تبليغاتX
چرااسم تو لیلا نیست؟

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

ضریح بارانی

 

هر وقت خورشید کفاف دلم را نمی‌دهد، دل به این ضریح بارانی خوش می‌کنم. دل به این پنجرة آبی، که آفتابی‌ترین مشرق هستی درآسمان عزیزش جاریست.

این ضریح ایلیاتی یادگار بارش یکریز دلهايی‌ است که نسبتی با نور و آینه و عشق داشته‌اند و گاه و بیگاه مفاتیح باران را زمزمه کرده‌اند‌، زمزمه کرده‌اند و باریده‌اند‌، باریده‌اند و روئیده‌اند‌، روئیده‌اند و پرپر شده‌اند‌.

 

همة آینه‌ها می‌دانند که در پای این پنجرة تا آسمان بلند، چه دستــان زلالی که تقسیم نور و مهربانی نکرده‌اند و کمی پايین‌تر از رواق دلها‌، درفاصلة رکعتی عشق و قنوتی شکوه چه مردمان روشنی که زیارت امین‌الله خوانده‌اند و تکثیر شده‌اند‌.

هر وقت خورشید کفاف دلت را نمی‌دهد‌، می‌آیی به این ملکوت آباد خیس‌. با پرنده‌های خیس‌، با آوازی خیس، با آسمانی خیس، می‌آیی تا به رسم امانت‌، دلی را که نداری به باران بسپاری‌.

رخصت می‌گیری:

السلام ای حضرت پرپر شده

السلام ای عشق خاکستر شده

السلام ای خوب‌، ای عشق نجیب

السلام ای جاری امن یجیب ............

رخصت می‌گیری و امین‌الله می‌خوانی‌، مفاتیح دردهای کهنه را می‌گشايی‌، رکعتی مصیبت به چشمان

 

باران خورده اقتدا می‌کنی‌، زیارتنامه نور را به غزل می‌سپاری و بدون آنکه بخواهی عاشق می‌شوی‌، به

 

قطعه‌ای روشنايی می‌رسی و از حال و روزت خورشید می‌ریزد‌.

 

هر وقت خورشید کفاف دلت را نمی‌دهد‌، پای این پنجره تا آسمان لبریز‌، دستی به باران می‌زنی و رکعتی

 

عاشقانه اقامه می‌بندی که‌:

« لا تردنی بغیر قضاء حاجتی »

 

 

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •