یکشنبه دوم فروردین 1388
بهاريه
كردانه اي از ليلي
کمی پایینتر از ایل بارانی، نرسیده به سیبستان شایجان۱
دشت بسیار زلالی است به نام تکمران۲ که مردمانش
یا عاشقند یا بخشی۳یعنی یا به رسم مجنون دوتار
مینوازند و یا به شیوه لیلی عاشقانه آواز میخوانند
و این تمام دلخوشی ایلیاتی آنهاست و دار و ندارشان.
این روایت به روزگار تکمرانی ما هفت نفر برمیگردد.
روزگاری که شش شب و هفت روز بود خواب از چشمانمان
گذر نکرده بود.فواره بیخوابی در چهرههامان فوران میکرد
و نی نی چشمها کاسه خون شده بود. دچار مرض مرموز
و غریبی شده بودیم. ما هفت نفر با نفسهای به شماره
افتاده، به بوران توهم و درد خورده بودیم و حس منجمد
خوابمرگی امانمان را بریده بود.
حس میکردیم مرگ پشت در است و با خوابیدن
قطعاً از ما خواهد گذشت.
وحشت از مرگ کلافهمان میکرد و خواب را از چشمانمان
میربود.
تکمران، طبیب و حکیم درست و درمانی نداشت بجز ننه قیمت
و ملا ابراهیم.
ننه قیمت – زنی کامله و دنیادیده- که هم تنها قابله آنجا بود
و هم تنها زنی که سواد مکتبی داشت.
چند حکایت از بوستان سعدی واکثرداستانهای شاهنامه
را حفظ بود معمولاً تجربیاتش را با اعتماد به نفسی مثالزدنی
نسخهپیچی میکرد و دستش خیلی سبک بود.
ننه قیمت برای ما معجونی تجویز کرد با آب خالص دریا،
به تلخی زهرمار اما هیچ افاقهای نکرد و همچنان درد
بیخوابی داشت بیچارهمان میکرد.
ملا ابراهیم تنها مکتبدار ما، هم دعا مینوشت و هم
معلم بود. علوم غریبه را میفهمید و سر و سرّی هم با
ارواح و اشباح داشت. او معتقد بود که ما را طلسم کردهاند
و روز هفتم - که قمر در عقرب نبود- برایمان روی سه کاغذ
جداگانه چند مربع و مثلث و لوزی با آب زعفران کشید و آنها را
با کلماتی نامفهوم، چند نقطه و ضربدر ... پرشان کرد.
یکی از آن کاغذها را در لیوانی انداخت و آب آن را به هفت
قسمت مساوی تقسیم کرد و داد تا بخوریم. یک کاغذ را با
موی گربه پیچید و وادارمان کرد تا لای درز تنها خزینه روستا
چال کنیم. البته تأکید کرد که آن درز حتماً باید از قد کودک
هفت ساله طوبی بلندتر باشد.
کاغذ سوم را روی اسپند ریخت، فوت کرد تا آتش بگیرد و زیر لب
وردی مبهم میخواند.
ملا ابراهیم میگفت که این دعاها را وقتی نوشته، ساعت
بوده، قمر در عقرب هم نبوده پس حتماً تمام طلسمها را باطل
خواهد کرد به شرط آنکه هفت قدم به سمت قبله برداریم،
تا مرض خوابمرگی ما شفا پیدا کند.
از خانه ملا ابراهیم تا خزینه راهی نبود. مسیر را به هفت
قسمت مساوی تقسیم کرد و قرار شد هر کدام از ما دعا را
بدون آنکه پلک بزنیم به دیگری برسانیم.
او میگفت که باید شمرده شمرده قدم برداریم. به باران خیره
نشویم که زلالی باران اثر جادو را میگیرد و باطل السحر است
و باید در زمان انتظار چشمهایمان بسته باشد.
من نفر آخر بودم و شاید فراموش کرده بودم که در باران پلک نزنم
و شاید درزی که دعا را در آن چال کردم از قد دختر طوبی کوتاهتر
بود و شاید یک نفس دویده بودم که اتفاقی نیفتاد و دعای ملا
اثری نکرد ما همچنان در آن مرض موهوم دست و پا می زدیم.
نمیدانم چرا بیتابتر از دیگران شده بودم، طاقتم طاق شده
بود. پشت سر هم چهار قل میخواندم. رعشهای خفیف بر جانم
افتاده بود. البته فکر خوابمرگی ذهن مرا و همه ما هفت نفر را
تسخیر کرده بود. عطش داشتیم، زبانه میکشیدیم. همه خراب
خواب بودیم و خواب خراب همه ما.
حتم داشتیم که شب هفتم بیخوابی شب آخر زندگی ماست
و حتماً سپیدهدم فردا، آسمان بر سرمان آوار خواهد شد.
***
روز هفتم داشت غروب میکرد و بیمحابا باران میبارید.
قطرات باران مثل پتک بر سرمان میخورد.
بیخوابی، ضعیف و بیحوصلهمان کرده بود. هر دوا و درمانی
که همه بلد بودند به خورد ما دادند اما انگار نه انگار.
باران شدید و شدیدتر میشد و ما مستأصلتر در گیر و دارِ
دلواپسیِ کشنده و باران بیرحم و بیخوابی مزمن بودیم
که مسافری غریبه وارد تکمران شد.
مسافری که یکدست سپید پوشیده بود با سرآستینهایی
ترمهدوزی شده. قد بلندی داشت با چشمان مشکی و ابروانی
مشکیتر. هیچ کدام از ما هفت نفر او را نمیشناختیم.
دوتار سوخته و تشنهای در دستش بود. فکر کردیم چون دوتار
دارد پس یا مطرب است یا کولی!
اما او نه به کولیها میماند و نه به مطربها، انگار غریب آشنای
همه ما بود. جذبه نگاهش معرکه بود و از ما هفت نفر یک نگاه
ساخته بود. او در بارانِ بیرحم شب هفتم آمده بود اما خیس
نشده بود. ناخودآگاه به دورش حلقه زدیم. بیمقدمه، قصه
بیخوابی و خوابمرگیمان را واو به واو برایش شرح دادیم.
خواست چیزی نگوید اما زیر لب زمزمه کرد.
"خواب همان مرگ است، مرگ که ترس ندارد. آدمها برای بهتر
زندگی کردن باید بهتر بمیرند همانطور که برای بیداری بهتر،
باید بهتر بخوابند".
انگار چیزی نگفت، نشست، لبخند ملیحی زد و زخمهای بر دوتار
زخمیاش. شاید میخواست با دوتار حرف دلش را بزند.
مات و مبهوت نگاهش میکردم. احساس کردم میخواهد
الله مزار[4] بخواند اما لالایی خواند.
چشمانش را از همه ما دزدید و به دورهای نزدیک خیره شد
و باز هم لالایی خواند.
لالایی میخواند و باران همچنان میبارید.
لالایی میخواند و دریا را به دیدهی ما می ریخت.
لالایی میخواند و آسمان را هراسان زمین تکمران میکرد.
لالایی میخواند و ما چشمهایمان گرم و گرمتر میشد اما
حالا دیگر دوست نداشتیم بخوابیم. دوست داشتیم شب هفتم
را هم بیدار بمانیم تا تمام شویم.
دوست داشتیم تا صبح فقط به چهره غریبه زل بزنیم. دچار شده
بودیم، دچار لالایی و دوتار شعلهورش.
غریبه، لالایی میخواند و میبارید و از بارش مداوم چشمانش
بوی کاهگل باران خورده مستمان میکرد.
جرأت صحبت کردن نداشتم. از خودم میپرسیدم که این همه
ملکوت در کجای پنجه او خوابیده است.
او یکریز میخواند و ما با صدای سوختهاش به میهمانی خواب
میرفتیم.
هنوز سپیده بر جان شهر جاری نشده بود به خواب رفتیم.
خوابی عمیق، خوابی بسیار عمیق.
***
درست هفت شبانهروز از آن لالایی مستانه گذشت تا ما
از آن خواب باستانی بیدار شدیم.
حسی غریب تن و جان و شانههایمان را میآزرد. معلق بین زمین
و آسمان، مرده بودیم و زنده شده بودیم. حس بدی بود،
حس گم شدن دوباره. حس بد گم کردن، حس تنها شدن.
سراسیمه سراغ غریبه را گرفتیم. پابرهنه تمام تکمران را گشتیم،
نه ردی از او بود و نه اثری از دوتار بارانیاش. بجز ما هفت نفر
هیچ کس او را ندیده بود هیچ کس لالاییهای او را نشنیده بود.
تازه متوجه شدیم که ما فراموش کردهایم یا شاید فرصتی
نبوده که اسمش را بپرسیم چه رسد به رسمش.
***
او آمد. ما را دچار حیرت کرد. آشنای همه ما شد و رفت
اما بینام و گمنام. گم شد و ما دلشکسته و خسته به
احترام شب هفتم بیخوابی و به حرمت لایلایهای زلال آن
غریبه دوتار بدست، نامش را گذاشتیم لِیلی.
لیلی یعنی کسی که عاشقانه، لالایی میخواند و دوتار میزند.
***
بعد از آن واقعه بارانی، حالا سالهاست که دوتار، میراث
عاشقانه سرزمین پدریام- تکمران- شده است و لیلی
گمشده ما هفت نفر روی زمین. گمشده ما که هنوز پریشانیم
و سردرگم، بیخوابیم و سرگردان. ما که هنوز دچار جنونیم و
خوابمرگی. لیلی، گمشده ماهایی است که مجنونیم.
البته هفت روز بعد از گم شدن لیلی، یکی از ما هفت نفر
که عاشقتر و بیتابتر از بقیه بود در کنار خزینه دوتار بارانیاش
را پیدا کرد و هنوز با او زندگی میکند و بخشی شده است.
تنها او بخشی مانده است و ما همچنان پریشان و هراسان
میزنیم زیر آواز و لالایی میخوانیم۵
[1]. نام مناطقی است در شمال خراسان
[2]. همان
[3]. به نوازنده های دوتار می گویند.
[4] . از آهنگهای ماندگار کردی است.
[5]. بخشیها عاشقانه پنجه میریزند اما خوب لالایی نمیخوانند و عاشقها مستانه
لالایی میخواننداما خوب پنجه نمیریزند.
شنبه دوازدهم بهمن 1387
به رسم نامه های بارانی
قبل از خداحافظی
گفتم برایت کاغذی، نامهای چیزی بنویسم. درست مثل نامههای چند سال پیش بدون سلام
و خداحافظی با کمی شبنم و نمک.
با همان واژههای دلواپس همیشه و کلمات بالابلندی که فقط از چشمان تو سرازیر میشوند
. نمیدانم الان کجایی. در کوچه چندم اسرار در زیر کدام باران نباریده قدم میزنی
یا در پای کدام غربت نجیب به نماز ایستادهای ولی خوب میدانم هر کجا که هستی
آوازهای شرقیات را فراموش نکردهای و نیمه پلاک گمشدهام را در دستهایت میچرخانی.
فکر نکنی اتفاقی افتاده است نه، اصلاً: فقط کمی دلگیر همه بارانهای نباریدهام.
دلواپس نباش هنوز تا دلت بخواهد کوچه پر از مجنون است! و هنوز تا دلت بخواهد
من تنهایم. گفتم برایت بنویسم تا این تنهایی سرریز را سر کرده باشم. فقط همین.
میدانی که سالهای سال است به خودم قول دادهام فقط با آواز پلکهای سیاه تو بخوابم
و با برق نگاه روشنت صبحم را برقصانم که باتو فقط با تو میشود مشغول ارادت گل و سلام و آینه بود
. که با تو آب از سر تنهای نمیگذرد و خانه لبریز از شکوفههای لبالب میشود.
دیشب خواب روشنی از چشمانت دیدم:
". در مه گمشده بودیم، دستهایم در کنار باران میلولید و پاهایم کنار درخت توتِ تنهایی
میلرزید لبهای عنابیام به موازات چند بید مجنون،بیلیلی و غزل مرثیه میخواند."
خواب عجیبی بود تو با همان لباس شیری شرابی رنگت که نجیبتر میشوی.
حضور داشتی ولی نه سراغ بیدهای مجنون رفتی و نه به توت سر کوچه تکیه دادی.
چرخی زدی. رقصی و در سمت مهآلود شبنم و نمک لبهای عنابیام را
که ذکر آیةالکرسی گرفته بودند – تا گمت نکنند- پر از شهد شیرین شعر کردی.
خواب شیرینی بود، تو در مه رفتی ولی من و درخت توت و بیدهای مجنون ماندیم
که رفتنت را دم گرفته باشیم.
از خواب پریدم. لبهایم میلرزید. وقت نماز بود و در رکعتی وتر فقط نام زیبای
تو را تکرار کردم که لبهای رنگپریده لرزانم آرام شود.
دیشب یکریز باران بارید با رعد و برقهای نامهربان. میدانی که چقدر باران را دوست دارم
و چقدر شعر سهراب در باران را.
اما باران دیشب وحشت نبودنت را بیشتر میکرد و رعد و برقها ته دلم را خالیتر.
دیشب باران بارید و قرار بود تو با باران بباری. با پیراهن شیری شرابیات، با لبخند عنابی،
با لپهای آویزان و معصومیت کودکانه کشندهات.
انگار سالهاست که رفتهای. انگار چند چله از خداحافظی بدون سلامت میگذرد.
مگر همین باران بیرحم دیروز نبود که تو را در بارش یکریز شمال چشمانت به پنجره اتاقم کوبید؟
پس چرا نیستی؟ دارد باران میبارد و تو نیستی و تو خوب میدانی که این درد کمی نیست.
دارد باران میبارد. من همچنان در دستهای کوچکت کش میروم.
روزها را گم کردهام و شنبههام مقدستر از همیشهاند.. همان شنبههایی که قرار است
تو را و باران را به پنجره اتاقم بیاویزند.چشمان خستهام را که تا صبح نافله نیاز مرور کردهاند.
بر تقویم خسته اتاقت آویختهام تا شنبه را قبل از همه جمعههای متنظر بارور کند.
دست خودم نیست از ازدحام دلواپسی در این شهر، تب کردهام و نفسهای عاشقم
در این شهر بیلیلی بیکبوتر، در این حسرت شتابان و ازدحام نامهربان مردم
به شماره جنون افتادهاند.
دست خودم نیست دیشب که باران - بیاجازه دل من و شب بیست و سوم-
در کوچه پنجم خواجه عبدالله بارید اراده کردم تمام شب، چشمانت را بیمحابا شمع آجین کنم
تا همه همسایهها باخبر شوند که باران بیدریغ یک نفر را عاشقتر کرده است.
بگذریم پشت پیراهن تبدار امشبم، حرمت لرزههایی است که باداباد چشمان تو
جاری کرده است و من در پس لرزههای آمدن و نیامدنت، تب لرز گرفتهام.
دست خودم نیست کسی از عریانی آینههای روبرو نام ترا میخواند
و من سراسیمه تا عمق آینه میدوم خبری از معرکه بودنت نیست و من ناخودآگاه تکرار میکنم:
" سفر نرفتهات به باران خورده یا طوفان؟ که شهری هراسان نیامدنت شدهاند. "
کسی از عریانی آینههای روبرو نام ترا میخواند و در معرکه چشمانم خبری از ردپای تو نیست.
راستی از دیشب که نبودنت را باور کردم بوسههای نازکم را در بال ترمهای پروانهها پیچیدهام
تا وقت آمدنت تازه و ترد بمانند.
ازدیشب که رفتنت را باور کردم، پاییز، بیمقدمه به کوچه ما برگشت – سرزده و نامهربان-
و من با رگبرگهای سرخابیاش. گیسوان آشفتهات را بافتم تا همه بدانند بوسههای تو
در پاییز طعم تمشک باران خورده میدهد و چشمانت بوی کاهگل کوچه کودکیهایم را.
دارد دیر میشود زودتر بیا! با باران شنبه خودت را به بوسههای پیچیده در بال ترمهای پروانه
برسان میترسم گیسوان شرابیات را در بقچه پاییز جا بگذارم.
این را از این بابت گفتم که دیشب در کابوس مکدرم دستی تمام شنبهها را از آینه نگاهم
پاک کرده است و من کلافه و حیران. خانهنشین شنبههای فراموش شدهام.
خوابم که خراب شد خراب خواب از خودم پرسیدم: آمد و این شنبه منتظر نیامد تو که خواهی آمد؟
بگذریم تو که نیستی همه این کوچهها بنبست شدهاند و من راهی به روشنایی
غزلهای هر شبم ندارم دلتنگ زیارت و حضورم و این بنبست مرموز تو را، پنجره را
و برادران شکستهام را از من دور کرده است.
گفتم برایت کاغذی، نامهای، چیزی بنویسم، درست مثل نامههای چند سال پیش؛
بدون سلام و خداحافظی؛ با کمی شبنم و نمک
در ازدحام اشک و لبخند. با همان آوازهای دلواپس همیشه و کلمات بالابلندی
که فقط از چشمان تو سرازیر میشوند.
دوشنبه شانزدهم دی 1387
پرده خوانی
پرده خوانی
پرده اول:
عصر عاشوراست و مجلس معارفه حسین در هتل چند ستاره .
همه میزبانند و بنزهای عاشورایی صف کشیدهاند. انگار ناهار بوقلمون داریم.
پرده دوم:
آدمهای متوازی با چراغهای قرمز. آن طرف خیابان عباس برایم نوحه میخواند.
دست تکان میدهم. عجله دارم.مثل اینکه خبر ندارد خودش هم عجله دارد.
مثل اینکه خبر ندارد باید دستهایش را با آب طلا قاب بگیرند.
پرده سوم:
از دکه یک روزنامه میخرم به تاریخ نیمساعت به وقت کربلا. ستون تسلیتها
را ورق میزنم. گریههای مرا چاپ نکردهاند- خیلی بد شد- عینکم را مرتب میکنم.
روزنامه را به اولین گدای خوابیده در پیادهرو صدقه میدهم .
پرده چهارم:
نیمساعت دیگر قرار است همه گریه کنند! نباید دیر برسم، خیابان تمام نمیشود
در دلم سینه میزنم تا کت و شلوارم بههم نخورد.
پرده آخر:
به خانه برمیگردم، دغدغه مادرم زینب است. بوی سوختن میآید
لیلا را صدا میزنم. با چشمهای ورم کرده خیمهها را نشانم میدهد.
یاد هتل چند ستاره میافتم و گدایی که برای حسین سیاه پوشیده است.
یکشنبه سوم آذر 1387
چند روایت
روایت اول:
هر وقت بیدار میشدیم تا برای نماز شب وضو بگیریم شرمندة بسیجی عارف مسلکی بودیم
که انگار خواب نداشت و همیشه یکساعت قبل از همه بیدار میشد و دستشوییها را تمیز
میکرد و میشست. بعضیها کربلایی صداش میکردند و ما خراسانیها مشتی.
کربلایی-خادم بسیجی- چهره نجیبی داشت و من همیشه به او میگفتم: "مشتی!
ثواب کار تو کمتر از نماز شب این رزمندهها نیست"
و با لبخندی نجیبتر رضایتش را تکثیر میکرد شب عملیات بیتالمقدس2 پای ارتفاعات 33 پیچ
بود که فهمیدم کربلایی -آن خادم نجیب- فرماندة لشگر ما بود.
روایت دوم:
حاج وحید آمده بود قرارگاه سری به بچهها بزند -با پسرش آقا وهاب- حاجی
فرماندة قرارگاه بود و بچه بسیجیها وحشتناک دوستش داشتند.
نماز جماعت ظهر را که با ما خواند با آقا وهاب برگشت اهواز
-خانواده حاجی در اهواز ساکن بودند ناهار که خوردیم با چند تا از رزمندهها آمدیم شهر.
کنار پل چوبی اهواز. حاج وحید را دیدیم که داشت با وهاب ساندیچ میخورد.
رفتیم جلو. سلام کردیم و شروع به گلهگذاری که "حاجی جون تخریبچیها تو قابل
ندونستی که باهاشون ناهار بخوری یا غذای پادگان به مذاق آقا وهاب خوش نمیآد؟"
حاجی که احساس کرد شاید بچهها ناراحت شدن و سرخورده رو به ما کرد و گفت:
"امروز مرخصی بودم و حق نداشتم از بیتالمال استفاده کنم. اون ناهار هم مال
شما رزمندهها بود نه من و وهاب"
روایت آخر:
همه اذعان دارند که جامعه امروز مااگر نگوییم با "بحران مدیریت کارآمد" قطعاً میشود گفت که
با "مسألة مدیریت کارآمد" مواجهاست و مدیریت بسیجی با مختصات منحصر به فردی چون:
سادهزیستی، اقتدار، جسارت، مسئولیتپذیری، قانونپذیری، تقواپیشگی، ولایتپذیری،
عدالت، امانتداری، تعهد، صبر و تحمل، انتقادپذیری، تواضع، تزکیه، مردمی بودن و …
که در آن نهادینه شده است بهعنوان یک الگوی بومی قابل اعتنا و بررسی جدی است.
گفتم حالا که در هفته بسیج قرار داریم و شنیدهها حاکی از آن است که محققان و
تئوریپردازان عزیز ما اینروزها سخت مشغول تدوین یا طراحی مدل مدیریت ایرانی اسلامی
هستند، می توانند گوشه چشمی هم به مولفه های این نوع مدیریت داشته باشند
.شاید فرجی شد
سه شنبه دوم مهر 1387
به حرمت لیلی
"لیلی من آبروی عاشقان جهانم
مريزي ام بر خاک"
به حرمت ليلي
1
پیش از تو زنی به زندگی ام آمده بود که مرگ را میشناخت و غزل را.
زنی زلال که در مریمیهایم مچاله شده بود -مریمیهای گلخانهایام-
زنی که حس میکرد سالهاست مسیح را بدنیا آورده است.
زنی که برای زخمهای مرموزم لالایی میخواند
زنی که مردنش را به رخم میکشید و کماکان سرفههای صبورم را از دامنش نمیتکاند
زنی که سالها در تابوتم خوابش برده بود تا فرصت مردن را از من گرفته باشد
پیش از تو زنی به زندگیام آمده بود تا شعرهای نرگس آلودهاش را در اتاق برفیام
به حراج بگذارد -با دورکعت شراب و شعله و شیون-
زنی که عبور سرکشش بارانیتر از حضور شعلهورش بود.
2
کاشفان نجیب چشمت خبر آوردهاند که ترا دربارش مهربان عقیق و فیروزه،
کمی بعد از معرفت عطار و جنون خیام، در بساط شعلهور شهریور دیدهاند …
و در لکنت مداوم خنده از تو پرسیدهاند : "چرا گریه کردهای لیلی"؟
از گذر يکریز نیشابور تا حجره خالی از انگور ما که راهی نیست پس همین روزها میآیی
راستی چقد رمعجزه بلد بودی که قبل از آمدنت هم مرا عاشقت کردهای و هم زنم را!
3
بد نیست بدانی چند وقت است که کارگر روزنامه شدهام تا خبر آمدنت را منتشر کنم
و نمیدانم چرا بدلم افتاده که تو یک روز صبح -که دیگر رمق ندارم پاهای خستهام را در
برفا برف شهریور این شهر برقصانم- میآیی.
یک روز میآیی با ارثیه اسطورهایی نیاکانت -باچشمانت-
تا با آنها بتوانی تمامی تالابهای انزلی را بخشکانی.
و بتوانی دوباره الهه مقدس همه معدن نشینان نیشابور شوی.
تا بتوانی گیسوان فیروزهای تمام دختران زمین را پریشان کنی
یک روز میآیی با تمامی کلمات محترمی که مايملك تواند
. کلماتی که ناقدان ناموزون روزنامهها سالها بر سرم کوبیدهاند.
تو میآیی و من دیگر هیچ وقت برای یک مشت دایره محدود واژگانی تحقیر نمیشوم
تو میآیی و من از کلماتم فارغ میشوم
4
از خودم میپرسم تو کدام تکه گمشده منی؟
اگركه نسب کویر ندیدهات به بدبیاریهای وحید برسد
واگربه سردرگمی فراوانش بعد از حکم دختر كف بين کولی و دربدري درکوچه سلسبیل
واگربه چله نشيني پاي ضریح گمشدهاش برسد حکماً اوقات همه را تلخ میکنی
اگرتو پسماندههای جنون بیمحابای لیلی باشی که درمن جامانده است
قطعاً در سینه همه پسران سادهام مجنون میشوی
ولی هرچه باشی فراموش نکن که در ناگزیری این شهر شلوغ باید
از من رو بگیری میترسم دوباره عاشقت شوم.
۵-
از پدرت چیزی نپرس که در خیابان میرداماد خیز رفته است
تا خمیازه خمپارههای لعنتی دامنت را نگیرد
از پدرت چیزی نپرس که کبودی این سرفههای روشن کلافهات میکند
که چشمان لرزان عصا بدستش حرف تازهای برایت ندارد.
شاید هنوز دنبال عطر بارانهای هار کوچه اسرار است.
دنبال تمام عطاریهای نیشابور و بابونههای وحشیاش،
دنبال دختر کولی کفبین کوچه کاشف،
و شاید هنوز دچار هروله بین سعدیه و حافظیه شیراز شعلهریز است.
ولي باید قبل از آمدنت وضعیت زمین را میپرسیدم. وضعیت هوا را که حتم داشتم
با آمدنت زمین را هوایی میکنی
باید قبل از آمدنت میگفتم که هنوز هم در بساط ما عشق همان است که گاه و بیگاه
از چشمان تازهات سرازیر میشود.
بايد قبل از آمدنت مي پرسيدم : " شیمیایی که نشده ایی لیلی؟"
۶-
باور میکنی الان سحرگاه هشتم شهریور است و دارد در مشهد،
درست در مشهد باران میبارد –این باران همان دریاست که ایستاده میریزد- بارانی که
طعم سوختنش کوچه اسرار را مست کرده است.
بارانی برای دچار شدن به گریههای هار، بارانی کویری که دختران کرد سلسبیل
را به رقص در آورده است
باور میکنی سالهای دوری است که : "دیشب نخوابیدهام" چیزی از جنس رویا و
کابوس در من است –سخت و شیرین-
سنگینی تمام این جمعه خسته را به پاهای نازکم بستهام
و تنهاتر از هر روز به هشتم شهریور رسیدهام
درد را که نه ولی حتم دارم عشق در هشتم شهریور بدنیا آمده است
که از این هشتم شهریور شلوغتر از شیراز دارد جنون میورزد.
ولی اینجا نه حافظیه است و نه سعدیه که من به هروله افتادهام.
ضربان قلبم ملتهبتر از همه گنجشکهای این بیمارستان شده است.
دچار بوران دردهای دیروزم دچار برفی که بر موهای خرماییام نشسته است
. چیزی بین رقص و رعشه وتب لرزآمدنت را منتشر میکند.
۸/شهریور/۱۳۸۷بیمارستان آتیه
شنبه نوزدهم مرداد 1387
برای وحیدوشهریور شیمیایی اش
به افق شهريور
من در بي قراري عاشق نمي شوم
كه قرارهايم خاكي تر ازباران مرداد است
حالا چه كسي خواسته وصيتم كند؟
تو؟
توكه ميدانم تا بهار برميگردي!
پس چه مرگم شده؟
كه در سيبستان اردي بهشت هي سرك مي كشم
تا گلوله اي ازجنوب شليك شود
براي آمرزش گرمسيري كه آمدنت را رفته است
●
به قرارچه كار داري؟
من كه در بي قراري مقرمي آيم:
"وتو خوب مي داني روزهاي ديري نيست كه
پروانه هايم را به سيمهاي خاردار
رفو زده ام "
وهمچنان منتظرم
تا گلوله اي ازجنوب غربي ترين لبخند
شليك شود!
●
دارم سر قرار
مي رسم
اما مثل روزهاي ديري كه نيست
يا پلاكت با پلاك اين كوچه خوشبخت نمي خواند
يا من دير رسيده ام
كه مادرم بزرگتر شده است
كه آينه ها آب رفته اند
كه كلمات قد بلند در آينه سر ريز مي شوند
●
به قرار چه كار داري؟
مهم اين است كه
همچنان منتظر باشم تا در بي پلاكي كوچه
گلوله اي از جنوب شهر شليك شود
وتو از غربي ترين سمت شهريور
بهاري شوي
چهارشنبه یکم خرداد 1387
توبه
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
اسفند با طعم عاشقی
اسفند با طعم عاشقی
اسفند آدم را عاشق ميكند و در حال و هواي عاشقي از دلمشغوليهاي ديگر گفتن آسان نيست. حتي اگر آن دلمشغولي عزيز باشد مثل بهار و شايد به همين خاطر دستم به بهاريه نوشتن نميرود.
حكايت اسفند يا اسپند، به حكايت فانوسي ميماند كه تمام شب را روشن بوده و در دم دماي صبح كه نفتش تمام ميشود به يكباره شراره ميكشد، شعلهاش سركشتر ميشود و بعد خاموش!
آدمها در اسفند حكم همان فانوس دم صبح را دارند و بيجهت نيست كه بزرگترها ميگويند عاشقي در اسفند مثل سپند روي آتش داغ داغ است.
حالا قبول داريد كه روي آتش قدم زدن و از باران و بهار نوشتن خيلي هم ساده نيست، اما بايد بهاريه را نوشت و اين حرفها دردي را دوا نميكند، گفتم حالا كه ناگزير به قدم زدن در اسفند امروزم و به ياد نوروز فردا بهتر است به بالاي بلند بالا بلندان اقتدا كنم و ركعتي عشق را به جماعت بگذارم، مگر گشايشي. فرجي حاصل شود، ديدم در بساطم نه از نگاه باران خورده خبري هست و نه از دل به دريا زدن اثري،
گفتم تفالي، بيتي، غزلي، مگر راه را نشانم دهد ديدم نه حافظی جلايم ميدهد و نه حافظانهاي مستم ميكند

گفتم راه بيف
گفتم در اين بهاريه از جواد و رسول و وحيد بنويسم، مردماني كه با تركش بزرگ شده بودند، اما هيچگاه آدم آهني نشدند و امسال سرفههاي زلالشان تا خدا قد كشيد. ديدم دستم از دامانشان كوتاه شده است و سالهاست راهمان از هم جدا.
گفتم از اين همه آسمان كه در دستان كوچكم جاري است سهم دلتنگيم را بردارم و بين اهالي درد تقسيم كنم.
ديدم آنچه قسمت ما ميشود كمي تنهايي است و فقط تنهايي! كه اگر ما آدمها تنهايي را دوست نداشتيم بهجاي ساختن پل، ديوار نميساختيم. گفتم خطر كنم و خاطرهاي از ديروزها را خرج بهاريه كنم:
هرگز يادم نميرود روزهايي را كه براي بهاري شدن روزگارم، در باغچهاي كه نداشتم، ريحان ميكاشتم و مريميهاي كوچه را پيچ و تاب ميدادم، به اميد روزي كه چشمهايم در بهار شكوفه دهد.
از آن همه بيبهاري كه روزگارم را سياه كرده بود، دل خوشي نداشتم و شايد به همين دليل بود كه تا دلت بخواهد ريحان ميكاشتم تا سبز شوند، تا بهار شكوفه دهد و شايد از همان روزهاي سرسبزي ريحانهاست كه ديگر هيچ بهاري برايم تازگي ندارد.
ديدم در اين خاطرات نوروز تكرار ريحانهاي بيباغچگي من است، تكرار كودكيهاي بي ريحان و جواني پر از ريحانم.
گفتم در بهاريهام از مجنوني بنويسم كه هر روز صبح ــ وقتي به روزنامه ميآيم ــ برايم دست تكان ميدهد و لبخند ميزند. ديوانهاي كه هر روز چشمان تازهاش را ميشمارد و هي بر سمند سفيد خيالياش هي ميزند.
ديوانهاي كه چشمانش را به همه هديه ميدهد. چشمهايي كه رنگ پريدهتر از چشمان من است، انگار با خورشيد صميميتر است.
گفتم دلخوشيها را نذر اين نوشته كنم: دلخوشي من، دل بريدن از نگاههايي است كه به آينهها ختم نميشوند و تكفيري گيسواني است كه با اقاقيهاي وحشي بافته نشدهاند. دلخوشي من، انكار پريشاني ماه است و ايمان بيدريغ به شانههاي خورشيد كه برادر من است و خواهر صميمي همه!
خواهري كه هر روز پارههاي دلش را به آسمان هديه ميدهد تا زخم زمين پيرش نكند.
دلخوشي من خوابهاي زلالي است كه از پنجره و پرنده پر است، خوابهايي كه خواب هيچ كس را آشفته نميكنند و هيچ نگاه هراساني را به در نميكوبد، خوابهايي كه در آن هيچ چشمي دلواپس گم شدن نيست، خوابهايي كه عشق حرف مشترك همه است!
باور كنيد فكر ميكردم به اندازه روزهاي يكسال فرصت دارم كه بهاريه بنويسم اما ياد هيچ روزي نميافتم، از در و ديوار اين اتاق تركش ميبارد، احساس ميكنم شيميايي شدهام، چقدر باروت حس غريبي است، چقدر شهيد ميرويد ولي اصرار دارم همچنان يك ليوان آب پرتقال تگري سربكشم تا براي بهاريه نوشتن حسم بهم نخورد.
سه شنبه دهم مهر 1386
شب قدری برسان ضربت پنهان شده را
قرار بر شب قدر است ، شبي که تقدير روشن زمين است ،
شبي که مهربان ترين کلمات بر پيشاني زمين نقش مي بندند
و مقدس ترين واژه ها اتفاق مي افتند، شبي که آيه آيه روشني
تفسير مي شود و سوره سوره زيبايي تکثير.
شبي که تنزيل کتاب عظيم است و ترتيل قرآن کريم.
شبي که زمينش مقدس تر از آسمان است و زمانش عزيزتر از هزار ماه.
شبي که فرشتگان بر آستينش سجده مي کنند و بر آستانش
سر مي سايند.
شبي که لبريز از شراب رحمت است و لبالب از سکر سلام.
شبي که منبع فخر است و مطلع فجر.
شبي که مقدرات يکسال عاشقي را در بين اهالي زمين به
حراج مي گذارند و همه فرصت تاراج «کل امر» را دارند، همه به
قدر بندگي محض ، بزرگي شان را به رخ مي کشند و سهم
هيچکس به يغما نمي رود. 
قرار بر شب قدر است. شبي که تقدير روشن زمين است اما اتفاق
غريب تاريخ اين است که در جغرافياي شيعه ، شب قدر در کوچه هاي
بن بست کوفه هراسان مي شودهمه آناني که در کوفه قدم زده اند،
معترفند به سياهي ، به ظلمت جاوداني شب هايش ، به هراس و
سنگيني کوچه هايش ، که نفس ها را به شماره مي اندازد
و دلها را سرگردان مي کند. شبهاي کوفه هميشه -حتي در شب قدر-
مه آلود است و مبهم ، تاهيچ چشم نامحرمي مولا را با کوله باري از نان
و عاطفه و خرما به تماشا ننشيند.
وقتي نام کوفه و علي مي آيد، تمام شعرهاي شفاف آفرينش
کبود مي شوند، «علي» روشن ترين اتفاق خلقت مي ماند و
«کوفه» کبودترين حادثه هستي.
تقدير قدر براي ما آن مي شود که شرمنده ترين تيغ تحجر زلال ترين
لبخند زندگي را در محراب نور «رستگار» کند.
قرار بر شب قدر است و چه تلاقي مبارکي است که ملائک بين زمين
و آسمان سرگردان مي شوند. عده اي قرآن کريم را به زمين نازل
مي کنند و جمعي قرآن ناطق را به آسمان مي برند و در اين تراکم
رفت و آمدها، «علي» بهانه معاشقه اهالي «قدر» است.
چه حکمتي است شب قدر را که تقدير روشن زمين است ،
براي تمامی شيعيان يادآورظلمت شبهاي کوفه مي شود
و فرق شکافته عدالت.
چه سري است که در اين شب نزول قرآن بر زمين ، عروج
قرآن ناطق آسمان را به گريه مي کشاند.
چه غربتي است در شبي که به وسعت هزار ماه است دلگيرتر
از تمام ليالي مي شو يم و بدون آنکه بخواهيم لبريز از دعا، قرآن
به سر مي گيريم تا با ذکر «به علي» آنقدر تکثير شويم که در
آستانه تنگي نفس به رهايي برسيم.
دوشنبه دوم مهر 1386
از عشق فقط هفته جنگی مانده است
یکم:
" بخت یکبار در خانه ما در زد و رفت
جنگ آ مد سر این کوچه منور زد و رفت
مادرم سینی قرانی و اسپند بدست
کاسه آب که می ریخت برادر زد و رفت..... "
دوم: به یاد آ نروزهای زلال زخمی:
می گفت شبی به خانه بر می گردد
با سبز ترین نشانه بر می گردد
می گفت ولی دلم گواهی می داد
یک روز به روی شانه بر می گردد
دل ماند و هوای سنگرو دیگر هیچ
یک سینه غرور پرپر و دیگر هیچ
برصفحه خاطرات دردم باقی است
رقصیدن مرد بی سرو دیگر هیچ
از دور کسی دوباره پرپر آمد
با حال و هوای زخم و خنجر آمد
بردار نخ و سوزن خود را مادر
پیراهن پاره برادر آمد

سوم:
|
|
| ||||||||||||||||
چهارم: این هم دارو ندار وبلاگ من


:برداشت یک: حکايت دفاع مقدس در سرزمين ما، حکايت 