شود.» مجيد رفت و پيراهنش که تازه بود به بيت المال برگشت. نمي دانم چرا يادداشتم براي دو هزارمين شماره که به نوعي جشن و شادي ما جام جمي هاست رنگ و بوي باروت و ميدان مين و... به خود گرفت ، شايد خيلي هم بي ارتباط نباشد. اکنون که سالهاست از آن روزها گذشته است و رنگ و لعاب جنگ عوض شده. حالا که رهبر معظم انقلاب مي فرمايند «امروز جنگ دنيا، جنگ رسانه هاست»، احساس مي کنم کار در رسانه بويژه روزنامه مانند کار در ميدان مين است و روزنامه نگار بايد تخريب چي قابلي باشد تا تله هاي نامرئي را استادانه خنثي کند. احساس مي کنم فرصتي را که در اختيار ما قرار گرفته ، بيت المال است. حتي جواني ترکش خورده ما بيت المال است بايد بيشتر مواظبش باشيم. | ||

:با عزيزي از تماشاي فيلم اخراجي ها برمي 