دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
بیست و چهار سالگی
بیست و چهار سالگیات را در ترمه ای بنفشابی جا میگذاری.
دستِ خودت نیست. زیر این سقف بلند غریب که نیمی کبود است
و نیمی آبی، با دستهای لرزان.پارسالیت، بیست و چهار بار مینویسی:
«زندگی به توان عاطفه مساوی است با بینهایت عشق»
و من مینویسم:
« بینهایت عشق مساوی است با چشمان از دریا برگشتة تو»
درست در نیمههای یک روز اردیبهشت، بدون آن که منتظر بمانی،
قطاری از راه میرسد که بیست و چهار سالـگیات را بردوش بکشـــد
ـ جوانیات را. قطاری از راه مـیرسد و کسـی برایـت دست تکان نمیدهد.
ایــن ایستگاه چندم است؟ که باد دفترهای بارانیات را به پنجرة اتاق
مــن میکوبد، سهم من صفحة بیست و چهارم این دفتر است!
چقدر «نظریة» به تو رسیدن دشواراست و چقدر «ترجمة» چشمان تو مشکل.
بین من و تو، دیواری از نظریه و درد کشیدهاند.
دیواری از تئوریهای سادة زندگی و چند فرضیة ناموزون.
حس میکنم در لای انگشتانم یا نه در لابلای تمام کتابهایم
تکثیر میشوی و چقدر ساده بوی شعرهای نگفتة مرا میدهی.
بوی شعرهای تکه تکه مرا .
حس میکنم همیشه پاییز شروع توفانی توست.
آنجا که عشق شروع میشود و تو ریزریز تمام میشوی ـ مهر، آبان، آذر ـ
حس میکنم تو هر روز در بهار تمام میشوی، آنجا که شاعریم
گل میکند، ولی شکوفه نمیدهد.
،
بانو بانوبانوی رها در باد... من شهادت میدهم با همین
نگاههای منتشر، با همین دستان بارانی، با پیراهنی که بیست
و چهارمین بار زندگیاش را رفو میکند.
من شهادت میدهم اگر تو نبودی و اگر سهم کلمات بزرگت نبود،
موریانهها نام کوچک مرا به تاراج میبردند. امروز به من حق بده
سهم کلمات تو را در هوای ابری کوچه، بین نگاههای منتظر تقسیم کنم.
امروز به من حق بده، تو را و تمام ایلیاتیات را تکثیر کنم.
این حق من است بگویم باران بهانة خوبی است برای گم شدن در مه،
در کوچه، در تو.
تو حق داری بگویی: «باران، همان دریاست که ایستاده میریزد».
تو حق داری بگویی: «دنیا، حاصل جمع تضادهای من و توست».
تو حق داری بگویی: «هنوز هم اجاق همسایه خالی تر است».
من حق دارم بگویم: «هر کس دیرتر گریه کند، عاشقتر است».
تو حق داری بخندی، من حق دارم گریه کنم.
دست خودم نیست. گنجشکهای همسایه در هالـهای نجیب
دف میزنند و نگاه مخملیات را در ترمهای بنفشابی جا گذاشتهاند!
دست خودم نیست، گنجشکهای همسایه بیست و چهار سالگیات را
به آسمان میبرند و من بیآن که بخواهم بیست و چهار سالـــه میشوم

جمعه هجدهم اسفند 1385
حضرت آئینه سلام علیک
باز محرم شده پیشانی ام
با توام ای آنکه نمی دانی ام
باز محرم شده آکنده ام
منتشرم باز پراکنده ام
باز من وگریه درخویشتن
باز توهستی وغزل هست ومن
باز من وگریه و افروختن
پرزدن وپرزدن و سوختن
باز من وتازگی عاشق شدن
باهمه سادگی عاشق شدن
باز محرم شده زنجیر کو؟
زخم نگاههای نفسگیر کو؟
منتظرم کو غزل آهنگ کو؟
شیشه شدم حادثه سنگ کو؟
باز کسی تنگ غروب آمده است
آینه پوشی زجنوب آمده است
عقده دیرینه سلام علیک
حضرت آئینه سلام علیک
سبزترین حادثه خوبی هنوز؟
مثل منی اهل جنوبی هنوز؟
ادامه مطلب
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
میم مثل ملا قلی پور مثل مرگ
رسول ملا قلی پور رفت تا دوباره تکرار کنم: مرگ می آید وازغفلت ما می گذرد
برای اوکه یک سردار فرهنگی بود
سردار "سایه ها دف میزنند و چشمان برهنهام اسم شب را تکرار میکنند. مرا به نام بخوان، بلند،
مرا به نام بخوان، تا سایهها سنگ شوند.
سردار! سردار! سردار!"استخوان پارههایت در گلویم زخمی شبیه غزل میشوند، با طعم کهنة سیب.
. 
ادامه مطلب
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
برای دروغهای مقدسم
از اينكه چهار فصلم زمستان است شكايتي ندارم، شكايتي اگر هست از غزلْ گريههايي است كه ديگر با چشمانم برادري نميكنند! شكايت از غزلهايي است كه پريشاني گيسوان ترا فراموش كردهاند.
از اينكه چهار فصلم زمستان است شكايتي ندارم مهم اين است كه زندگي زيبا باشد كه زيبا هست . مهم اين است كه گاهي براي زيبايي دروغ بگويي، گاهي زيبا دروغ بگويي و هميشه دروغهاي زيبا بگويي.
دروغ گناه قشنگي است كه زمستان پوشت ميكند بدون آنكه حس كني برفي سنگين باريدهاست. بدون آنكه بفهمي تمام ديشب،
متنی ازکتاب چرااسم تو لیلا نیست؟

ادامه مطلب


