سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
هذیانهای تکراری 86 قسمت دوم
جواب سلام تو را ندهم به خودم سلام میکنم. گاهی کمتر از دیروزم، بیشتر از فردا.
اینروزها خودم را در چشمان کسی گم کردهام.
کمی عجیبتر از هر روزم و دست خودم نیست اگر نجیبتر از خودم میخندم.
همین دیروز دور از چشم همه، برای سنگهايی که بر سرم کوبیدهای شعر خواندم.
برای دیوارهای بیپنجرهام دوبیتیهای باباطاهر را با آواز دشتی مزمزه کردم و ناگهان دلم برای حافظ تنگ شد.
همین دیشب حس غریبی که مرا با خودش بزرگ کرده و به اندازه تو دوستش دارم میگفت: «بیا و امشب را تعطیل باش». منهم پنجرهها را بستم، پردهها را کشیدم، نشستم و جورابهای پارهام را شستم و نیم ساعت آنها را
اتو زدم .
آنقدرخسته شدم که رفتم و با کفشهای پارسالیم چند ساعت حرف زدم. راههایی را که با هم رفته بودیم مرور کردم، کوچههایی را که یک نفس دویده بودم، چراغ قرمز هایی که به من خندیده بودند، صندلیهایی که تحملم کرده بودند و...
حالا هم حس میکنم باید بالا رفت به آسمونهايی که هیچ وقت به پايین نگاه نکردن و من همیشه از غرورشون حرصم گرفته. باید بالا رفت بالای بالا تا جیبهای پارهام از تکههای مهتاب پر شود. حس میکنم باید بالا بروم و چند لقمه از ابرهای ترد سفید بخورم.
این روزها احساس میکنم کمی عجیبتر از همیشهام. کمی نجیبتر.
ولی نه، باور کن من همان آدم هر روزیم، همان آدم ساده، با کت و شلواری که رنگش را فراموش کرده است. آدمی با خندههایی خیس که بدرد قاب گرفتن نمیخورند، با همان اسم، همان امضای کهنه، همان لهجة بارانی، همان همیشه ساکت، همان تلاطم خاموش، همان که همیشه از روزنامهها بیخبرم و از کوچه همسایهها هم.
حالا که جلوی آینه نشستهام تا برای تو نامه بنویسم، تصویر روبروی من تو نیستی،
من نیستم، تصویر گنگی از فردای من و توست کـه در کودکیهایم، هر شب خوابهایم
را آشفته میکرد تا از خواب بپرم و تو یک لیوان مهربانی بر گونههایم بپاشی.
حالا که روبروی آینه نشستهام تا برای تو حرف بزنم دستی غریب، شقیقههای مرا
هاشور میزند و تصویر تو را خاکستریتر از چشمان من نشان میدهد. تو فکر
نمیکنی برای پیر شدن کمی زود باشد؟ دست خودم نیست این روزها اگر کمی
عجیبتر از دیروزم، شاید به خاطر روزهايی است که از دست دادهام و تو در آینه پیرم
کردهای
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
هذیانهای تکراری برای بهار 86
در امتداد گل چیدنت، دستهایم انگار ورق میخورند، شاید اشتباه میکنم. اما اگر دوباره به خواب من بیایی، با همان پیراهن شیری رنگ، با یک مشت پرندة شیرین، که بیقرار زمستان برفیاند، برای از خواب پریدنم، نقشهای نخواهم کشید.
دستهایم انگار ورق میخورند، اما هنوز گیسوانت سبز است، هنوز دلم برای دفتر کوچک شعرت تنگ میشود و هنوز میانهام با درختان سبز بد نیست. درختانی که هیچ وقت در شعرهایت جارو نمیشوند.
دستهایم انگار ورق میخورند و من با اضطرابی سرشار، به نماز ایستادهام تا خمیازههایت را بشکنم. راستی، تنها تو هستی که نامت را نمیشود بلند تکرار کرد؛ از شیطان میترسم.
دستهایم انگار ورق میخورند. تو که سر درنگ نداری، کاری بکن. به تو نرسیدن حکایتی است که فقط باید در گوش دریا زمزمه کرد، اگر موجها راحتت بگذارند.
دستهایم انگار ورق میخورند و من زیر سقف پر ستارة روستا، کودکیهای تو را
نقاشی میکنم. کودکیهایی که لبریز از گندم و مردم نیست. کودکیهایی که پر از
بابونههای لگدمال شده است، با خاطراتی هاشور زده.
دستهایم انگار ورق میخورند، بیآن که آرزویی داشته باشم، به تو میرسم. با
نگاهی تکهتکه و آینهای که همیشه «واژگونم» میکند.
اما فراموش نکن خوشبختتر از من درخت بهار نارنجی است که حرف های در گوشی
تو را در باد شنیده است و برای همه تکرار میکند.


