شنبه دوازدهم اسفند 1385
کویر
نه اين كه دلم گرفته باشد، نه. ولي در دلم تكههاي غريبي دارد شعله ميكشد، اگر چه در حال و روزم خبري از طوفان نيست.
دلهرة بيگانهاي دارد از ريشه بر بادم ميدهد كه بيارتباط با اين كوير مرموز پر از راز نيست. كويري كه در سينهاش تاريخيغريب را دفن كرده است. تاريخي پر از شمشير و خون و سرنيزه، پر از اسبهاي بيسوار و سوارهاي بياسب .
تاريخي پر از دلهاي شكسته ـ كه هنوزشعري نگفته عاشق شدهاند ـ و لبهايي كه لبريز از عشق جان دادهاند و هيچ وقت شعري نسرودهاند.
دار و ندارم از گذشته : يك حس بلند ساساني، چند تكه روشن از دوران جاهليت، يكي دو زخم كوچك باستاني يك قبيله بلندبالاي آريايي، تركتازي چند سوار برنو بدست، دو چشم مقدس قجري، چند صفحه تاريك مشروطي و چند سلام مرموز اجنبياست.
از امروز هم كه چيزي در بساطم نمانده است جز
ادامه مطلب
سه شنبه هشتم اسفند 1385
گناه ناگزیر
راه افتادهام، نه آيهاي، نه آينهاي. هر چه هست مهآلود نگاههاي نامبارك است و كبودي باراني كه بيرحمانه بر چشمان نازكم ميبارد، آنطرفتر از اين باران كبود آيا زلال دستاني، پنجره اتاقم را نوازش خواهد كرد ؟
راه افتادهام، پنج فصلم زمستان است وخوب نميدانم بعد از اين همه برف، آيا كسي هست كه برقصاندم سپيد؟
oo
راه افتادهام بدنبال گناهي ناگزير، شرمنده دستان آويزان خداوندم؛ شيطان را نشانه رفتهام و نمازي تكراري تمام كوچهام را پركرده است.
بايد بروم. كمي بالاتر از خداوند شهرآلود من، چشمهاي زلال خوابيده است كه منتظر دستان گمشده من است.
راه افتادهام، از بيراهه ميروم. نه آيهاي نه آينهاي، بدنبال گناهي ناگزير كه مرا ميخواند.
متن از کتاب چرا اسم تو لیلا نیست؟
o
ادامه مطلب

