چهارشنبه یکم فروردین 1386
...الي احسن الحال
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي من
آنهم شب عيد تقديم تو باد

هرگز یادم نمیرود روزهایی را که برای بهاری شدن روزگارم، در باغچـهای که نداشتم، ریحان میکاشتم و مریمیهای کوچه را پیچ و تاب میدادم، به امید روزی که چشمهایم در بهار شکوفه دهد.
از آن همه بیبهاری که روزگارم را سیاه کرده بود، دلخوشي نداشتم و شاید به همین دلیل بود که تا دلت بخواهد ریحان میکاشتم. تا سبز شوند، تا بهار شکوفه دهد. و شاید از همان روزهای سرسبزی ریحانهاست که دیگر هیچ بهاری برایم تازگی ندارد.
احساس میکنم بهار تکرار ریحانهای بیباغچگی من است. تکرار کودکیهای بیریحان و جوانی پر از ریحانم.
حالا میشود فهمید که بدون زمستان، بهار مفهوم بکری نیست و اگر دستانم در زمستان یخ نزنند، در بهار شکوفه نمیدهد.
یکروز اگر در بهارستان چشمان به تنگ آمدهام، بوی مریم و مریمیها مستم کرد و اگر دو رکعت حوصلة سماع، وجودم را نوبهاری کرد، حتماً تمام جوانیام را به کوچه میبرم و بر سر هر شاخه تکهای از پیراهن غزل آلودم را میآویزم تا از حال و روزم عاشقانههایی سبز شود که بوی ریحان و صنوبر ندهد.
عاشقانههایی که بوی دستان پینه بستة پدرم را بدهد و طعم لبخندهای شاعرانة مادرم را.
دوست دارم از روزگارم عاشقانهای سبز شود که پر از باران باشد، ولی هیچ دلی را به باران نکشاند.


