تبليغاتX
چرااسم تو لیلا نیست؟

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

به رنگ چشمانت شرابی سیر

 این آخرین نامه ای است که درمسجدالحرام برای لیلا نوشته ام

 

 

سلام‌. پيراهني برايت خريده‌ام‌، به رنگ چشمانت ـ شرابي سير ـ .

يادم باشد وقتي تو را ديدم‌، كمي بابونه، يك دو مشت باران و يك پنجره گل سرخ محمدي برايت بياورم‌. اينجا تا دلت بخواهد بهار و شبنم و بنفشه پيدا مي‌شود..

مي‌دانم ناقابل است ولي بضاعت من روستايي همين خنده‌هاي پينه بسته است و دستاني كه ‌در پيراهن شرابي سير خواب رفته‌اند.

oo

هواي اينجا و روستا مثل هم است‌. كمي گرم و شرجي‌، كمي باراني و خيلي سبز. شايد گرماي زيادش بي‌ارتباط با چشمان داغ ديده‌اي كه هر روز از كنارم رد مي‌شوند نباشد. كسي چه مي‌داند؟

هواي اينجا درســت مثل سرچشمه‌هاي بالادست از يك جنسند و اهالي اينجا اهل باران و آينه و نمازند. همه ساده‌اند و يك دل‌، كه با لهجه هر روزشان با خدا حرف مي‌زنند. سپيدِ سپيد.

پيراهني برايت خريده‌ام‌، شرابي سيرـ همرنگ چشمانت ـ و آن را چهار بار به سياهي اين خانه كشيده‌ام، هر بار چهار قل خوانده‌ام‌. در هر قُل چهار بار شكسته‌ام و در هر شكستن چهار بار اقامه نبسته به نماز ايستاده‌ام‌.

oo

يك خبر ديگر هم بدهم ‌، اينجا كسي با كسي كاري ندارد و راحت مي‌شود از چشم همسايه‌ها دو ركعت

 

نور چيد و با كمي باران، ‌ملكوتي نجيب بهم زد. اگر چه وقتي همه از جنس آسمان باشند آسماني شدن

 

خيلي ساده است‌.

 

اگر تو هم اينجا باشي‌، كه هستي‌، راحت راحت به حرفهاي من خواهي رسيد كه رسيده‌اي‌.

 

اينجا هركار كه مي‌كني‌ كارِ دل است و همه دوست دارند دلشان را در پاي اين سياهپوش بلند بالا فرش كنند.

oo

پيراهني به رنگ چشمانت خريده‌ام ـ شرابي سيرـ به پاسداشت آن همه شبهاي طولاني باراني‌.

 

و هر شب اينجا يك شمع براي تو و يك شمع براي خودم روشن كرده‌ام ـ بنا به وصيت چشم‌هاي پرپر

 

شده‌ام ـ در دست‌راست شمع تو و در دست چپ شمع خودم را. تا بدنبال مزار گمشده‌مان آسمان را به

 

آتش بكشم‌.

شمعها تمام مي‌شوند ـ درست مثل من ـ ولي تو همچنان باراني مي‌ماني‌. با چشمهای ملتهب و خنده‌هاي تمشكي هميشگي‌ات‌. تا من بناچار تكرار كنم‌كه من از جنس شعله و آوازم و تواز جنس  باران‌ِ باران‌.

حالا در كوچه‌اي نشسته‌ام كه بن‌بست نيست. كه آخر آن خانه‌ايست چهار نبش‌، كه پر از كبوتر و پرنده است‌ .

كبوترهاي اينجا هيچ شباهتي به كبوتر شعرهاي من و تو ندارند. احساس شاعرانه‌ام را نمي‌شناسند، شايد اين كبوترها هيچ وقت شاعر نبوده‌اند كه ‌بال بالِ دروغ نمي‌زنند.

اينجا اصلاً دروغ نيست‌، زندگي نيست‌، گريه‌ها زلال‌تر از هميشه‌اند و تو خيلي راحت مي‌تواني گريه كني بدون آنكه به رخ كسي‌بكشي‌ !

oo

اصلاً حال شعر ندارم‌. ولي زلالم‌، شفافم‌، مقدسم‌. هيچ وقت اينقدر خودم را دوست نداشته‌ام‌. هيچ وقت اينقدر طعم سرچشمه‌هاي دور دست را نمي‌داده‌ام‌.

شوخي كه نيست‌. آخر اين كوچه خانه‌ايست چهار نبش‌، كه مي‌تواني بوسه‌هايت را در دستمالي ترمه

 

بپيچاني و به صاحب خانه‌هديه بدهي‌. بوسه‌هاي بنفشابي‌ات را، مي‌فهمي كه چه مي‌گويم‌؟

oo

اينجا حضور كسي‌، شانه‌هاي لاغرت را به زحمت مي‌اندازد و بعضي وقتها كه حواست جمع نيست‌، به

 

تنگي نفس مي‌افتي‌، از سرو روي اين كوچه خدا مي‌بارد و سقف آسمان كوتاهتر از هميشه است‌ .

oo

همه چيز آرام است و براي دوست داشتن هيچ مشكلي نداري‌.

 

خنده اهالي اينجا طعم سيب مي‌دهد، سيب سرخ لبناني‌! اينجا براي دوست داشتن به اندازه دو ركعت

 

گريه وقت داري و بدنيست بداني هيچ وقت گريه‌هايت قضا نمي‌شود!

 

دارد دير مي‌شود، حرفهاي ناگفته‌ام باشد براي بعد، فقط فكر كردم بايد قبل از آمدنم مي‌گفتم‌:

 

پيراهني خريده‌ام ‌. به رنگ چشمانت ـ شرابي سير.

 

تا باران فردا خدا نگهدار 

مسجدالحرام ـ 21/ 5/

 

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

خواهرم لیلی نیست

 

 English

خواهرم عادت دارد با سلیقة آسمان برقصد‌، پلک‌های نرگس را قیچی کند‌. گیس‌های مهتاب را بکشد‌، صحن ستاره‌ها را آب وجارو کند و دلشوره‌های کسی را قاب بگیرد!!خواهرم عادت دارد هر صبح گنجشک‌های پس کوچه رابشوید و یک در میان پرهایشان را اتو بزند‌.

 

خواهرم عادت دارد پله‌ها را کوتاه کند ـ لِی‌لِی ـ با سیب سرخی در دست‌. کهنه یادگار پدر‌، که با تارهای سنتور بافته شده است‌. پله‌ها را کوتاه کند با خنده‌هایی آبی‌. درست مثل خنده‌های مادربزرگ‌.

 

خواهرم عادت دارد پله‌ها را کوتاه کند ـ لِی‌لِی ـ و برای گل‌های بنفشابی لالایی بخواند و گیسوانش را به پرنده‌ها ببخشد ـ گیسوان بی‌رنگش را ـ و همیشه با همان دست‌های تمشکی اشک‌های پیرش را به رخم بکشد‌، تا سیر‌سیر  بخندد‌.

 برگشت

 

او اگر نخندد مجموعة عشق چیزی کم دارد‌.

 

خواهرم عادت دارد هر شب پاره‌ای تاریکی به خودش ب

 بپیچد‌،و در دست‌هایش کش برود‌، آنقدر که فراموش

 کند «‌مریم‌»‌، همسایة خوبی برای سوسن نیست‌.

 

خواهرم عادت دارد هر بعد‌از‌ظهر زنبیلش را پر از «‌باران‌»

 و «‌بابونه» کند‌، تا شب بدون بهار نماند و همیشه برای

 روز مبادا‌، اشک‌هایش را کنار بگذارد‌.

 

خواهرم عادت دارد هر وقت کبریت را روشن کند‌،

 انگشت‌هایش هیزم شود و بی‌هیچ بهانه‌ای باران بگیرد‌.

 

وقتی پدر در خانه نیست‌، خواهرم سرطان می‌گیرد و

 وقتی پدر سبز می‌شود‌، خواهرم سرسام‌.

 بود و نبود پدر به صلوات‌های مادر ختم می‌شود و

 خواهرم دستپاچه دستپاچه «‌الرحمن‌» نذر می‌کند‌.

 خواهرم عادت دارد با سلیقة آسمان برقصد‌.

 خواهرم لیلی نیست‌، خواهرم مجنون است‌.

 صفحه اصلی

 

 

 برگشت

 

 
نوشته شده توسط علی طلوعی در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385

تشویش مداوم

مبادا انگشت‌هايمان در سي و چهارمين تاول خود تسبيح را رها كند


كه بندگي‌ات را نيازمنديم و بي‌نيازي‌ات را مي‌ستاييم
.

 

تنها كسي كه سوخته مي‌داند: عشق يعني تشويش مداوم

 شعله يعني هراس بي‌پايان پروانه.

 

 تنها كسي كه سوخته مي‌داند پنجره يك بهانه بيشتر نيست و جنون

 

 ما را به عادت همين هواي دل مرده مي‌كشاند. ما از آن سر تشويش‌هاي

 

 مداوم مي‌آييم، وقتي تمام شعله مي‌شوي، كسي به عيادت گونه‌هاي

سوخته‌ات نمي‌آيد.

 

 بالا بلند، با بيست و چهار خنجر در دل ويرانم مكن. من صد سال پي در پي

 

 شعله نوشيده‌ام و مشت مشت خاكستر پاشيده‌ام.

 داود یاراحمدی / DAVOOD YARAHMADI

من صد سال بي‌بهار به چلچله انديشيده‌ام. صد سال بي‌لبخند را قهقه زده‌ام.

 

صد سال بي‌نيايش را بندگي كرده‌ام. صد شعله سوخته‌ام، تا كسي

 

 بيايد و تاريخ پرپر شدنش را به من بياموزد. اين عين سخاوت است!

 

يعني كرامت محض بي‌نياز باران، يعني خودِ خود عشق.

 

يعني سرسپردگي تمام. تمام تسليم، تسليم محض!

 

 با تو بودن، شعله مي‌خواهد و شراب و شيون!

 

باید کسی بیاید. باید بیاید و زخم‌هایمان را دانه دانه بکارد

 

 تا در وهم مداوم خویش نپوسیم‌. باید کسی هوای پنجره‌ها را داشته

 

 باشد. هوای دلهره‌هایمان را داشته باشد تا هزار چلچله بر پرده بنشیند .

 

باید کسی بیاید و دست‌هایمان را عمود نقاشی کند‌.

 

 ما خسته نیستیم فقط کمی منتظریم تا بنفشه‌ها باغچه را فرش کنند‌؛

 

که آینه هایمان لبخند منعکس کنند و دلهایمان بزرگ شوند‌، بزرگ‌،

 

قد تمام قشنگی‌های عالم‌. قدتمام لحظه‌هایی که فقط« تو» برای

 

از نفس نیفتادن‌، برای تکثیر شدن‌. فقط تو...

 

شبنم‌، ابتدای همة روییدن است و قبلة آغاز نیایش‌.

 

 چقدر عجیب است کسی ما را در تاریکی رها خواهد کرد آیا‌؟

 

فانوس برای رسیدن زیباست، نه شکستن. ای در تو رؤیت آفتاب

 

، باوری نادلپسند میان این همه زمزمه،

 

 «سکوت» تنها نشانة اتفاق ناگهانی توست‌.

 

                                                   از کتاب چرااسم تو لیلا نیست؟

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •