پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
هذیانهای تکراری 86 قسمت ششم
دست خودم نيست بس كه فاصله چشمان ترا دويدهام؛ گيوههايم تاول زدهاند. دست خودم نيست لحظههايم شهيد ميشوند وچشمان گُر گرفتهام يتيم.
دست خودم نيست. تمام روستا جوانيام را بر دوش ميكشند. دوست دارم براي تابوتم گيسو بتکانی، گل ببافي، بخندي. دوستدارم تمام كوچه را برف بپاشي و خندههاي يخ زدهام را در باد برقصاني.
دوست دارم تمام كوچه را برف بپاشي و با خاكستر دوتارم گرم بسوزي. خاكستر دوتاري كه تمام دار و ندار ايل و طايفه مناست. دوتاري كـــه دلمويههايش صداي بالغ قوم من است. قومي كه يك عمر خانه بدوشي خويش را شكوه ميكنند - يك عمردلتنگي به باران خورده خويش را - دوتاري كه ساز دلتنگي قبيله نيست. ساز خندههاي ناصميمي نيست ، ساز شعرهاي ناسروده نيست.
ساز الله مزار است، شناسنامه غربت قومي كه سماع گريه ميكنند. شناسنامه غرور قومي كه پرپر متولد شدهاند.
oo
پنجرهاي نمانده است كه غربتم را به تنهايي اتاق تو بكوبد. تا براي تابوت منتشرم
زخمهاي بر تاري، دوتاري برقصاني حالا كه پنجرهاي نمانده است تا پلكي بخنديم.
حالا که بیپنجره، بیدوتار، بیبهار و باران ماندهام بگذار خاطرات بجا مانده در نگاهت
را بخود بپیچم و به احترام چشمان شکسته قبیلهام ایستاده به انتظار بمانم تا همه
بدانند دیوارهای بیدوتار امان یک طایفه را بریدهاند طایفهای که دوتار، شناسنامه غرور
و سربلندی آنان است که پرپر متولد شدهاند و پرپر کوچیدهاند و پرپر پرواز کردهاند.
تاری به کنار دار من بگذارید
صد کوزه می کنار من بگذارید
فانوس دلی شکسته را بردارید
بر پنجره مزار من بگذارید

صد کوزه می کنار من بگذارید
فانوس دلی شکسته را بردارید
بر پنجره مزار من بگذارید

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
هذیانهای تکراری 86 قسمت پنجم
گاهی وقتها فکر میکنم آوازهای دلگیرم کفاف هیچ دل ایلیاتی را نمیدهد. همیشه یک چیز کم دارند و هر چه بیشتر در شعله قدم میزنم، کمتر میجویم. چقدر دلم میخواهد همة این چیزهایی را که آزارم میدهد سادة ساده بگویم و از خودم خجالت نکشم و تو راحت بفهمی!
گاهی وقتها احساس میکنم بینشانترین بادها، نشان از من نخواهند دید و گاهی آنقدر منتشرم که برای جمع کردن پارههای دلم، باید تابوتی به سادگی زمین داشته باشم.
oo
پلکهایم سنگینی میکند. چشمهایم کفاف دیدن را نمیدهد. تماشا چیزی بالاتر از اینها را میخواهد.
زلزلهای آشنا، تمام وجودم را گرفته است. فکر میکنم آسمان امشب در اتاقم جاری شده است، و زلف آویزان کسی دارد خفهام میکند. فکر میکنم مجالی برای نرفتن نیست. همه دارند همهمه میکنند، ولی اصلاً خوش ندارم نام کوچکم را بر سنگ بنویسند. دوست دارم اسمم داغ دل شقایق پرپر شدهای باشد و اگر وقتی بود و فوران باران، بهار را تکرار نکرد، فانوس کوچکی از ماه کنار دفتر شعرهای ناسرودهام بیاویزند. به این کوچک خط خورده به اندازة تمام آسمان مدیونم. برای یک شاعر خیلی سخت است که شعرهایش را کسی نشنود!!
oo
احساس میکنم چشمهایم کبود شدهاند. شاید از خوابهای روشنی است که میبینم. خوابهایی که
رفتنم را تکرار میکنند. خوابهایی که هر شب فانوسی کنار مزار غریبم بدون تبسم گریه میکند.
فانوسی که خجالت میکشد شعلههایش را سوسو برقصاند.
خوابهایی که از لحظههایش بوی چشمان بر آب رفته میآید و آسمانش پر از غروبی خاکستری است.
احساس میکنم چشمهایم کبود شدهاند. شاید از خوابهای روشنی است که میبینم.
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
هذیانهای تکراری 86 قسمت چهارم
مشکل من این است که ترا دوست دارم.
مشکل تو این است که سفر را دوست داری.
مشکل سفر این است که به جاده ختم میشود.
مشکل جاده این است که آدمها را با خودش میبرد.
مشکل آدمها این است که با سفر فراموش میشوند.

