تبليغاتX
چرااسم تو لیلا نیست؟
----------------------------------------------------------------------------------------------------
 توبه
بگفتا توبه کردم توبه اولی       ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا
|+| نوشته شده توسط علی طلوعی در چهارشنبه یکم خرداد 1387  |
 اسفند با طعم عاشقی

 اسفند با طعم عاشقی

اسفند آدم را عاشق مي‌كند و در حال و هواي عاشقي از دلمشغولي‌هاي ديگر گفتن آسان نيست. حتي اگر آن دلمشغولي عزيز باشد مثل بهار و شايد به همين خاطر دستم به بهاريه  نوشتن نمي‌رود.

حكايت اسفند يا اسپند، به حكايت فانوسي مي‌ماند كه تمام شب را روشن بوده و در دم‌ دماي صبح كه نفتش تمام مي‌شود به يكباره شراره مي‌كشد، شعله‌اش سركش‌تر مي‌شود و بعد خاموش!

آدم‌ها در اسفند حكم همان فانوس دم صبح را دارند و بي‌جهت نيست كه بزرگتر‌ها مي‌گويند عاشقي در اسفند مثل سپند روي آتش داغ داغ است.

حالا قبول داريد كه روي آتش قدم زدن و از باران و بهار نوشتن خيلي هم ساده نيست، اما بايد بهاريه را نوشت و اين حرف‌ها دردي را دوا نمي‌كند، گفتم حالا كه ناگزير به قدم زدن در اسفند امروزم و به ياد نوروز فردا بهتر است به بالاي بلند بالا بلندان اقتدا كنم و ركعتي عشق را به جماعت بگذارم، مگر گشايشي. فرجي حاصل شود، ديدم در بساطم نه از نگاه باران خورده خبري هست و نه از دل به دريا زدن اثري،

 گفتم تفالي، بيتي، غزلي، مگر راه را نشانم دهد ديدم نه حافظی جلايم مي‌دهد و نه حافظانه‌اي مستم مي‌كند

 گفتم راه بيفتم، از بيراهه به آسمان بزنم. ديدم شب بي‌فانوس ترسناك‌تر از هميشه است و من از گيسوان آويزان شيطان مي‌ترسم. اگرچه سال‌هاست من و شيطان برادريم و او نازكتر از همه آينه‌ها مرا دوست دارد.

گفتم در اين بهاريه از جواد و رسول و وحيد بنويسم، مردماني كه با تركش بزرگ شده بودند، اما هيچگاه آدم آهني نشدند و امسال سرفه‌هاي زلالشان تا خدا قد كشيد. ديدم دستم از دامانشان كوتاه شده است و سال‌هاست راهمان از هم جدا.

گفتم از اين همه آسمان كه در دستان كوچكم جاري است سهم دلتنگيم را بردارم و بين اهالي درد تقسيم كنم.

ديدم آنچه قسمت ما مي‌شود كمي تنهايي است و فقط تنهايي! كه اگر ما آدم‌ها تنهايي را دوست نداشتيم به‌جاي ساختن پل، ديوار نمي‌ساختيم. گفتم خطر كنم و خاطره‌اي از ديروز‌ها را خرج بهاريه كنم:

هرگز يادم نمي‌رود روزهايي را كه براي بهاري شدن روزگارم، در باغچه‌اي كه نداشتم، ريحان مي‌كاشتم و مريمي‌هاي كوچه را پيچ و تاب مي‌دادم، به اميد روزي كه چشم‌‌هايم در بهار شكوفه دهد.

از آن همه بي‌بهاري كه روزگارم را سياه كرده بود، دل‌ خوشي نداشتم و شايد به همين دليل بود كه تا دلت بخواهد ريحان مي‌كاشتم تا سبز شوند، تا بهار شكوفه دهد و شايد از همان روز‌هاي سرسبزي ريحان‌هاست كه ديگر هيچ بهاري برايم تازگي ندارد.

ديدم در اين خاطرات نوروز تكرار ريحان‌هاي بي‌باغچگي من است، تكرار كودكي‌هاي بي ريحان و جواني پر از ريحانم.

گفتم در بهاريه‌ام از مجنوني بنويسم كه هر روز صبح ــ وقتي به روزنامه مي‌آيم ــ برايم دست تكان مي‌دهد و لبخند مي‌زند. ديوانه‌اي كه هر روز چشمان تازه‌اش را مي‌شمارد و هي بر سمند سفيد خيالي‌اش هي مي‌زند.

ديوانه‌اي كه چشمانش را به همه هديه مي‌دهد. چشم‌هايي كه رنگ پريده‌تر از چشمان من است، انگار با خورشيد صميمي‌تر است.

گفتم دلخوشي‌ها را نذر اين نوشته كنم: دلخوشي من، دل بريدن از نگاه‌هايي است كه به آينه‌ها ختم نمي‌شوند و تكفيري گيسواني است كه با اقاقي‌هاي وحشي بافته نشده‌اند. دلخوشي من، انكار پريشاني ماه است و ايمان بي‌دريغ به شانه‌‌هاي خورشيد كه برادر من است و خواهر صميمي همه!

خواهري كه هر روز پاره‌هاي دلش را به آسمان هديه مي‌دهد تا زخم زمين پيرش نكند.

دلخوشي من خواب‌هاي زلالي است كه از پنجره و پرنده پر است، خواب‌هايي كه خواب هيچ كس را آشفته نمي‌كنند و هيچ نگاه هراساني را به در نمي‌كوبد، خواب‌هايي كه در آن هيچ چشمي دلواپس گم شدن نيست، خواب‌هايي كه عشق حرف مشترك همه است!

باور كنيد فكر مي‌كردم به اندازه روزهاي يكسال فرصت دارم كه بهاريه بنويسم اما ياد هيچ روزي نمي‌افتم، از در و ديوار اين اتاق تركش مي‌بارد، احساس مي‌كنم شيميايي شده‌ام، چقدر باروت حس غريبي است، چقدر شهيد مي‌رويد ولي اصرار دارم همچنان يك ليوان آب پرتقال تگري سربكشم تا براي بهاريه نوشتن حسم بهم نخورد.

                                                                                                                                                                         

|+| نوشته شده توسط علی طلوعی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 شب قدری برسان ضربت پنهان شده را
تقدیرروشن زمین

قرار بر شب قدر است ، شبي که تقدير روشن زمين است ،

 شبي که مهربان ترين کلمات بر پيشاني زمين نقش مي بندند

و مقدس ترين واژه ها اتفاق مي افتند، شبي که آيه آيه روشني

تفسير مي شود و سوره سوره زيبايي تکثير.

شبي که تنزيل کتاب عظيم است و ترتيل قرآن کريم.

شبي که زمينش مقدس تر از آسمان است و زمانش عزيزتر از هزار ماه.

شبي که فرشتگان بر آستينش سجده مي کنند و بر آستانش

سر مي سايند.

شبي که لبريز از شراب رحمت است و لبالب از سکر سلام.

شبي که منبع فخر است و مطلع فجر.

شبي که مقدرات يکسال عاشقي را در بين اهالي زمين به

 حراج مي گذارند و همه فرصت تاراج «کل امر» را دارند، همه به

قدر بندگي محض ، بزرگي شان را به رخ مي کشند و سهم

هيچکس به يغما نمي رود.

قرار بر شب قدر است. شبي که تقدير روشن زمين است اما اتفاق

غريب تاريخ اين است که در جغرافياي شيعه ، شب قدر در کوچه هاي

بن بست کوفه هراسان مي شودهمه آناني که در کوفه قدم زده اند،

معترفند به سياهي ، به ظلمت جاوداني شب هايش ، به هراس و

سنگيني کوچه هايش ، که نفس ها را به شماره مي اندازد

و دلها را سرگردان مي کند. شبهاي کوفه هميشه -حتي در شب قدر-

مه آلود است و مبهم ، تاهيچ چشم نامحرمي مولا را با کوله باري از نان

و عاطفه و خرما به تماشا ننشيند.

وقتي نام کوفه و علي مي آيد، تمام شعرهاي شفاف آفرينش

کبود مي شوند، «علي» روشن ترين اتفاق خلقت مي ماند و

«کوفه» کبودترين حادثه هستي.

تقدير قدر براي ما آن مي شود که شرمنده ترين تيغ تحجر زلال ترين

لبخند زندگي را در محراب نور «رستگار» کند.

قرار بر شب قدر است و چه تلاقي مبارکي است که ملائک بين زمين

و آسمان سرگردان مي شوند. عده اي قرآن کريم را به زمين نازل

مي کنند و جمعي قرآن ناطق را به آسمان مي برند و در اين تراکم

رفت و آمدها، «علي» بهانه معاشقه اهالي «قدر» است.

چه حکمتي است شب قدر را که تقدير روشن زمين است ،

براي تمامی شيعيان يادآورظلمت شبهاي کوفه مي شود

و فرق شکافته عدالت.

چه سري است که در اين شب نزول قرآن بر زمين ، عروج

قرآن ناطق آسمان را به گريه مي کشاند.

چه غربتي است در شبي که به وسعت هزار ماه است دلگيرتر

از تمام ليالي مي شو يم و بدون آنکه بخواهيم لبريز از دعا، قرآن

به سر مي گيريم تا با ذکر «به علي» آنقدر تکثير شويم که در

آستانه تنگي نفس به رهايي برسيم.


|+| نوشته شده توسط علی طلوعی در سه شنبه دهم مهر 1386  |
 از عشق فقط هفته جنگی مانده است
 

 یکم:

       " بخت یکبار در خانه ما در زد و رفت

        جنگ آ مد سر این کوچه منور زد و رفت

        مادرم سینی قرانی و اسپند بدست

        کاسه آب که می ریخت برادر زد و رفت..... "

 

دوم: به یاد آ نروزهای زلال زخمی:

 

                  می گفت شبی به خانه بر می گردد

                    با سبز ترین نشانه بر می گردد

                  می گفت ولی دلم گواهی می داد

                    یک روز به روی شانه بر می گردد

 

                  دل ماند و هوای سنگرو دیگر هیچ

                  یک سینه غرور پرپر و دیگر هیچ

                برصفحه خاطرات دردم باقی است

                  رقصیدن مرد بی سرو دیگر هیچ

 

                   از دور کسی دوباره پرپر آمد

                با حال و هوای زخم و خنجر آمد

                    بردار نخ و سوزن خود را مادر

                        پیراهن  پاره  برادر آمد

              

                   

سوم:




دفاع مقدس و قواعد بازي
يکشنبه 1 مهر ماه 1386   23:05
 

 :برداشت یک: حکايت دفاع مقدس در سرزمين ما، حکايت

گرانبهاترين قاليچه ميراث پدري است که نه مي شود تکه تکه اش کرد،

 نه مي شود از آن گذشت و نه مي توان تصاحبش کرد.
البته کم نيستند مدعيان دلال مسلکي که در تلاشند ارزش واقعي آن را

تنزل دهند و در اصيل بودنش تشکيک کنند تا شايد عدم حضورشان را در

 ميدان حادثه موجه جلوه دهند و نيز کم نيستند ميراث داراني (شما بخوانيد

 ميراث خواراني) که از هيچ تلاشي فروگذار نمي کنند تا همه آن ارزشهاي

 ناب و دستاوردهاي عزيز را به نفع خود، يا گروه ، حزب و جناحشان مصادره کنند.

 
به عبارت ساده تر دفاع مقدس هم مدعي کم ندارد و هم ميراث دار

که متاسفانه چند وقتي است اين ميراث ارزشمند در کشاکش بين

مدعيان و ميراث خواران مورد غفلت جدي دلسوزان واقعي هم قرار گرفته

 و جنگي که در دل آن گنج هاي فراواني خوابيده است ، دارد خاک

 مي خورد، چون هيچ کدام از طرف هاي قضيه قواعد بازي را رعايت

نمي کنند. نه مدعيان ، نه ميراث داران و نه دلسوزان واقعي.

اهل نظر متفق القولند که جنگ يک بازي است با قوانين تعريف شده

 و مشخص و بازي جنگ قاعده دارد چنانکه بازي صلح و هر کس اين

قواعد را رعايت نکند بازنده واقعي است ولو اين که به ظاهر پيروز

ميدان باشد.


قاعده دفاع مقدس - ميراث پدري- آن است که قابل مصادره به غير

نيست. چپ و راست و وسط، اصولگرا و اصلاح طلب نمي شناسد

 که شان آن والاتر از سياسي بازي هاي روزمره است.


برداشت دوم: عمليات بيت المقدس 2 بود با سوز و سرماي استخوان

 سوز کردستاني اش ، تيربارچي عراقي به دليل موقعيت مناسب

استراتژيک و اشراف کاملي که نسبت به نيروهاي ما داشت ديوانه وار

 به سمت بچه ها شليک مي کرد و نفس همه را بريده بود، تقريبا

زمينگير شده بوديم و چند نفر از دوستان نازنين ما را هم به شهادت

 رسانده بود.


درست بعد از شليک آخرين گلوله اش با وقاحت تمام دستهايش را بالا

برد و خودش را تسليم کرد. يکي از رزمنده ها اصرار به کشتن تيربارچي

 که حالا به اسارت درآمده بود داشت و انگار زنده بودن قاتل بي رحم

همسنگرانش را برنمي تافت.


کار داشت بالا مي گرفت که يک بسيجي 15 ساله بجنوردي جلو آمد

 براي وساطت. تمام لباس هايش خون آلود بود و لب هايش مي لرزيد،

روبه روي آن رزمنده ايستاد و با اقتداري همراه با تشر گفت:

«اگر بنا باشد کسي اين تيربارچي را بکشد، من در اولويتم ،

چون او چند لحظه پيش برادرم را جلوي چشمانم به شهادت رسانده

است. ولي او الان اسير ماست و وظيفه ما مداراي با اوست.»


 آن بسيجي 15 ساله قواعد بازي جنگ را براي همه ما مرور کرد.


برداشت سوم: تقريبا 27 سال از شروع جنگ تحميلي و 19 سال از

 پايان آن مي گذرد که اين فاصله زماني فرصتي را پديد آورده تا

گفتمان هاي متفاوت و قرائت هاي ثانوي از دفاع مقدس در سطح

 جامعه بروز کند.بيشتر اين تحليل ها حول دو محور اصلي است:


1- تقدسي بودن جنگ
2- دفاعي بودن آن

و متاسفانه نتيجه بيشتر اين کند وکاوها آن است که برخي به هر دو

 با ديده ترديد و تشکيک مي نگرند.


اين نتيجه گيري حاکي از آن است که دو طيف قاعده بازي

 را رعايت نمي کنند.


طيف اول: تحليلگران اين گونه گفتمان هاي به ظاهر علمي

 و گروه دوم سياستگزاران و متوليان فرهنگي جامعه.


در مورد گروه اول که مجال پرداختن به آن در اين يادداشت نيست

 ولي در مورد گروه دوم نشان به آن نشان که هنوز بر سر در هيچ

 بنايي در جمهوري اسلامي تابلوي «دانشکده مطالعات جنگ تحميلي

 يا دفاع مقدس» نصب نگرديده است و هيچ فضاي آکادميکي براي

تئوري پردازي و پرداختن به دستاوردهاي جنگ از زواياي مختلف

 به وجود نيامده است.

قاعده آن است که اگر مديران ما اين توجه ويژه را نداشته باشند

دور نيست روزي که غربي ها جنگ 8 ساله ما را با عينک و قرائت

خود به ما بشناسانند همانگونه که امروزه در جامعه دانشگاهي ما،

 بهترين مرجع براي تصحيح متون ادبي ما را، ادوارد براون ، کاملترين

 تدوين شاهنامه را وبرتلس ، معتبرترين نسخه مثنوي را نيکلسون ،

 جامع ترين تاريخ ايران باستان را، گريشمن و قابل اعتناترين جغرافياي

 تاريخي ايران را لستريج معرفي مي کنند و بيم آن مي رود که راوي

بهترين تاريخ جنگ ايران کاملترين جامعه شناسي ، اقتصاد، روانشناسي

 و مديريت جنگ ما را غربي ها تاليف کنند و مرجع دانشجويان ما شوند.

چهارم: این هم دارو ندار وبلاگ من

 

حسین عزیز

|+| نوشته شده توسط علی طلوعی در دوشنبه دوم مهر 1386  |
 عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد
اول: ازما همین صفای سلام است و والسلام

 دوم: 

    "  روزه دارم من وافطارم از آن لعل لب است

       آری افطار رطب در رمضان مستحب است

       ظهر ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

      بخورد روزه خود را به گمانش که شب است "                 شاطر عباس

سوم:

     "  گیرندهمه روزه و من گیسویت

        بینند همه هلال ومن ابرویت

        ازجمله این ۱۲ ماه تمام

        یک ماه مبارک است وآنهم رویت "                        شاید شاطر عباس

چهارم:


:
چه شهريور شيرين و لبريزي است شهريور امسال.

 شهريوري پر از عطر ناز شعبان و طعم نياز رمضان.

شهريور شرابي لبريزي که طعنه به ارديبهشت بهشت مي زند

و لبالب از حضور روشن خداست.


ابتداي اين ماه بلند، نجابت جميل جاده هست و چشم براهي

مدام و يکريز و انتهاي اين شهريور عزيز. مهرباني بي محاباي مهر

 است و صراحت ساده بندگي.

و خبر اين همه تقارن نجيب ، روزي بر پيشاني تقويم هاي شيعه

 ماندگار مي شود. خبر شهريوري که در آن بال بال ملائک ،

 اهالي زمين را هوايي کرده بودو مردمانش سحرها بر

سفره سبز خدا ، سحوري مي خواندند و سر به سر آسمان

 مي گذاشتند.

مردماني که با طعم شيرين تشنگي ، ختم نور مي کردند و

 زيارتنامه آب مي خواندند.

مردماني که به امام سرچشمه هاي بالادست اقتدا مي کردند

 و اقامه مي بستند.

 شهريوري که پا به پاي شعبان انتظار مي کشد و هنوز نرفته

، رمضان از دور مي آيد.

 رمضان مي آيد تا فرصت زيارت سحرهاي سحرآميز فراهم شود ،

فرصت زيارت شوق ، زيارت نور، زيارت باران.

رمضان مي آيد تا بتواني بي گدار به آينه بزني و رکعتي شوق

 نذر دلت کني.

رمضان مي آيد تا لب فروبنديم ، تا لب تشنه عطش بنوشيم ،

تا لب سوز لبخندهاي واقعه شويم و در اين لبالب شدن ها ،

دو رکعت نماز گريه بخوانيم.

رمضان مي آيد تا تکليف هراسان چشمهاي روزه دارت را روشن کنیم.

رمضان مي آيد تا پنجره ها ياد بگيرند سحرخيز شوند.

 رمضان مي آيد تا در گرماگرم افطار ، خنده اهالي اش

 طعم سرخ سيب بدهد و همسايه ها ياد بگيرند براي

 دوست داشتن به اندازه دو رکعت عاشقي فرصت دارند.

 رمضان مي آيد تا با اذان حريري موذن زاده و ربناهاي ايلياتي

شجريان ، باور کنيم آسمان همين نزديکي هاست.

رمضان مي آيد تا فرصت کنیم با ترمه اي بنفشابي ،

 سفره اي بيندازیم پر از آيه و آينه و در پاي اين سفره

 تا آسمان بلند ، چشم هایمان را قسمت کنیم.

 رمضان مي آيد تا....

پنجم:

 سوغات مشهد عزیز:

 

حسین من

 

 

یک فرشته


 

|+| نوشته شده توسط علی طلوعی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386  |
 نیمه شعبان

اول:

Your browser may not support display of this image.: يک نگاه زلال بياوريد و يک دل دريايي تا به بالابلندي

اقتدا کنيم که تمامي ملائک در هلهله آمدنش دف گرفته اند و

ذکر مي گويند.  

دف ، ذکر، دف ، ذکر و در اين دفادف نجيب ، عرشيان به سماع

 افتاده اند و فرشيان آينه به دست ، آمدنش را به انتظار نشسته اند.

 تنها کسي که سوخته مي داند، انتظار يعني تشويش مداوم

در شعله ، يعني هراس بي پايان پروانه. 

تنها کسي که منتظر است ، مي داند پنجره يک بهانه بيشتر نيست

 تا چشم براهي مان را به رخ کسي نکشيم. 

ما از سر تشويش هاي مداوم مي آييم. با شعله هاي سرکشي

 در دل ، که شايد آقا بيايد و گونه هاي سوخته مان را عيادت کند.

ما سالهاي پي درپي شعله نوشيده ايم و مشت مشت

خاکسترمان را در مسير آمدنت پاشيده ايم. 


ما سالهاي سال بي بهار به چلچله انديشيده ايم. 

سالهاي سال بي لبخند قهقهه زده ايم و بي باران شکوفه

 داده ايم و اين عين انتظار است ، انتظار محض که بيايي و عدالت

را بين همه اهالي درد تقسيم کني. 

ما سالهاست که دل به ماه سپرده ايم و چشم به راه ، تا مگر

دستاني نجيب ، سمت آمدنت را نشانمان دهد؛ چراکه بدون تو

 زمين بي درخت بزرگ مي شود، درخت که نباشد پرنده هم

 نيست ، پرنده که نباشد پرواز هم نيست ، پرواز که نباشد زمين

 بوي تند تعفن مي گيرد ، تو بايد بيايي تا زمين هوايي شود تا

 پرواز ممکن شود. 

تو که بيايي ، بال هيچ کبوتري ترکش نمي خورد، آخر هيچ

کوچه اي بن بست نمي شود، دل هيچ آينه اي ترک برنمي دارد ،

سهم هيچ نگاهي ديوار نمي شود، لاي هيچ پنجره اي

 بسته نمي ماند. 

تو که بيايي ، مهرباني اتفاق عجيبي نيست ، نان دغدغه اول

آدمها نيست ، خورشيد بي مضايقه خواهد تابيد و آسمان

سهم همه مي شود. 

آقا؛ درها براي ديدن تو باز مي شوند و ما سالهاست که تمامي

دلخوشي مان کشف نجيب لبخندهاي تست. دلخوشيم که در

شبي آفتابي ، پابه پاي باران ، با ضرباهنگ چشمان از دريا

برگشته ات ، بباريم تا ناگهان گل دادنت را به نماز بنشينيم و

در ربناهاي ايلياتي مان سربلند شويم. 
دلخوشيم که مي آيي و کمي بالاتر از رواق دلهاي منتظر ،

در فاصله قيام عشق و قنوت شکر ، زيارت امين الله مي خواني و: 


گل مي شوند ماسه و شن زير پاي ما 
کف مي زنند برگ درختان براي ما

دوم:به همین بهانه:

                 ظهور

این عقده های در گلو را می شنا سم

سجاده های آبرو را می شناسم

ای لحظه های گنگ پیچیده به حالم

آدینه سنگ و سبو را می شناسم

می آید ازسمت غرورم در شبی سخت

می آید آن مردی که اورا می شناسم

آن شب شکایت می برم :" آقا دراینجا

مردان سبز بی وضو را می شناسم"

شاید تمام حرف من این است آنروز:

"آن کاخهای روبرو را می شناسم"

           دیر است آقا

دلم از پونه ها سیر است آقا

تمام باغ دلگیر است آقا

کسی فانوس گلها را شکسته است

نمی آیی مگر دیر است آقا

 

سوم:دلم نیومد شما رو از این همه

آرامش نجیب حسین آقا محروم کنم :

 

 

حسین من

|+| نوشته شده توسط علی طلوعی در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 اتفاقی نیفتاده است که

1- عیدانه فراوان شد تاباد چنین بادا

۲- به همین بهانه:

 

فرات از لحظه هایش یاس می ریخت

کنارش مشکی از احساس می ریخت

درون خیمه های بی علمدار

زچشمان حسین ،عباس می ریخت

 

دردفتر عاشقان سرآغاز شدی

زیبنده خاطرات پرواز شدی

روزی که کنار من دوبال تو شکست

افسانه و اسطوره و جانباز شدی

 

3- حسین و هندوانه را که فراموش نکردین

راستییتش حسین آقا به روایتی برادرزاده منه

و به روایتی خواهر زاده، کمی ترکه کمی کرد

شما پیدا کنین پرتغال فروش را

به قول یکی از دوستان با مال مردم پزدادم

 

۴-این هم یادداشتی که پنجشنبه ذرروزنامه جام جم باعنوان

اتفاقی نیقتاده است که چاپ شد تا به عاشقانه گفتن محض متهم

 نشیم راست هم می گن توی جامعه ای که این همه مشکل داره

چه معنی داره که ما همش عاشقانه بگیم




 

 

 :چند روز پيش وزير رفاه و تامين اجتماعي اعلام کرد که در کشور 9ميليون و 240هزار نفر زير خط فقر شديد به سر مي برند و يکي از اعضاي کميسيون اجتماعي مجلس با اظهار آن که عدد 12ميليون نفر درست تر است ، سخنان آقاي مصري را کامل کرد.
اين که کدام عدد و رقم اعلام شده ، دقيق تر است ، خيلي مهم نيست و اين که اگر آمار رسمي فقرا 12ميليون نفر است ، آمار واقعي به چه ميزان مي تواند باشد هم مهم نيست و اين که چرا بايد فاصله آمار اعلام شده از زبان دو مسوول اين همه فاحش باشد هم مي تواند مهم نباشد.
مهم اين است که اعلام اين مساله از چند ديدگاه قابليت بررسي دارد.

ديدگاه اول: فقر به خودي خود عامل جرم نيست و جرايم ، کجروي ها و نابهنجاري ها در يک جامعه معلول «فرصت»اند که


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی طلوعی در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386  |
 کاش میشد بگشایی سر صحبت با من
۱-گلبانو

"ای پرازعاطفه در قحط محبت با من

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من"

کاش می شد غزلی تازه بگویم بی تو

تابدانی که چه کرده غم غربت با من

فال حافظ زدم و قصه گیسوی تو بود

تا دل شب گله از چشم سیاهت با من

غزل آلود نگاه تو شدم گلبانو

داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

ای پرازعاطفه گیسوبتکان دریا باش

بعدازاین حرمت مواج نگاهت با من

 -----------------

۲- حسین وهندوانه

 

 

|+| نوشته شده توسط علی طلوعی در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386  |
 مردادهای برفی

روز تولد

 دوباره پانزدهم مرداد است و بر دوشنبه عزیز من دارد برف

 می باردپانز دهم مردادروز تولد من است من در همین روز

 بر لبان لیلا یک لبخند تمشکی کاشته ام و به حال

همه دنیا گریسته ام من که بدنیا آ مدم او رفت ومن تمام برفهای

 یکریز مرداد را به دنبالش دویدم و من هنوز هم از دویدنهای یکریز

 خسته ام و هنوز هم از دویدنها ی یکریز تنگی نفس می گیرم

 

نوروز های کودکی تقویم تقویم آ مدند

هفتاد سالی داشتم وقتی بدنیا آ مدم

 

تمام دیشب پاهایم را در برف رقصانده ام برفی که تمام اتاقم

 را سفید کرده است تمام دیشبی که فقط من بودم و بید مجنونی

که سالهاست در اتاق کوچکم پابه پای کودکیم بزرگ می شود

این درخت یادگار روزهایی است که لیلا اتاقم را با دستهای

تمشکی اش پرازبابونه های وحشی و ریحان می کردبا بونه هایی

 که بوی مریم می داد و ریحانهایی که بوی نرگس

آخرین باری که به باران زد و برف باریداز گیسوان بنفشابی اش

 سه تار مو در این اتاق جا ماندبا دو تارش.دوتارم راکوک کردم

 - مگر لیلانه هایم - طعم چین چهره اش رابدهند

 و تار باقیمانده اش رادراین اتاق کاشتم درست بر اخرین ردپایی که

 از او جامانده بود

حالا از ان پانزدهم مرداد سالهاست که می گذردومن هر شب با

دوتار زخمی ام -لیلانه- می خوانم

حالا از ان پانزدهم مرداد سالهاست که نمی گذرد وآن تار مو که

کاشته بودم بید مجنون بزرگی شده است باشاخه های بنفشابی

 سربزیر حالا هر پانزدهم مردادبرف که می باردمن یکدست

 سفید می شوم.احرامی سپید می بندم.عریانی ام رابابرف

می پوشانم وبید مجنون را طواف میکنم با ورد نجیب لیلی چرخ

میزنم چرخ چرخ چرخ تا دراین چرخاچرخ لیلا در پریشانی ام حلول

کند وباکرشمه نگاهش همه برفها آب شوند

راستی ربطی به پانزدهم مرداد ندارد من همه چهار فصلم زمستان است!

 

 

|+| نوشته شده توسط علی طلوعی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386  |
 دلخو شی ها

 

 

 دلخوشي‌ها

 

دلخوشی من‌، همسایگی گنجشک‌هایی است که اسیر چشمان آسمانی تو‌اند‌. گنجشک‌ها تقطیع جزء به جزء سوره‌های بهاری‌اند‌، با ترتیل شیرین آیه‌های باران‌. گنجشک‌ها با سلیقة سوختة درخت کنار می‌آیند‌، تا مهربانی شاخه‌ها را تکثیر کنند‌.

oo

دلخوشی من‌، رنگین کمانی است که از گیسوان باران خوردة تو تا صحن مه‌آلود چشمانم پل می‌بندد‌.

دلخوشی من‌، کشف نجیب لبخندهای توست‌. کشف خلسه‌های مرموزی که گمنامی‌ات را ابدی می‌کنند‌.

oo

دلخوشی من‌، دل بریدن از نگاههایی است که به آینـه‌ها ختـــم نمی‌شوند و تکفیر گیسوانی است که بااقاقی‌های وحشی بافته نشده‌اند.

oo

دلخوشی من‌، انکار پریشانی ماه است و ایمان بی‌دریغ به شانه‌های خورشید‌، که برادر من است و خواهر صمیمی همه‌. خواهری که هر روز پاره‌های دلش را به آسمان هدیه می‌دهد تا زخم زمین پیرش نکند‌.

oo

دلخوشی من‌، خواب‌های زلالی است که از پنجره و پرنده پُر است و من پا به پای چشمانی غریبه می‌بارم‌. نم‌نم‌، ولی وحشی.

خواب‌هایی که خواب هیچ کس را آشفته نمی‌کنند و هیچ نگاه هراسانی را به در نمی‌کوبد‌. خواب‌هایی که پر از آوازهای نخوانده‌، پر از نخل‌هایی است که سرسبزی را می‌فهمند‌، پر از زخم‌هایی است که هیچ وقت شکوفه نمی‌دهند‌.

خواب‌هایی که در آن هیچ چشمی دلواپس گم شدن نیست.خواب‌هایی که عشق حرف مشترک نیست‌.

oo

دلخوشی من این است که در شبی آفتابی‌، پا به پای باران‌، با ضرباهنگ چشمان تو ببارم‌، تا ناگهان گل دادنت را به نماز بنشینم‌، یا هر روز از چشمانت کشف کنم که عشق فقط بهانه‌ای است برای نماز آیات من‌، تا در بارش گیسوانت با گلویی از ربناهای شعله‌ور سربلند شوم‌.

oo

دلخوشی من‌، یک شعر عاشقانه است. ‌یک شعر عاشقانه برای رقصاندن من کافی است. یک شعر عاشقانه که در آن باد‌، گیسوانت را بگریاند‌.

یک شعر عاشقانه که در آن عشق فقط از لبان خدا لبخند می‌شود‌. عاشقانه‌ای که در آن بدون حضور آبی خدا نشود به چشمان عاشقت اقتدا کرد‌. یک شعر عاشقانه که در آن تو ... ‌.

oo

دلخوشی من‌، این است که هر روز دستانم را در بی‌برگی کوچه گم می‌کنم‌، تا از زبان پاییز پیراهنت بشنوم که چه کسی شب‌های مرا طولانی کرده است و چه کسی خاکستر دریا را در نگاهم پاشیده است‌.

oo

دلخوشی من‌، این است که هر روز تاوان آینه را می‌دهم و هر روز مــی‌پرسم چه

 

کسی تاوان دلتنگی ام را  ...  هروقت دلتنگی‌ام گل می‌دهد‌. آینه ترک برمی‌دارد‌. آینه

 

که شکست‌، «‌تو‌» در مقابلم قد می‌کشی با چشم‌هایی گنگ ولی زلال‌. شاید قهوه‌ای ساده‌، شاید ...

oo

اگر نگاههای روبرو زبان ساده‌ام را بفهمند‌، دلخوشی‌های تازه‌ام کم نیستند‌.

 

 

|+| نوشته شده توسط علی طلوعی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386  |
 
 
بالا