تبليغاتX
چرااسم تو لیلا نیست؟

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

پرده خوانی

 

دروغ چرا اینروزها اصلا حال وروز خوبی ند اشتم نه ازلیلا خبری بودونه ازلیلازده ها اثری تااینکه  رضاآمد وحمیدوعباس هم

 

بچه های کوچه 64و65 بچه های شیرخوارگاه وحید -تکه های گمشده من درکوچه درباران درمه - همیشه باخودم میگویم

 

همه باید هوای عباسها را داشته باشیم برای روزمبادا . بگذریم

 

 

دارم میرم سفر وشاید اینها هذیانهای قبل ازسفر باشدکه:

 

سفر جهنم رفتن تو امتداد بهشت

 

بهشت رابه جهنم نبر الهه ناز

 

دارم میرم سفر ولی حس عباس رهایم نمیکند گفتم باشما  مثل بچه مرشدهای دیروز .عاشورا را پرده خوانی کنم

 

پرده اول‌:

عصر عاشوراست و مجلس معارفة امام حسین در هتل 5 ستاره‌. آقا میزبان است‌. و بنزهای

عاشورایی صف کشیده‌اند‌. انگار ناهار بوقلمون داریم‌.

 

پردة دوم‌:

آدم‌های متوازی با چراغ‌های قرمز‌. آن طرف خیابان عبّاس برایم  داود ياراحمدي


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی طلوعی در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

بهانه

فکر کردم اگه بااین غزل محمود به روزبشم بد نباشه روزگارو ببین که برای آمدن هم باید بهانه داشته باشی درست مثل رفتن

من امشب از دوبیتی از غزل از گریه سرشارم
سرم را میگذارم باز هم بر شانه ی تارم
پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند
که تو شعر مجسم باز می آیی به دیدارم

دو زانو می نشینی روی زیراندازی از چشمم
نگاهم میکند چشمی که عمری کرد انکارم
دل من گرچه چشم زخمی اسفندیار آخر
مگر من میتوانم از نگاهت چشم بر دارم
تو خواهی رفت و خواهم ماند با شعر و دوتار اما
به دندان پشت دستم مینویسم «
دوستت دارم»
نوشته شده توسط علی طلوعی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385

انتظار

این عقده های درگلو رامیشناسم

سجاده های آبرو را می شناسم

ای لحظه های گنگ پیچیده به حالم

آدینه سنگ وسبورامی شناسم

می آید ازسمت غرورم درشبی سخت

می آید آن مردی که اورا میشناسم

آن شب شکایت می برم:آقا دراینجا

مردان سبز بی وضو رامی شناسم

شایدتمام حرف من این است: آقا

آن کاخهای روبرورا می شناسم

این هم یک غزل برای این جمعه دلگیر-یاعلی مدد

نوشته شده توسط علی طلوعی در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385

خواب

خواستم چیزی بگویم ترسیدم ازخواب بیدار شوی

نوشته شده توسط علی طلوعی در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

به بهانه والنتاین

  

 سلام به همه لیلازده ها

 

 

امروز روز والنتاین اعلام شده اگرچه ماایرانیها سابقه روزهای عاشقانه مون خیلی قشنگتر ازاین حرفهاست بگذریم.هرچه گفتم باکدام جمله به همه شما عرض ارادت کنم درقواره مهربانی شما  چیزی دربساطم نیافتم دیدم بدک نیست یک متن ازکتاب لیلازدگی ام راتقدیمتان کنم 

 

 

یاد کوچه اسرار افتاده‌ام، یادت که هست‌؟ من بودم و تو بودی و دغدغــه‌های وحید.

 من می‌گفتم

‌: وحید تا عاشق نشدی ازدواج نکن‌.

 تو می‌گفتی‌: در ذات ازدواج عشق پنهان است‌.

 و چقدر دلایل کج و معوج علمی برای اثبات نظریه هایت می‌آوردی.

 یاد وکیل آباد افتاده‌ام‌. من بودم‌، تو بودی‌، دغدغه‌های وحید بود و آن دختر کولی که نمی‌دانم از کجا روبرویمان سبز شد‌.

 راست رفت سراغ وحید‌؛ به چشم‌هایش نگاه کرد بدون هیچ مقدمه‌ای به او گفت :

 از عاشقی نترس؛ ازدواج کن‌؛ یک اربعین که از ازدواجت گذشت عاشق می‌شوی.

 وحید نگاهش را دزدید‌؛ لبهایش لرزید‌؛ رنگش پرید‌؛ رعشه‌ای تمام وجودش را گرفت.

 دختر کولی ادامه داد :

 چهل روز که از ازدواجت گذشت، بارانی نجیب خواهد بارید و تو باید با چشمانی باز به آسمان خیره شوی؛ بیست و چهار بار ، چهار قل بخوانی و بعد از هر قل اسم لیلا را تکرار کنی . بعد باید بروی کنار آینه بایستی زل بزنی به آینه، در چشمان باران خورده‌ات کسی را نمی‌بینی بجز لیلا . و آنقدر عاشقی‌ات زلال می‌شود که تمام کوچه از بوی آن سرمست می شوند‌.

دختر کولی رفت؛ وحید دلش لرزید . آنقدر حالش بد شد که از وکیل آباد تا حرم را یک نفس دوید و درست بعد از آن اتفاق بود که ازدواج کرد، به امید اربعین و باران‌.

داشت یک اربعین از ازدواج وحید می‌گذشت‌؛ اما هنوز باران نباریده بود؛ آسمان مشهد فراموش کرده بود که وحید می‌خواهد در  کوچه اسرار عاشق شود‌.

وحید مثل مرغ پر کنده‌، پرپر می‌زد‌. وحید به دنبال باران می‌گشت‌؛ در بساطش آهی هم نداشت كه با ناله سودا کند. از تو پول گرفت‌، سوار اتوبوس شد‌؛ به شمال رفت‌؛ تا زیر باران شمال 24 بار 4 قل بخواند تا عاشق شود‌.

 یادم نیست رسیده بود به رشت یا رامسر‌، که باران گرفته بود‌، از اتوبوس پیاده شده بود، به آسمان وباران خیره شده بود‌، بیست وچهار بارچهار قل خوانده بود‌. به آسمان و باران خیره شده بود و بعد از هر قل نام لیلا را تکرار کرده بود‌.

 بعد از آن رفته بود کنار آینه ایستاده بود و هر چه در آینه نگاه کرده بود در چشمانش ردپایی از لیلا ندیده بود‌.

 

 oo

 طفلکی وحید دست از پا درازتر برگشت به مشهد‌، یک راست رفت وکیل‌آباد‌. دربدر دنبال دختر کولی گشت‌، حال و روزش اصلاً تماشایی نداشت‌.

دختر کولی را کنار امامزاده پیدا کرد تا آمد حرفی بزند‌، دختر کولی پیش دستی کرد‌. زل زد به چشمهای وحید و گفت‌:

  باران شمال که آدم را عاشق نمی‌کند‌. علاج چشمهای گُرگرفته‌، باران کویراست‌؛ کویر و باران که به هم برسند دنیا را مجنون می‌کنند‌. باران کویری بر چشمهای هر کس که ببارد عاشق می‌شود.

 وحید که نا‌امید از دختر کولی و باران و اربعین و  عاشقی به خانه برگشته بود از همسایه‌ها هم شنیده بود که‌:

 چندشب پیش درکوچه اسرار‌، بارانی باریده بود که گرمای کویر را داشته و طعم سوختن می‌داده.

 از همان روز وحید از این که ازدواج کرده بود و عاشق نشده بود احســـاس می‌کرد سرش سنگینی می‌کند و هنوز هم احساس می‌کند سرش سنگین است‌؛ و برای همین با همه سر سنگین است‌.

 

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385

یک دوست و یک شعر

         عشق بزرگ

و اعتراف قشنگ ست اگر چه با تاخير

پرنده بودم اما پرنده‌ای دلگي

پرنده بودم اما هوای باغ زمين

از آسمان بلندم کشيده بود به زير

پرنده بودم اما پرنده‌ای بی‌پر

پرنده بودم آری ولی عليل و اسير

چقدر منتظرت بودم ای چراغ مراد

که خط گمشده‌ام را بياوری به مسير

و آمدی و مرا زين خرابه پر دادی

به سمت باز افق‌های روشن

ميان اين من حال و تو ای من پيشين

تفاوتی است اساسي، قبول کن بپذير

گذشت آنچه ميان من و تو بود گذشت

ترا نديده گرفتم، مرا نديده بگير

به راز عشق بزرگی وقوف يافته‌ام

مرا مجاب نمی‌کرد عشق‌های حقير

پرنده‌ام اينک يک پرنده آزاد

پرنده‌ام آری يک پرنده ...

نوشته شده توسط علی طلوعی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385

یک دوست و یک شعر

           سفر

دلم گرفته خدا را بگو چه کار کنم 

غروب می وزد از چارسو چه کار کنم

گرفتم اینکه دل از خانه خودم کندم

 به آن دو پنجره روبرو چه کار کنم *  

به آن دریچه سبزی که صبحها لب او

شکفته می شد با گفتگو چه کار کنم  

تمام این همه فانوس نیمه روشن هیچ

به آن چراغ فروزان - به او - چه کار کنم

شکسته های دل خسته را کجا ببرم

به درد این سر پر های و هو چه کار کنم

 

به فرض هم که فراموش می شود همه چیز

به نعش یک دل بی آرزو چه کار کنم

اگرچه با دل خون نیز می شود خندید **

ولی به بغض غریب گلو چه کار کنم

زمان زمانه ننگین مرد سالاریست

پدر،برادر،دایی ،عمو چه کار کنم  

نه! من چکار به سالاری شما دارم

دلم گرفته فلانی بگو چه کار کنم

 

نوشته شده توسط علی طلوعی در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •